شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "برش های کوتاه"

دکتر چمران

۴۷ نظر

دو تا پست قبل، خانم فاطمه سهرابی این کامنت رو در جواب پست تلخ من گذاشتند. کامنتی که خیلی دلم را لرزاند و در عین حال، حالِ دلم را خوب کرد… بخوانید، شاید حالِ دل شما هم در این غروب دلگیر این جمعه خوب شود:

.

خدایا هرچه را دوست داشتم از من گرفتی، بهر چه دل بستم، دلم را شکستی، بهر چیز عشق ورزیدم آنرا زائل کردی، هر کجا قلبم آرامش یافت تو مضطرب و مشوش کردی، هر وقت دلم بجایی استقرار یافت تو آواره م کردی، هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور کردی… تا به چیزی دل نبندم، و کسی را به جای تو نپرستم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم و جز تو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم و فقط تو را بخوانم و تو را بخواهم و تو را پرستش کنم و تو را بجویم…

ای درد اگر تو نماینده خدایی ،که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم، تو را در آغوش می کشم وهیچ گاه شکوه نمی کنم… بگذار بند بند م از هم بگسلد ،هستی ام در آتش بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم. ای خدا این آزمایش های دردناکی که فرا راه من قرار دادی، این شکنجه های کشنده ای که بر من روا داشته ای همه را می پذیرم. خدایا با غم و درد انس گرفته ام، ای خدا، کودک که بودم از بلندای آسمان و ستارگان درخشنده لذت می بردم اما امروز از آسمان لذت می برم؛ زیرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحی م نکاهد، دیگر خفه می شوم…


دختر باران…

۲۹ نظر

زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود
تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود

.

هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم
سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود

.

بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست
آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!

.

یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم
در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!

.

غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس
در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود

.

از من گذشت دختر باران! ولی بدان
این رسم عشق بازی پروانه ها نبود

.

با آخرین قطار از این شعر دل برید
مردی که هیچ وقت برایت “خدا” نبود…

حامد بهاروند


بعد از آن

۶ نظر

از ســخـن چـینان شنـــیدم آشنایــت نیستـم / خاطـــراتــت را بیــاور تا بـگویم کیستم

سیلیِ هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست / صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست / در خودم آتش به پا کردم اما نگریستم

چون شکست آینه حیرت صدبرابر می شود / بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخِ وصل و جدایی ساده نیست / کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

فاضل نظری


حرف هایی برای نگفتن

۱۷ نظر

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کس

به اندازه حرف هایی است

که برای نگفتن دارد

و کتابهایی هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بشکنم

و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت…


شیدایی

بدون نظر

هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هر جوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بی خیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم

می ترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقت هایی به من نزدیک تر شو
دارم حس می کنم از دست میرم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم

بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب؟
کیو دارم به جز تنهایی امشب؟

می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمی توتم ببینم از تو دورم

دارم تاوان دلتنگی م رو میدم
کنار تو به آرامش رسیدم

بیا دنیامو زیبا کن دوباره
خدایا از تو زیباتر ندیدم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم…

+ با صدای علی لهراسبی – لینک دانلود


دو نقطه ایکس

۷۰ نظر

« عاشق ،  گهگاه تنگ حوصله ، شکاک و مضطرب می شود . گهگاه ، گرفتار سوء ظن . عشق باعث می شود که دلم نخواهد برای تو هیچ مساله ای جز زندگی مشترک مان وجود داشته باشد . به همین دلیل وقتی می بینم که آدم ها ، در دنیای تو ، در حال عبورند ، و به خصوص برخی مردان ، احساس خاصی پیدا می کنم که البته بد آمدن نیست ، این احساس هم خودش بخشی از عشق است ؛ اما بخش بسیار تلخ و آزاردهنده ی  عشق . عشق ضد منطق است ، و این بخش ، ضد منطقی ترین بخش عشق است . »

یک عاشقانه ی آرام ، نادر ابراهیمی ، صفحه ی ۱۸۳


دو نقطه لبخند!

۱۹ نظر

من نگاه تو را شعر می کنم و تو
شعر مرا نگاه می کنی
بازی عجیبی ست
شعر نگاه تو
روی قافیه های دلم می نشیند


سید علی صالحی

۴۶ نظر

سلام
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است 
اما تو باور نکن!


از خلال نامه آخر نوری زاد

۱۳ نظر

مردم ما چقدرِ دیگر باید هزینه کنند تا برای شما علما بقدر آن خلخالِ ربوده شده از پای آن زن یهودی بیارزد تا شما علما یک تکانی بخورید و عمامه از سربگیرید و پای برهنه از بیت شریفتان بیرون بزنید و فریاد کشان نسبت به فجایع جاری کشور بر بشورید؟


شام غریبان است…

۱۵ نظر

چون سر حسین(ع) به خانه ی ابن زیاد رسید، از دیوارها خون می بارید. عبیدالله آن سر را برداشت و بر روی و موی او می نگریست.
ناگاه لرزه بر دستش افتاد؛ آن سر را روی ران خود نهاد. قطره ای خون از آن بچکید. از جامه ش گذشت و رانش را سوراخ کرد. چنان که هرچه جراحان کردند، معالجه ی آن نتوانستند.
لاجرم ابن زیاد با خود مشک نگاه می داشت تا بوی بد ظاهر نشود.