شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

همینجوری دورهمی!

۴۱ نظر

۱ . دیشب متوجه شدم لذتی که در پست نکردن بعضی نوشته ها هست، در پست کردن شون نیست! البته خوندن یه حدیث توی محیط ضاله فیسبوک هم بی تاثیر نبود که حدیثشو نمیگم که تبلیغ امامش نشه!

والا من هنوز در همون حال و هوای پست قبل م. ماشالا خدا امسال بعد از روزای اول اردی بهشت، زد ما رو از وسط دو نصف کرد و حالمون رو اساسی گرفت. میگم حالمون ینی حال همه مون؛ چون توی این چند روز گذشته ندیدم کسی رو که حرف خوب بزنه و حال دلش خوب باشه. ماشالا همه درب و داغون تر از هم، فقط به هم موج منفی می فرستن.

بر همین اساس، ترجیح میدم اینجور مواقع سکوت کنم و چیزی نگم. چون اگر چیزی بگم میشه “چس ناله” و اگر هم مث الان چیزی نگم، میشم “خود چس کننده!” سکوت اینجور موقه ها خوبه. الان خوبه دیگه. خودم واسه دل خودم می نویسم و خودم واسه خودم پست میکنم و خودم واسه خودم کامنت میذارم. به هیچ جای هیچ کس هم برنمیخوره. نه اون دخترک “…”۱ میره گریه هاشو واسه کسی دیگه ببره و نه اون پسرک “…”۲ واسه من ادا و اصول درمیاره. راحت زندگی م رو میکنم خو.

لینک مرتبط:

۱ :  معنی عبارت …  اول در دهخدا

۲ : معنی عبارت … دوم  در دهخدا

۲ . ماشالا این هفته هر کی از راه رسید یه لگدی به دل ما زد و رفت! ما هم همینجوری عزت نفس به خرج داده و هیچی نگفتیم. در همین راستا و از همین تریبون از تمام کسانی که طی هفته گذشته، به هر نحوی، مستقیم و غیرمستقیم در شکاندن دل بی صاحابِ ما قدمی برداشتند تشکر کرده و امیدوارم مزید بر علت شود و اینها! (این تیکه ی مزید بر علت هم افتاده دهنم و نمی دونم کجا استفاده میشه! کاربرد درستش رو بهم بگید!)

ایشالا سعی میکنم طی هفته های آتی با خرید چسب ضد شکست و دوجداره کردن دیوارهای دلم و صدا خفه کن و بقیه وسائل مورد نیاز، از همینجوری فرت و فرت شکسته شدن دلم جلوگیری کنم.

۳ . من هم همسو با بقیه آدم های دنیا، وقتی رویاپردازی می کنم و به مقصد رویاها که میرسم، با واقعیت روبرو میشم، با مغز می خورم زمین! در همین راستا باید عرض کنم که برای این هفته از زندگی م کلی برنامه چیده بودم که ماشالا با توجه به اتفاقات بسیار خوبی که افتاد؛ اصن خودم هم سورپرایز شدم و اینا! این شد که تمام رویاها و برنامه ها برای تولدم و هفته ی تولدم و اینها رفت لای باقالی ها!

تنها چیزی که کسی نمی تونه امسال جلوش رو بگیره، برنامه پیاده روی اردی بهشتی ایه که خودم واسه خودم گذاشتم و قراره همینجوری مث عاشقای دلشکسته و تنها و اینها، جمعه صبح از تجریش راه بیفتم و ظهر برسم راه آهن! همینجوری دورهمی! به جان خودم اگر این قضیه هم کنسل شه، جمعه خودکشی میکنم!

پی نوشت ۱ : یه زمونی این پی نوشت ها که الان یکی در میون نوشته نمیشن، واسه خودشون حکم یه پست رو داشتن!

پی نوشت ۲ : انقدر بد خورده توی برجک م که شکوفه شعرم پژمرد و شعر گفتن م نمیاد! یکی احساساتم رو بربینگیزه که پاشم شعر بگم!

پی نوشت ۳ : احتمالا اگر با شعر ارضا نشم میرم سراغ دنیای نقاشی و اینها! خدا به نقاش ها صبر بده!

پی نوشت ۴ : بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت… سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!

