شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "خاطرات"

واقعیتِ رویای ۲۴ سالگی

۷۳ نظر

.

اصولا اکثر آدم ها برای تغییر، ساعت ۲۴ رو انتخاب میکنن؛ یعنی اکثراً هر کار جدیدی رو که میخوان شروع کنن، راس صفر عاشقی میگن “ایشالا از فردا دیگه فلان کار رو نمی کنم یا می کنم!” معتادها هم برای ترک کردن اعتیادشون، روز شنبه رو انتخاب میکنن و عموما شنبه ی هر هفته، روز آغاز ترک اعتیادشونه! کارمندها و کسانی هم تغییر و تحولات مالی در زندگی شون ایجاد می کنن، اول هر ماه رو برای آغاز این تغییرات و تحولات انتخاب میکنن و از اول هر ماه شروع میکنن به تغییر عادات مالی! یک سری هم اول هر سال تغییرات رو ایجاد میکنن… یا اول سال هجری شون و یا اول سال زندگی شون…

.

من هم به نوبه خودم توی ساعت صفر عاشقیِ آغازِ شنبه ی سال بیست و چهار زندگی م (تاکید میکنم امسال ۲۳ تمام شد و وارد ۲۴ شدم) یک سری تغییر و تحولات رو در نظر دارم… که خیلی هاش به خودمم مربوط نیست، چه برسه به وبلاگ! اما اونهایی که مربوط به وبلاگ و دنیای مجازی و مسائل عمومی میشه به این شرح خدمت تون اعلام می گرده!

.

-         بنده از همین تریبون رسما اعلام می کنم زین پس اگر هر مطلبی به هر شکلی در هر مکانی، تلویحی و ضمنی و مستقیم و به هر شکل دیگری، مبنی بر دلبری یا دلدادگی و یا غیره ی بنده دیدید، تا تایید رسمی اخبار از طریق همین وبلاگ، باور نکنید! در همین راستا از همین تریبون تاکید می کنم زین پس، مجموعه عاشقانه ی آرامی با معشوقه ی خیالی منتشر خواهد شد، تا روزی که صاحب اصلی عاشقانه ها، سر و کله ش پیدا شود!

.

-         بنده از همین تریبون اعلام می کنم، زین پس ریزبلاگ و مینیمال و توئیت و استاتوس هایی را که در شبکه های مختلف می نویسم، یک نسخه ش را هم در وبلاگ می گذارم. پس تا ثبت و تایید استاتوس ها از طریق وبلاگ، هیچکدام از نوشته ها ارزش قانونی ندارد و به من ربطی پیدا نمی کند!

.

-         بنده از همین تریبون تلویحاً(!) اعلام می کنم زین پس با توجه به دغدغه مندی های متعالی و اینها، شاهد یک سری مقالات و گزارش ها و مطالبی متفاوت نسبت به یکسال گذشته، خواهید بود که از همین جا، اعلام می کنم، در همین راستا، کامنت های وبلاگ تاییدی شده و تماماً با تایید و پاسخ بنده منتشر خواهد شد. باشد که همه با هم رستگار شویم!

.

-         بنده از همین تریبون اعلام می کنم، در راستای اعلامات موارد بالا؛ دو مجموعه شعر طنز و عاشقانه که نمونه هایی از آنها تا کنون منتشر شده بود، به صورت جدی تر و واقعی تر منتشر می شود تا ان شا الله سال آینده نسخه ی امضا شده ی کتابش را در نمایشگاه بیست و ششم کتاب خدمتتان تقدیم کنم!

.
ضمن اینکه جا داره از همین تریبون، از همه بروبچه های وبلاگی که توی این یکسال گذشته از طریق وبلاگ های مختلف دوستان، هواداران برنامه نیمروز، فیسبوک و غیره به جمع مخاطبان اضافه شدن، بابت خوندن وبلاگ و خودم(!) یک تشکر ویژه بکنم؛ البته درسته که تا اول بهمن هم وبلاگ خیلی آش دهن سوزی نبود، اما بعد از اول بهمن کمی تلخ شد که بابت تلخی آن روزها (که تا همین دیروز هم ادامه داشت) معذرت میخوام و امیدوارم در سایه ی دلی شاد و قلبی مطمئن و ضمیری اگاه و اینها، زین پس خنده های بیشتری بر لبانتان و شیطنت های بیشتری در چشمانتان ایجاد کنم! باشد که همه با هم رستگار شویم!

