۱ . دیشب متوجه شدم لذتی که در پست نکردن بعضی نوشته ها هست، در پست کردن شون نیست! البته خوندن یه حدیث توی محیط ضاله فیسبوک هم بی تاثیر نبود که حدیثشو نمیگم که تبلیغ امامش نشه!
والا من هنوز در همون حال و هوای پست قبل م. ماشالا خدا امسال بعد از روزای اول اردی بهشت، زد ما رو از وسط دو نصف کرد و حالمون رو اساسی گرفت. میگم حالمون ینی حال همه مون؛ چون توی این چند روز گذشته ندیدم کسی رو که حرف خوب بزنه و حال دلش خوب باشه. ماشالا همه درب و داغون تر از هم، فقط به هم موج منفی می فرستن.
بر همین اساس، ترجیح میدم اینجور مواقع سکوت کنم و چیزی نگم. چون اگر چیزی بگم میشه “چس ناله” و اگر هم مث الان چیزی نگم، میشم “خود چس کننده!” سکوت اینجور موقه ها خوبه. الان خوبه دیگه. خودم واسه دل خودم می نویسم و خودم واسه خودم پست میکنم و خودم واسه خودم کامنت میذارم. به هیچ جای هیچ کس هم برنمیخوره. نه اون دخترک “…”۱ میره گریه هاشو واسه کسی دیگه ببره و نه اون پسرک “…”۲ واسه من ادا و اصول درمیاره. راحت زندگی م رو میکنم خو.
لینک مرتبط:
…
۲ . ماشالا این هفته هر کی از راه رسید یه لگدی به دل ما زد و رفت! ما هم همینجوری عزت نفس به خرج داده و هیچی نگفتیم. در همین راستا و از همین تریبون از تمام کسانی که طی هفته گذشته، به هر نحوی، مستقیم و غیرمستقیم در شکاندن دل بی صاحابِ ما قدمی برداشتند تشکر کرده و امیدوارم مزید بر علت شود و اینها! (این تیکه ی مزید بر علت هم افتاده دهنم و نمی دونم کجا استفاده میشه! کاربرد درستش رو بهم بگید!)
ایشالا سعی میکنم طی هفته های آتی با خرید چسب ضد شکست و دوجداره کردن دیوارهای دلم و صدا خفه کن و بقیه وسائل مورد نیاز، از همینجوری فرت و فرت شکسته شدن دلم جلوگیری کنم.
…
۳ . من هم همسو با بقیه آدم های دنیا، وقتی رویاپردازی می کنم و به مقصد رویاها که میرسم، با واقعیت روبرو میشم، با مغز می خورم زمین! در همین راستا باید عرض کنم که برای این هفته از زندگی م کلی برنامه چیده بودم که ماشالا با توجه به اتفاقات بسیار خوبی که افتاد؛ اصن خودم هم سورپرایز شدم و اینا! این شد که تمام رویاها و برنامه ها برای تولدم و هفته ی تولدم و اینها رفت لای باقالی ها!
تنها چیزی که کسی نمی تونه امسال جلوش رو بگیره، برنامه پیاده روی اردی بهشتی ایه که خودم واسه خودم گذاشتم و قراره همینجوری مث عاشقای دلشکسته و تنها و اینها، جمعه صبح از تجریش راه بیفتم و ظهر برسم راه آهن! همینجوری دورهمی! به جان خودم اگر این قضیه هم کنسل شه، جمعه خودکشی میکنم!
…
پی نوشت ۱ : یه زمونی این پی نوشت ها که الان یکی در میون نوشته نمیشن، واسه خودشون حکم یه پست رو داشتن!
پی نوشت ۲ : انقدر بد خورده توی برجک م که شکوفه شعرم پژمرد و شعر گفتن م نمیاد! یکی احساساتم رو بربینگیزه که پاشم شعر بگم!
پی نوشت ۳ : احتمالا اگر با شعر ارضا نشم میرم سراغ دنیای نقاشی و اینها! خدا به نقاش ها صبر بده!
پی نوشت ۴ : بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت… سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!
پی نوشت ۵ : چند تا مقاله ی آدم حسابی توی ذهنمه که حوصله میخواد که تایپشون کنم! تایپشون کنم فک کنم کلا از برنامه روز از نو که هیچی، از شبکه دو که هیچی، از سازمان صدا و سیما که هیچی، از کل مملکت میندازنم بیرون!
پی نوشت ۶ : من به قولم عمل کردم، خدا جون به جان خودم به قول ت عمل نکنی، دیگه نه من نه تو!