پی نوشت ۵ : چند تا مقاله ی آدم حسابی توی ذهنمه که حوصله میخواد که تایپشون کنم! تایپشون کنم فک کنم کلا از برنامه روز از نو که هیچی، از شبکه دو که هیچی، از سازمان صدا و سیما که هیچی، از کل مملکت میندازنم بیرون!

پی نوشت ۶ : من به قولم عمل کردم، خدا جون به جان خودم به قول ت عمل نکنی، دیگه نه من نه تو!


شکلک پریود مغزی

۴۶ نظر

یه وختایی هم هست خب آدم پریود مغزی میشه خو! نوشتنش نمیاد خو! حوصله ش نمیاد خو! دلش می گیره خو! دلش تنگ میشه خو! حالش بد میشه خو! دپ میشه خو! کلافه میشه خو! تلخ میشه خو! بد میشه خو! بهاری میشه خو! ناز نازو میشه خو! قهر میکنه خو! حوصله ش سر میره خو! خوابالو میشه خو! سرش درد می گیره خو! کلیه ش درد میگیره خو! چشماش کم سو میشه خو! حالش گرفته میشه خو! اعتماد به نفسش یهو با مغز میخوره زمین خو! خنده هاش تموم میشه خو! قلمش زهر میشه خو! نمازش شکسته میشه خو! بغضش میگیره خو! گلوش درد میگیره خو! اشکاش بند نمیاد خو! قلبش میگیره خو! احساسش میمیره خو! وبش آپ نمیشه خو… ازش انتظار نداشته باشید…


غنچه ی کوچک اردی بهشتی

۸۹ نظر

پیش نوشت: سفرنامه قشم در حال نوشتن است. اگر مثل بقیه قول هام نره لای باقالی ها، در اسرع وقت پست خواهد شد.

امروز نوشت: یه وقت هایی هست دلت از خودت می گیره… یه وقت هایی دلت از یه نفر خاص می گیره… یه وقت هایی دلت از یه مجموعه افرادی توی زندگی ت می گیره… یه وقت هایی هست دلت از خدا می گیره…یه وقت هایی…

اما یه وقت هایی هم هست دلت از تمام دنیا می گیره. از خودت و تمام دور و بری هات و خدا و دنیا! هر جا رو که نگاه می کنی، یه چیزی هست واسه سوزوندن دلت. به خودت نگاه میکنی و می بینی چقدر در حق خودت بدی کردی… به دوست هات نگاه می کنی و می بینی هر کدوم یه جور باعث شدن دلت ازشون بگیره. به خدا نگاه میکنی و می بینی…

به خدا نگاه می کنی و می بینی چقدر بی معرفت میشه گاهی؛ می بینی چقدر نامهربون میشه… تلخ میشه. به عظمت ش که فکر می کنی، به بزرگی ش که فکر می کنی، به مهربونی ش که فکر می کنی… فکر می کنی و می بینی سهم تو از بزرگی و عظمت و مهربونی ش، چقدر ناچیزه. فکر می کنی و می بینی که خواسته ت از دنیا نسبت به بزرگی این دنیا چقدر کوچیکه… و چقدر بی ارزشی که حتی بخش کوچیکی از دنیا هم در مسیر خواسته ت حرکت نمیکنه؛ دلت می گیره.

و امروز دلم از تمام دنیا گرفته…

پس نوشت: (به علت ایجاد سوتفاهم حذف شد.)


مهدی هستم یک جامانده!

۲۹ نظر

- اصلا حس خوبی نیست جاموندن ار پرواز! البته نه تقصیر من بود، نه تقصیر حامدجوادزاده، نه تقصیر کاپیتانی که پرواز رو سر وقت بدون تاخیر پروند(!)، نه تقصیر آقای موتوری که آهسته و پیوسته ما رو به فرودگاه رسوند و نه هیچکس! دیگه اتفاقی بود که باید میفتاد و افتاد!

- امروز از صبح روز استثنایی و خاصی بود. با مجموعه بچه های روز از نو رفتیم سالن شهدای رادیو و یک مجموعه گزارش گرفتیم برای ویژه برنامه شنبه ی روز رادیو… که خیلی خوب بود. من که اولین بار قدم به ساختمان رادیو و مجموعه رادیو می ذاشتم، حس خوبی داشتم. جایی که صدای همه رو میشاختی و تصویر ها همه غریبه! کلا جالب بود.