ضمن اینکه جا داره از همین تریبون (چه تریبون مفیدی شد!) از همه کسانی که طی یکسال گذشته خواسته یا ناخواسته دهن من رو سرویس کردن، تشکر ویژه تری کنم و اعلام کنم از آقای ز گرفته تا آقای ن، به حرمت امروزِ دوست داشتنیِ اردی بهشتی، همه رو بخشیده و حلال میکنم، غیر از تو سابق وبلاگ که تا عمر دارم، خیانت و گناهی که کردی رو نمی بخشم و از یاد نمی برم، باشد که هیچوقت رستگار نشوی!

ضمن اینکه جا داره این نوید رو هم بدم که رادیوگردون با پخش ترانه هایی آزمایشی، از فردا کار خودش رو آغاز میکنه. به امید اینکه در سایه ی اینترنت کشور، بتونیم بزودی تلویزیون اختصاصی گردونه تی وی رو هم راه اندازی کنیم، دارم مقدمات ادامه انتشار مجله ی طنز و سرگرمی دوربرگردون رو هم انجام میدم که البته برای آشنایی بیشتر، شماره های ۱ تا ۵ رو بزودی برای دانلود بازنشر می کنم که ببینید و حالش را ببرید و بیشتر با زوایای پنهان عجیب و غریب من آشنا بشید!

ضمن اینکه جا داره (میگن پر شده ولی من که این گوشه پایین رو می بینم، می بینم که ۲۲۸ کلمه ی دیگه جا داره) بابت همه تشکرات حضوری، زنگی، پیامکی، توئیتی، فیسبوکی، ایمیلی، کامنتی، پستی، پیغام خصوصی و… تشکر کنم و خودم هم به نوبه ی خودم تولد خودم رو به خودم تبریک بگم!

به قول شاعر: به امیدِ یه هوای تازه تر…

پی نوشت (توضیح عکس): در راستای تک فرزندی، کیک رو خودم نیم ساعت پیش زیر تگرگ رفتم خریدم و خودم هم می دونم اصلا خوشگل نیست! این رو هم می دونم که رنگ شمع ها یکی نیست! این رو هم می دونم که باید شمع ۲۳ رو فوت کنم، اما آقاهه شمع ۳ نداشت و به جاش ۴ داد، گفت عددش که فرق نمیکنه، منم گفتم آره و خریدم!


تترامنز

۴۲ نظر

شبیه روزهای ۴ سال قبل، بعد از کنکور شدم. یعنی ۹ تیر ۸۶ که وبلاگم را تاسیس کردم. حس خوبی دارد، اینکه دیگر درس ت تمام شده و استرس و دردسرهای انتخاب واحد و کلاس و شهریه و امتحان و اینها را نداری، آپشن خوبی ست اما… یک دلتنگی عجیبی هم دارد. اینکه دانشگاه هم “ماضی” می شود، اصلا خوشایند نیست.

چهار سال و نیم، پرند، تترامنز، عشق اول، پژواک و… انقدر کلیدواژه خاطره انگیز از این دوران دارم که بخواهم بنویسم شان، کتاب می شود. نمی دانم به خاطر حال دلم است یا چیز دیگر، وقتی برمیگردم به خاطرات این ۴ سال، بغض بدی گلویم را تلخ می کند. خفه می شوم، اصلا یاد سوم اردیبهشت ۸۷ که می افتم، نفسم می گیرد.

نمی دانم مردانگی چقدرش به گریه نکردن مربوط است، اما اگر گریه کردن نشانه عدم مردانگی باشد، من اصلا مردی ندارم. چون تازگی ها فهمیده م خیلی بیشتر از آن که فکر می کنم آدم خاطره بازی هستم و هر خاطره، یک قطره می شود و سر می خورد و می آید پایین و…

یادم باشد به همسر آینده م بگویم اگر مردانگی را در گریه نکردن می داند، قید مرا بزند. من احساساتم… یا شاید هم نه، احساساتم نباشد، غم؛ غم از درون دیده م قطره قطره آب می شود. به پرند که فکر می کنم، به ترم اول، روز اول، عشق نگاه اولی‌م، چهارنفره هایمان (البته منظورم عبدالرضا و امید و ابراهیم است، با چهارنفره های پارسال اشتباه نشود!)، تترامنز، وبلاگ خصوصی، کفتربچه ی جیب دار، س.ح ، پژواک، حاجی، پاییز ۸۹، کتابخانه و… (بی انصاف، خاطرات سه ترم آخر دانشگاه را هم به خودت معطر کردی) و… | کات

می خواستم از دانشگاه و خاطراتش بنویسم اما به دانشگاه هم رحم نکردی، خاطره های سه ترم آخرم همه معادلات دانشگاهی م را هم به هم ریخت. بروم بمیرم اصلا!