- فک کنید ساعت ۸ شب پرواز داشته باشی، ساعت ۵ موقع خروج از رادیو، برگه خروج بخوان و بری دنبال برگه خروج، کسی نباشه که خروج ت رو امضا کنه! اصن بدشانسی در اوج خودش بود. بالاخره با کلی پارتی و لینک و آشنا و دوست و رفیق و اینها، ساعت ۶٫۲۵ دقیقه بتونی از سالن گرم ترین رسانه کشور خارج شی. بعد کارهای آیتم خبرخان شنبه رو توی فلش به مجتبی بدی تا زحمت آیتم ت رو بکشه. بعد بیای پشت قرمز پارک وِی.. اون هم چه ساعتی؟ ساعت ۷ شب!

ساعت ۷، یعنی یک ساعت مونده به پرواز، توی تگرگ تند و بارون بهاریِ خفن اردی بهشتی، پشت چراغ قرمز پارک وی باشی، از همه جا قطع امید کنی و… یهو خروجی یادگار امام چشمک بزنه بهت و بندازی توی یادگار و در عرض ۶ دقیقه از پارک وی به آزادی برسی. دوباره امیدها در دلم زنده شد اما ۳۵ دقیقه ترافیک خیابون اصلی محل، دوباره امیدها رو در دلم کشت. فقط ۲۰ دقیقه مونده به پرواز رسیدم خونه و وسایل رو برداشتم و یه موتور گرفتم اما… دیگه گیت ها رو بسته بودن و رسیدن من فایده نداشت. با این حال ساعت ۲۰٫۴۰ دقیقه رسیدم فرودگاه و… از شانس ما پرواز یک دقیقه هم تاخیر نداشت و… این شد که جامانده از سفر شدیم!

- حالا از الان تا ساعت ۸ صبح فردا دست به دعا می نشینیم تا ببینیم کسی مثل ما از پرواز جا میمونه یا بی خیال میشه… تا من و تصویربردار گروه (علی نظری) که دو تایی به خاطر ترافیک جاموندیم، بتونیم بریم قشم و کار رو انجام بدیم. همینجوری ش حدود ۳۰۰ هزار تومن ضرر خورد بهمون… باید ببینیم چی میشه! دعا کنید تا فردا دو نفر یا نخوان برن و یا نرسن برن…


آی عشق ادرکنی…

۲۶ نظر

پنجشنبه ۱۴ اسفند ساعت ۱۱ صبح من عاشق شدم، هوا ابری بود و همه باران‌های عالم سر من می‌ریخت. گفتن از آن روز که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی نه بیشتر. پیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم عالم توفانی شد. پنجره‌ها، درها باز و بسته می‌شدند و شرق و شورش به هم خوردند. شیشه‌ها می‌ریختند و آینه ترک برداشت. قیامت بود. روزی که من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند. کوه‌ها کج و مج می‌شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می‌رفتم شیراز به استقبالم می‌آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صدای اذان می‌آمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دست که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیش‌پیش خبر داشتم. می‌دانستم حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی کارگردانی.

یک روز می‌رفتم حوالی دانشگاه تهران کتابی پیدا کنم از مارتین اسلیم درباره کرگدن اوژن یونسکو، سر فرصت پیاده شدم. آن طرف پیرمردی را دیدم گریه می‌کرد. پرسیدم «اِبسسِ چرا گریه می‌کنی؟» با بغضی گفت: «پولمو نداد و رفت…» گفتم: «کی؟» گفت: «فال ازم خرید. پاکت را پاره کرد، فالش را دید، پول نداده گذاشت و رفت.» گفتم: «عیبی نداره بده به من. خودم عاشق فال خوانده شده، کاسه لب پر، اشک ریخته‌ام.»
فال را گرفتم.

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمی‌پرستی

حالا من تا سه شماره عاشق شدم. خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چی می‌شدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم. زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد. برای عاشق یا بهار است یا پاییز روزی که من عاشق شدم به سختی شب شد. آن هم چه شبی. بی‌پایان!

شبی که ماه مفقود شده بود. با این وجود نمی‌دانم از کجا لایه نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی‌خوابد. چون تا سحر میخانه دلدار باز است با آن دو چشم آهویی خیال‌بازی‌ها می‌کردم. پدر و مادرم هم بیدار بودند. چنان که گفت‌وگوی ایشان را می‌شنیدم. گفت‌وگوی والدینم مناجات بود. پدرم می‌فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: «اسپند دود می‌کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.»

بعد سر می‌چرخانیدند رو به آسمان و می‌گفتند: «خدایا! بارلها! همه بچه‌های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها بچه‌های من هم عاشق باشند.»
من گر گرفته، می‌لرزیدم و شب تکان نمی‌خورد. هر چه هل‌اش دادیم آن شب میلی به صبح نمی‌داشت. پدر و مادرم بیدار بودند و حرف زدن از عشق برایم بی‌عفتی بود. بنابراین زبان بسته و بی‌واژه با خودم گفت‌وگو می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم چرا عاشق شدم. که هنوز نمی‌دانستم امر ذاتی قابل تحلیل نیست. یعنی نمی‌توانی بپرسی گل چرا گل شده؟

البته در منزل ما همیشه ی خدا کاغذ بود، غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم، من عاشق شما شده‌ام. مرا ببخشید گستاخی کردم عاشق شما شده‌ام. می‌خواهم به وسیله این کاغذ از شما اجازه بگیرم. اجازه می‌فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟ ببخشید دست خودم نیست آن چشم‌های محترمتان قلب ما را می‌لرزاند.»

ابن قیم می گوید: «نشانه دیگر آن است که وقتی معشوق به عاشق می نگرد، عاشق چشم هایش را ببندد و یا به زمین بدوزد زیرا از عشق می هراسد و شرم دارد.»

عشق از جمله پدیده هایی است که معدود نمی شود. عشق ،اول و دوم و سوم و…ندارد یعنی عشق یکی است و آدمی تنها یکبار عاشق می شود، چنانکه آن روز پنجشنبه ۱۴اسفند، من عاشق شدم، چنان که عصاره آن عشق سی و چند ساله است و یک پسر دارد.»

استاد محمد صالح علاء


اردی بهشت

۷۹ نظر

۱٫ اردی بهشت است و…

از اردیبهشت نوشتن سخت شده. هر چقدر که در محیط ضاله فیسبوک تبلیغ اردیبهشت میکنم، در وبلاگ که میخواهم از اردیبهشت بنویسم، قفل میکنم. سخت است… اصلا کنار هم قرار گرفتن اردیبهشت و وبلاگ من را می ترساند. وقتی حرف از اردیبهشت وسط می آید، باید از عشق نوشت، صفا، دوستی، صمیمیت، وفا و اینها! خب سخت می شود دیگر، نمی شود؟!

۲٫ اردی بهشت است و…

روزها رنگی تر از آنچه فکر می کردم دارند انعکاس رنگ هایشان را در چشم هایم می تابانند. همین طور راه می روم و اردیبهشت می شود! راه می روم و رنگ ها جلوی پاهایم عشق بازی می کنند. راه می روم و صدای پای آب می آید. راه می روم و بهشت زیر پاهایم بازی می کند. اردی بهشت است و این همه خوشبختی؟ محاله!

۳٫ اردی بهشت است و…

فقط دوازده روز تا معراج؛ تا تولد؛ تا دوباره نو شدن. تا دوباره خیره شدن به دست های خدا و معنیِ معجزه شدن. تا دوباره عاشق شدن. تا دوباره خودم را دوست داشتن. تا عشق. تا خدا. تا دنیا زیباتر از همیشه شدن. تا من و تو و یک روز اردیبهشتی. تا عشق بازیِ روی پیاده روهای شهر. تا… تا آغاز زیباترین سال زندگی و پایان تلخ ترین سال دنیا!

۴٫ اردی بهشت است… اردی بهشت مبارک!


شاپرک؛ محمدطه و دایی میتی!

۴۴ نظر


تحویل بهار…

۷۸ نظر

داره حسی تو من بیدار میشه...

داره حسی تو من بیدار میشه
.                                جهان هم مثل من بیکار میشه

مثل روزای اول،
.                   هول میشم!
.                                دوباره
.                                        قصه مون تکرار میشه

چقدر گفتم نرو
.                  بی عشق سخته
.                                      منو تا زنده ای یادت نمیره

تو سرگرم کسی بودی که
.                             میخواست
.                                        شده یک شب
.                                                         تو رو
.                                                               از من
.                                                                     بگیره!