پی نوشت: عادت ندارم چیزی را که می نویسم تغییر دهم. این مطلب همینطور بهم ریخته منتشر می شود تا ان‌شالله روزی مفصل تر در مورد دانشگاه و خاطراتش بنویسم.


دایی‌میتی نوشت-۳

۲۹ نظر

محمدطه همین اعجوبه ای که در این عکس می بینید، خواهرزاده ی دوم من و پسرخاله ی محمدحسین است. هر دوتایشان بین اربعین و بیست و هشتم صفر به دنیا آمده اند و در اول نام شان “محمد” را مشترک هستند.

این جوجه(!) که تازگی ها وقتی من نیستم درب اتاقم که همیشه قفل است را می زند و “دا” “دا” می کند که در این مورد هم با پسرخاله ش محمدحسین مشترک است. این دو تا انقدر به من وابسته هستند که قبل از مامان و بابا، دایی گفتن را یاد می گیرند! والا محمدطه بیشتر از اینکه بابایش را ببیند من را دیده و انقدر وابسته ی من هست که تحمل دوری من از تحمل دوری پدر و مادرش برایش سخت تر باشد.

حالا بعد از این خالی بندی ها و توهمات فانتزی، باید بگویم محمدطه را نه به عنوان دایی و خواهرزاده، واقعا از اعماق وجود دوست دارم. حتی وقتی خیلی آرام چهاردست  و پا می آید و اتاق را به هم می ریزد، سیم مودم را می کشد، درب کمد را باز می کند، مجلاتم را پاره می کند، از سر و کولم بالا می رود، صدای روروئک ش را در می آورد، گریه می کند، با خودکار روی کاغذهایم می نویسد، کیفم را به هم می ریزد، ادای من را در می آورد و می کوبد روی کیبرد لپ تاپ و هر بلایی که سرم می آورد، باز هم دوستش دارم. اصلا عچق خودم است! هر چی بیشتر اذیتم می کند، بیشتر دوستش می دارم.

کسانی که با من طولانی صحبت کرده اند، دیده اند موقع تلفن حرف زدن وقتی محمدطه خانه ما باشد، صدای بوسه های من و تعداد بوسه های من انقدر زیاد هست که کلافه شان کند. من به خدا زنم را اینقدر بوس کنم و به قول یار، بادکش کنم، تا آخر عمر رهایم نمی کند. البته این را ثابت هم کرده ام! بماند، یعنی بگذریم!

محمدطه که تو میگفتی میخواهی طه صدایش کنی، بامزه ترین بچه ای ست که به عمرم دیده ام. البته با دوران یک سالگی و دوسالگی محمدحسین برابر می دانمش. یعنی میزان دوست داشتنم، برای هر دویشان یک اندازه. دقیق تر بخواهید، یک درجه کمتر از تو! یعنی اول مادرم، بعد تو و بعد این دو تا فسقلی! امیدوارم این یکی که بزرگ شد مثل آن یکی، دهانم را سرویس نکند. من بچه های ۷ تا ۱۲ سال را دوست ندارم. هعی…

امروز تولدش است. تولد یک سالگی ش مبارک. سومین بهمنی خانواده ست و دوست داشتنی. از الان هم نامزد کرده. شاپرک در آخرین روزهای یک سالگی، محمدطه را مال خودش کرده. از الان مبارکش باد!

پی نوشت پست قبل: پیرمرد سه سال است که از میان ما رفته. روحش شاد، برایش فاتحه ای بخوانیم.


تربیت بدنی و دهان سرویس کنیِ ۲

۲۸ نظر

بعد از مدت ها، سرحال و قبراق راه افتادیم رفتیم دانشگاه!(دفعات قبل در شرایط خاص رفته بودم، این دفعه وقتی تنها رفتم اختلافات بیشتر به چشم اومد!) اصلا انگار همه چیز عوض شده بود. از کرایه ی پارکینگ مترو شاهد گرفته تا کرایه ون های شاهد-پرند و حتی سیستم فروش غذا؛ همه چیز عوض شده بود.

مثل همیشه ماشین رو گذاشتم توی پارکینگ (این بار به جای اون کارت مغناطیسی ها، کاغذی شماره پلاک ماشین رو نوشتن و دادن دستم. هزینه ش رو هم به جای ۱۰۰۰ تومن ورودیه، ۱۵۰۰ تومن گرفتن!) سوار ون هم که شدم، یه آقای غریبه ای (آخه همه راننده ون ها رو میشناختم و ایشون جدید بود و جلوش احساس غریبگی می کردم!) راننده بود و برعکس راننده قبلی ها، به اون تندی و سرعت هم نمی رفت. خروجی مستقیم اتوبان فرودگاه به شهر هم بسته بود و رفت از رباط کریم دور زد و دهنمون صاف شد تا رسیدیم. فرق بعدی ش هم این بود که پایانه پیاده مون نکرد و تا دم در دانشگاه برد.(واقعش دستش درد نکنه)

توی دانشگاه، اصلا نمی دونستم ساعت و محل برگزاری کلاس ها رو کجا زدن!(در این حد از محیط دور افتاده بودم) رفتم و بالاخره برنامه ریزی رو پیدا کردم. ساعت ها جابجا شده بود و من باید تا ۱ ظهر علاف می موندم. (لحظه ی این اتفاق، ساعت ۱۰٫۱۵ دقیقه بود) به تنها کسی که توی اون دانشگاه میشناختمش زنگ زدم تا حداقل از اون محیط غریب و اون احساس تنهایی، خارج شم، اون دوست مون هم (البته دوست من نیست، دوست دوست منه! ینی روابطمون پیچیده ست، الان نمیشه خیلی خوب تشریحش کرد) خواب بود و دیر می رسید. رفتم همشهری جوان بخرم که اون آقاهه کیوسک داره مثل همیشه، مجله رو نداشت و انگار که من از پشت کوه اومده باشم، بهم گفت: نیومده آقا! امروز اصلا چاپ نشده! (منم توی دلم گفتم، باشه تو که راست میگی)

در همین فاصله متوجه شدم کلاس مقاومت در حال برگزاریه. منم رفتم آتلیه ۱ (که حتی جای آتلیه هم عوض شده بود و رفته بود طبقه ی دوم) و کلاس رو پیدا کردم و در کنارچند تا جوون ترم ۳ ئی، کلاس رو تشکیل دادیم. بچه ها هم همه ورودی سال ۸۹ بودن و به شدت جوگیر و در حال فراگیری درس و گوش دادن و جزوه نوشتن! خدایی هیچی از درسش نمی فهمیدم. خدا به خیر کنه امتحانش رو. ساعت ۱۲ هم که کلاس تموم شد رفتم حیاط و بعد از تهیه ی فیش های غذا که سیستمش هم داشت عوض میشد، دوست دوستم رو که گفتم بهتون که رابطه مون خیلی پیچیده ست رو هم دیدم.

اما اصل ماجرا از اینجا به بعد بود. آقا چشمتون روز بد نبینه. رفتیم کلاس تربیت بدنی. ناهار رو هم خورده بودیم (مرغ بود مثلا اما دریغ از یک قطره آب مرغ که باعث روان شدن مجاری معده بشه تا غذا بره پایین!) و سنگین بودیم و آب هم کلی خورده بودیم (تفاوت دیگه هم آب سرد کن سلف دانشگاه بود) و سردمون هم بود. سر کلاسش توی سالن، استاد رو خفت کردیم (البته نه به اون معنی عرف ش) و ازش خواهش کردیم بی خیال ما بشه تا با این ریش و پشم و یال و کوپال؛ جلوی این ترم پایینی ها مجبور به لخت شدن و لباس درآوردن و دویدن و اینا نباشیم. استاد هم تاکید کرد که هر جلسه ۱ نمره داره و ۴ جلسه اجباری ه، حضودر در امتحان هم یک نمره، امتحان عملی ۵ نمره و امتحان کتبی ۱۰ نمره خواهد داشت. از موضع ش هم کوتاه نیومد.