دعا کردم
.           دلت ترسش بریزه
به من نزدیک تر شه
.                     گرم تر شه

دعا کردم کسی حتی نتونه
.                                      از احساسی که دارم
.                                                                 با خبر شه

خدا رو شکر
.               باز عاشق شدی تو
خدا رو شکر
.                من پای تو موندم

جواب اون همه حرفای تلخو
.                                    من از چشم پشیمون تو
.                                                                 خوندم

اگه چشمامو جدی تر بگیری
بفهمی من یه ساله صبر کردم

بهارو زودتر تحویل میدی
به آغوشِ شکسته
.                    دست سردم…

احسان خواجه امیری – تحویل بهار – با ترانه ی زیبای فرزاد حسنی
دانلود مستقیم : Tahvile Bahar – 91

این روزهای آخر فروردین، یه به عبارت بهتر این روزهای آخر سال ۲۴ «مهدی ای!» که فقط ۱۵ روز تا پایانش مونده، خیلی عجیب و غریب در حال گذره. دقیقا مثل هوای همین روزها، در کمتر از چند دقیقه، از اوج طوفان به آرامش و از آرامش به طوفان تبدیل میشه. خودمم نمی دونم کی حالم خوبه و کی حالم بد! یهو فیل م یاد هندستون میکنه و بغض میکنم، یهو دلم هرری می ریزه و دوباره بغض میکنم! (من کلا زیاد بغض میکنم!) بهار ه و همین حال های سینوسی ش دیگه! همین حس و حال رو خیلی دوست دارم.

عرضم به حضورتون در مورد این شعر بالا هم باید عرض کنم خودم هم مخاطبش رو نمی دونم! یعنی هر دفعه که گوش میکنم به یه مخاطب می رسم، پس همینجوری اینو واسه خودم نوشتم؛ فکر کنید مخاطبش خودمم! اصلا با مخاطبش چیکار دارید؟ دانلود کنید و گوش کنید و لذت ش رو ببرید!

+ این هفته دوباره به قشم می رویم! دیدیم دوستان اماراتی دارند شیطنت می کنند، با بچه ها تصمیم گرفتیم دوباره بریم و یه گوشمالی بدیم شون و برگردیم! اگر آخر هفته ی آینده کمرنگ شدم، از الان بدونید و اینا!

+ برنامه رو که می بینید دیگه؟! فقط نمی دونم چرا حس کردم باید تاکید کنم که ما فقط روزهای زوج هستیم و گروه روزهای فردِ برنامه یک گروه دیگه هستند.

+ این آیتم خبرخان رو با آرم و لوگوی شبکه دو سیما، برای دانلود می گذارم. حجم هر کدوم هم بین ۱۵ تا ۳۰ مگابایت ه. دانلود کنید و تبلیغ کنید و اینها! به قلم خودم؛ با تدوین باز هم خودم و صدای حامد جوادزاده… (لینک های دانلود؛ به زودی در بخش ویژه آیتم خبرخان)


نظم در عین بی نظمی!

۵۰ نظر

توی معماری هر کس هر طرح عجیب و غریب و غیرقابل دفاعی ارائه میکنه، با جمله ی نظم در عین بی نظمی، خیلی راحت اساتید مختلف رو میتونست قانع کنه و این جمله، شده بود ترجیع بند توجیهات طرح های مزخرف برای نمره بیشتر گرفتن!

حالا حکایت من همین توجیهِ نظم در عین بی نظمی شده. زندگی م در بی نظم ترین حالت ممکنش در حال گذره و این بی نظمی شدیدا داره اذیتم میکنه. نه خواب و خوراکم سر جاشه، نه کار و بار و نه هیچ چیز؛ تنها نظم زندگی م شده اینکه روزهای زوج ساعت ۶ صبح برم سر برنامه و روزهای فرد، غروب، آیتم خبرخان و خبرهای ۷:۳۰ و ۸ رو آماده کنم. در بقیه موارد، شلم شوربایی برقرار ه که نگو و نپرس.