دیگه مجبور شدیم کاپشن رو دربیاریم، کیف رو هم بندازیم یه گوشه، لخت شیم بریم داخل سالن! (البته من لباس نداشتم با همون شلوار لی و پیرهن خودم رفتم؛ این یه تیکه رو اغراق کردم) چشمتون روز بد نبینه… دهنمون رو سرویس کرد. اول حرکات کششی، بعد تنشی، بعد فشاری، بعد انتحاری، بعد سرعتی، بعد قدرتی، بعد…. همینجوری کلی ما رو به تحرک وا داشت. آخرش هم ۵ دقیقه دویدن دور زمین رو تجویز کرد، دیگه رسما به چیز برد ما رو و صاف مون کرد. ما هم هی می خندیدیم و می گفتیم خدایی یک نمره ی یک درس یک واحدی، ارزش این همه دویدن و عرق ریختن نداره؛ ما یه خط می کشیم، دو نمره ی درس ۵ واحدی رو کسب می کنیم! خلاصه، سرتون رو درد نیارم، ما رو با بدنی عرق کرده، خیس، خسته، تنها، داغون، بی کس، و اینا فرستاد رفتیم. از اون طرف هم کلاس مدیریت تشکیلات کارگاه شروع شده بود، به وسط اون کلاس رسیدم و از فرط خستگی، ۱۰ دقیقه بیشتر سر کلاس ننشستم و زدم بیرون و اومدم تهران…

در کل روز دهن سرویس کنی ای بود. کلی پدرمون در اومد و این داستان، ۴ هفته ی دیگه ادامه دارد!

+ هنوز هیچکدوم از کتاب های این ۱۸ واحدی رو که دارم رو نخریدم. به پولشو دارم، نه حالشو و نه حس شو!
+ از شانسم، کل کلاس های این ۱۸ واحد پنجشنبه هاست و از طرفی هم امتحان همشون هم دقیقا یک روزه!
+ اینکه به عنوان ترم آخری چه توی نگهبانی و چه برنامه ریزی و چه آموزش و چه ریاست(!) و چه حتی سر کلاس کلی تحویل می گیرن آدم رو، حس خوبی میده. مشتاق شدم هفته های بعد رو هم برم دانشگاه!
+ کلید کمد م رو گم کردم و کلی وسائل توش دارم. مسئولین رسیدگی کنن.
+ فقط ۶۹ روز! چه عدد میمون و مبارکی!


آسیب شناسی عدم ارتباط درس معماری کامپیوتر با معماری و کامپیوتر یا راهنمای عملی درس خواندن در دهه ۹۰!

۶۱ نظر

امروز چندمه؟ ۱۰ آبان! چند روز از آغاز سال تحصیلی می گذره؟ ۴۰ روز! میشه چند هفته؟ ۶ هفته! به احتساب هفته ای دو روز کلاس، میشه چند روز کلاس؟ ۱۲ روز! خب، همه ی اینها یه طرف؛ من چند روز رفتم دانشگاه؟ ۳ روز! اما سه روز خاص!

اولین جلسه ی سال تحصیلی ۹۰-۹۱ که احتمالا آخرین سال تحصیلی عمرم خواهد بود رو با کلاس اقتصاد مهندسی رشته آی تی دانشگاه پیام نور پرند شروع کردم! کلاس صبح خودم تشکیل نشد، تولد یه بنده خدایی بود و رفته بودیم پرند، دوستان هم بودند، دیگه جو گرفت رفتیم سر کلاس اقتصاد مهندسی نشستیم. درس شیرینی بود، کمترین ارتباطی با معماری نداشت اما تنها چیزی که ازش یاد گرفتم این بود که یه جنسی رو بخریم و اجاره بدیمش تا بقیه باهاش کار کنن و یه مبلغ بهمون اجاره بدن، خیلی سودش بیشتر از اینه که اجاره کننده یه جنس باشیم و سال به سال یه پولی بدیم و به دستگاهی رو اجاره کنیم!

دومین جلسه رو هفته ی بعدش، سر کلاس خودم رفتم. پنجشنبه ی بعد از هفته قبلش، کلاس صبحم تشکیل شد اما متاسفانه خواب موندم و ساعت ۱ ظهر رسیدم پرند. رفتم سر کلاس و با ۴ نفر دیگه یه کلاس خیلی سر و ساده و ساکت و صمیمی و دوست داشتنی تشکیل دادیم. از اونجا هم که تنها پسر موجود در کلاس بودم، استاد به شدت هوام رو داشت و تحویلم می گرفت. منم جوگیر شدم و کلی در بحث ها مشارکت کردم و کلی چیز یاد گرفتم. (فکر کنم یک سالی میشد که از رشته خودم چیزی یاد نگرفته بودم!) آخرش هم وقتی تازه داشتم با جو کلاس آشنا میشدم و تازه میفهمیدم رشته م چیه و اینا؛ استاد گفتن که حضور در کلاس اجباری نیست و این شد که سه هفته ای هست پنجشنبه ها رو می پیچونیم!

سومین جلسه، اما هیچ ربطی به قبلی ها نداره. سر مسئله ای رفته بودم یه جا و خیلی همینجوری دورهمی رفتم نشستم سر کلاس معماری کامپیوتر! هیچ ربطی به رشته مهندسی معماری نداشت، اما تا اونجایی که من متوجه شدم ربطی هم به کامپیوتر نداشت! کلا فضای خوبی بود. یه عده جوون نشسته بودن سر کلاس و خیلی خوب به درس گوش می کردن، استاد هم لاینقطع سه ساعت در مورد معماری کامیپوتر صحبت کردن. تنها مزیت این کلاس هم این بود که فهمیدیم شکل صفحه ۱۳۱ کتاب خیلی مهمه و هرچی قرار توی امتحان بیاد مربوط به این شکله. آخرش هم کلاس با زور بچه ها تموم شد و من خیلی جدی و ریلکس محل حادثه رو ترک کردم!

نتیجه گیری اخلاقی:

  1. کلاس های رشته ی معماری خیلی خلوت تر و صمیمی تر و دوستانه تر از رشته های دیگه ست!
  2. بچه های رشته کامپیوتر بیشتر به درس توجه می کنند تا آی تی!
  3. درس معماری کامپیوتر هیچ ربطی نه به معماری داره و نه کامپیوتر!(یه بار هم توی متن گفتم، خودم حواسم هست. جهت تاکید عرض کردم!)
  4. وقتی حضور در کلاس اجباری نیست، دلیلی بر حضور در کلاس وجود ندارد.
  5. هرچی کلاس شلوغ تر باشه، شرایط چرت زدن و استراحت مهیا تره!
  6. علم بهتر است از ثروت! اینو بعدا می فهمیم، حتی خودم!

بیمه با طعم سال های جنگ!

۳۲ نظر

آیت الله کاشانی رو که به سمت غرب بری، یه خروجی هست به اسم گلها! داخل که بشی یه محله ی خیلی باکلاس و مدرنیه. هم از لحاظ ساختمون هایی که ساخته شده و هم از لحاظ ماشین های پارک شده ی کنار خیابون و هم از لحاظ شهرسازی و پارکی که حدفاصل خیابون گلها و اتوبان شهید ستاریه. توی خیابون گلها، بعد از کوچه دوم، یه ساختمون نمای مرمر هست که واسه بیمه ی تامین اجتماعیه. سه تا در داره، یکی ش درب بانک رفاه، دو تاش هم برای ورود به ساختمون خود بیمه ی شعبه ۱۵ تهران بزرگ!

از در که وارد میشی، کلا فضا سیاه و سفید میشه و یهو انگار از این دریچه وارد دهه شصت میشی! یهو لباس ها، کارمند ها، باجه ها، مردم، نوشته های چسبونده شده روی دیوار، پله ها، دستگاه کپی زیر پله، اطلاعات، تابلوهای اعلانات و همه چیز؛ کاملا دهه شصتی میشه. انگار که اینجا تهرانِ ۱۳۶۴ ئه و بمب افکن های رژیم بعثی کلی بمب سر مردم خالی کردن و صدای آژیر وضع قرمز به صدا در اومده و همه چیز به هم ریخته و داغون!

از اطلاعات که میپرسی برای گرفتن حقوق و مزایای مرخصی زایمان (جهت شفاف سازی – البته نه برای خودم، برای خواهرم) کجا بریم؟ میگه بالا! بالا که میری یه صف نصفه و نیمه پرونده های سبز به دست منتظر کارمند بخش مرخصی زایمان، منتظر راه افتادن کارشونن. اولی میگه یعنی اصلا راه نداره؟ آقای کارمند میگه نه خانوم! وقتی میگم نمیشه، یعنی نمیشه. خانومه هم زیر لبش یه خورده فحش به مقدسات و غیرمقدسات میده و میره. یه پیرزنی هم جلوی ما برای گرفتن حقوق مرخصی استعلاجی پسرش اومده بود. آقاهه با همون تندی که به نفر قبلی جواب داده بود، گفت نههههههه! نمیشه، هی الکی سوال نکن دیگه! پیرزن هم بغض کرد و هیچی نگفت. فقط بغض کرد و پله ها رو آروم و لرزون رفت پایین، پیش پسرش که چهار ماهه بعد از تصادفش، نه بیمه بهش پول میده و نه راه درآمدی داره و صاحبخونه ش دره اسباب و اثاثیه ش رو میریزه توی خیابون و با این حال داره با پیک موتوری کار میکنه.