توی این شلم شوربایی، سیستم مالی م هم شدیدا قاتی شده و یه جورایی دچار خود هک کردگی شدم؛ ینی قبل از اینکه آقای هکر عابربانک ها رو مورد هک خودشون قرار بدن، من عابربانک م در حدِ مرگ دچار آشفتگی شده. از اسفند ماه نمی دونم چه جوری و برای چی و کجا و چرا این همه خرج کردم؛ حسابش از دستم خارج شده اساسی!

دامنه این بی نظمی به وبلاگ و دنیای مجازی هم رسیده و غیر از گودر که منظم هر روز وبلاگ بچه ها و سایت ها رو چک میکنم، فیسبوک رفتن و توییت کردن و وبلاگ و جواب کامنت ها و مطالعه سایت ها و روزنامه های مختلف، رفته لای باقالی ها؛ چت کردن هم از اولویت خارج شده و عموما بدون ابزارهای چت وارد دنیای مجازی میشم.

هر چی هست، الان شدیدا خسته و بی خوابم، با چاشنی سردرد؛ با یک دنیا درگیری ذهنی که باعث شده سی پی یو یوزیج مغزم (CPU Usage) روی ۱۰۰ درصد بمونه و فن های خنک کننده ش هم کاری نتونن بکنن! نظم در عین بی نظمی توجیه خوبیه… اما اصلا چیز خوبی نیست، تجربه ش نکنید!


چند هزار شهروند تهرانی کشته نشدند!

۱۱ نظر

یکشنبه، ۲۷ فروردین ماه۹۱، درست در همان دقایقی که شهروندان تهرانی از بارش ناگهانی دانه‌های درشت تگرگ به وجد آمده بودند و گزارش‌های تصویری آن یکی پس از دیگر در فضای خبری منتشر می‌شد، چند متر پایین‌تر از سطح شهر سیلابی به راه افتاد. دیواره‌های تونل مترو را در هم کوبید و چهار قطار حاضر در خط۴ متروی تهران را غافل‌گیر کرد. چهار قطاری که در مجموع حدود ۵ هزار نفر مسافرداشتند. سیلاب خروشید و ظرف چند دقیقه تونل‌های مترو را پر کرد و قطارها را با خود زیر آب برد. در روز شاد و بارانی بهار ۹۱، چند هزار شهروند تهرانی در تونل‌های مترو غرق . . . . . نشدند!

یک مثل قدیمی می‌گوید «خبر بد زود پخش می‌شود». اینکه رازش چیست را من نمی‌دانم، اما به نظر می‌رسد در فضای رسانه‌ای نیز تا خبری «بد» نباشد توجه زیادی به خود جلب نمی‌کند. این روزها از ماجرای آب گرفتگی تونل‌های خط ۴ مترو تهران اخبار زیادی منتشر می‌شود اما به نظر می‌رسد آنقدر که توجهات جلب انتقاد از مسوولین این حادثه شده است، کسی به دفع یک فاجعه انسانی توجه ندارد.

حوادث طبیعی از جمله زلزله، سیل، توفان و جدیدا «سونامی» در همه جای جهان رخ می‌دهد. حتی پیشرفته‌ترین کشورهای جهان نظیر ژاپن و آمریکا هم در برابر برخی از این حوادث غافل‌گیر می‌شوند و اساسا علم مهندسی هیچ گاه ادعا نکرده که بدون کسب یک تجربه واقعی می‌تواند تمامی حوادث آینده را پیش‌بینی کند. در مقابل من گمان می‌کنم سرعت عمل و هماهنگی نیروهای متروی تهران در مواجهه با این روی‌داد طبیعی و تخطیه سریع چهار قطار شهری که در معرض غرق شدن قرار داشتند یک اتفاق بزرگ است. عملیاتی حتی به مراتب بزرگتر از فرود یک هواپیمای بدون چرخ. هم از این جهت که در این ماجرا جان تعداد بیشتری از شهروندان در خطر بوده و هم از این جهت که این بار با یک کار گروهی مواجه بودیم و نه صرفا یک نبوغ شخصی. شاید این روزها در کنار آسیب‌شناسی وضعیت تونل‌های مترو، یک جشن و سپاس‌گزاری هم به مسوولین متروی تهران بدهکار باشیم که اجازه ندادند صبح روز دوشنبه، روزنامه‌های کشور یکی از سیاه‌ترین گیشه‌های تاریخ مطبوعات را پیش چشم مخاطبین قرار دهند.

منبع: مجمع دیوانگان