نوبت ما میشه. میگه چی میخواید؟ میگیم برای گرفتن حقوق مرخصی ۶ ماهه زایمان اومدیم. میگه مدارک روی دیواره. میگیم تکمیله! میگه بده من. میدیم بهش و میگه دفترچه بیمه مال خودته؟ خواهرم میگه آره. میگه الان میان؟ میگم چی؟ میگه این که تاریخ مرخصی ش واسه ۶ ماه پیشه. میگم خب الان اومدم. قبلا وقت نکردم. روی یه کاغذ شماره پرونده مون رو میده و ما رو میفرسته بایگانی که پرونده رو بگیریم! بایگانی ش کاملا دهه شصته. با تمام جزئیاتش. زیرزمین تاریک و کثیف؛ یه عده آدم که توی این هوای سرد، با کاپشن منتظر گرفتن پرونده شون از یه باجه ی کوچیک توی دیوارن. قشنگ یادِ مسعود شصت چیِ مرد هزار چهره که کارمند بایگانی اداره ثبت احوال شیراز بود میفتی. به همون شلختگی، به همون درهم و برهمی و به همون مزخرفی.

آقاهه میگه پرونده تون فاقده! پیرمرده میگه یعنی چی؟ ینی باید امضا کنم؟ میگم پدرجان! ینی پرونده ت نیست. اون یکی اومده میگه آقا من پرونده م رو ۱۶ م تحویل دادم اما میگید نیست؛ چیکار کنم؟ آقاهه میگه دست ما نیست. برو به رئیس شکایت کن. من هم رفتم میگم آقا! ما نیم ساعته کارتکس رو دادیم، پرونده مون پیدا نشد؟ برگشته میگه پیدا نشده هنوز! صبر کن دیگه! کلا شیر تو شیری موج میزد. هرکس ساز خودش رو میزد. بالاخره با هزار تا بدبختی کار رو تموم کردیم. البته نه همین راحتی اما بعد از ۴ روز بالا پایین رفتن، چک ۱٫۳۴۲,۶۷۵ تومانی مون رو گرفتیم. ولی آخرش هم نفهمیدیم سیستم بیمه مملکت مکانیزه و کامپیوتری ه یا دستی و پرونده ای!

+ خدا کار هیچ کس رو به بیمه محتاج نکنه. شیر تو شیر ترین سازمان مملکته؛ حتی شیر تو شیر تر از ثبت احوال!
+ طبقه دوم موقه حسابداری، کارمنده رسما پاچه می گرفت. توی نیم ساعتی که اونجا بودیم، با ۳ نفر دعوا کرد.
+ یه خانومه هم بود، بخاطر … بودنش، یک ساعت کارمون طول کشید و  از ۱۱ تا ۱ ظهر علافمون کرد.
+ اینجوری نمیشه! جزئیات پیگیری رو باید توی یه پست مستقل بنویسم. اینجوری نمیشه!


همه فرزندان ه.ج

۶۴ نظر

راستشو بخواید، نمی دونم این نوشته جاش اینجاست یا نه؛ اما درد و دلی ست با مخاطبانی خاص. مخاطبانی از نسل خانه روزنامه نگاران شهر؛ مخاطبانی از جنس همه فرزندان من؛ مخاطبانی از شنبه های جلسات سبک زندگی؛ مخاطبانی خاص که یکسال گذشته، آنقدر ازشان خاطره دارم که این روزها، نمی توانم دیگر به خاطرشان سکوت کنم…

از روزهای اول زیاد حرف زده شده. از ۲۸ آذر ۸۸؛ روزهای جلسات و رای گیری. هیئت رئیسه و جلسات نقد. بعد از آن ضرب شست و… دیگر “و” ندارد. ضرب شست آغاز گروه بود. عده ای جوان دوست داشتنی، دور هم جمع شدند بدون هیچ چشمداشتی، کار فرهنگی بکنند. فضایی بسیار پاک و دوست داشتنی و ناب. باکره ی باکره. روزهایی که انقدر دوستی ها خالص بود که یادآوری آن روزها، دلم را تنگ می کند.

یادش بخیر؛ روزهای قشنگی بود. اولین میتینگ بین المللی وبلاگی (مطلب از وبلاگ حذف شده)؛ امیر یادت هست؟ دومین میتینگ رو من و الهام پایه گذاری کردیم؛ الهام یادت هست؟ عطیه و حامد از اون روز به جمع اضافه شدن. هادی که از اول بود؛ مریم سعیدنژاد و مهدی و بیتا  ومهتا و نرگس و محسن و… یادش بخیر؛ روزهای قشنگی بود.

سر اضافه شدن آدم ها به این جمع دوست داشتنی حساسیت زیاد بود. خیلی زیاد. این جمع خاص بود، باید اعضاش هم همه خاص می بودن اما… جاده رو خاکی رفتیم رفقا! این جمعِ این روزها، اصلا با ۹ مهر پارسال قابل مقایسه نیست. این کجا و آن کجا! یادش بخیر اون روزها حتی به خاطر یک ساعت نبودن فقط و فقط یه نفر، کل روز و مکان و همه چیز رو عوض می کردیم که کسی از جمع کم نباشه، که همه باشن. انتظار زیادیه الان هم همون رویه بخواد اتفاق بیفته. خب تعداد زیاد شده و فضا عوض شده. دیگه برای ضرب شست که نمیخواهیم اسم انتخاب کنیم. این روزها صرفا خوش گذشتنه ست که مهمه. پس بالتبع حضور و عدم حضورها هم دیگه توی اولویت buy viagra های آخر قرار داره. انقدر اعضا زیاد هست که بود و نبود یه عده به چشم بیاد.

دلم گرفته؛ حرف زیاده؛ باز هم فکر می کنم سکوت شاید خیلی مفید تر باشه. این روزها می بینم جمع رشد کرده و داره هر روز اعضاش بیشتر میشه اما… حیفم میاد اینارو نگم و بعد مطلب رو منتشر کنم.

اون روزها، این جمع روی سیگار به خودش ندیده بود چه برسه به کشیدن راه به راه سیگار توسط بچه ها، اون هم وسط جمع. اون روزها، من بیام فلانی نمیاد و فلانی بیاد من نمیام و من به خاطر فلانی نمیام و اینا نداشتیم. جمع بی ریاتر از این حرف ها بود. اون روزها، مگه اصلا کسی جرئت می کرد حرف ۱۲+ بزنه، چه برسه به شوخی های ۱۸+ ! اون روزها، من افشاگری می کنم و کی چی گفته و کی چرا نیومد و چرا اومد و اینا هم نداشتیم. هر چی بودیم، خاله زنک نبودیم.
دلم میگیره برای این روزهای “همه فرزندان من”؛ پیچ خانوادگی فیسبوکی مون روزهای خوبی نداره… یه خورده پارسال رو یادتون بیاد…

لینک های مرتبط: نقد عطیه، حامد، الهام، مریم س، نرگس و من در مورد میتینگ!


کارت ماشین، گواهینامه، سِویچ لطفا!

۶۷ نظر

دوشنبه بود. به خاطر به هم خوردن وضعیت ترم تابستونی و نیومدن نمره طرح ترم قبل و باز نشدن سایت برای انتخاب واحد و نیز انتخاب واحد بیشتر از سقف مجاز (به خاطر فارغ التحصیلی) با بچه ها قرار گذاشتیم بریم پرند. ۴ تا جوون پا شدیم ماشین رو برداشتیم و رفتیم به سمت پرند… از آریاشهر بچه ها رو برداشتم و رفتیم و افتادیم توی آزادگان؛ ترافیک بود. ترافیک که باز شد، یه کامیون لاین سرعت داشت می رفت و منِ بدبخت یه لایی کوچولو کشیده و رفتم سمت راستش و دوباره رفتم لاین سرعت.

خروجی آزادراه تهران-ساوه بود که زانتیای کنترل نامحسوس گفت بزن بغل! پیش خودم گفتم فوق قوش میاد مدارک رو چک میکنه و میره. با اعتماد به نفس کارت ماشین و بیمه و گواهینامه رو دادم بهش و گفتم الان جریمه مینویسه و میره! آقا چشمتون روز بد نبینه، سوییچ رو ازم گرفت و گفت بشین! هر چی عز و التماس و آیه و قسم و گریه و زاری و اشک و آه و ناله و اینا کردیم، فایده نداشت. ماشین رو برداشت و رفت پارکینگ! اون هم کدوم پارکینگ؟ یه پارکینگ داغون توی کنار جاده، وسط بیابون به اسم سبلان سبز!

سرتون رو درد نیارم، به خاطر یه اشتباه cialis online کوچولو، اعمال قانون شده و ماشین از دست برفت! کلی منت گذاشت که گواهینامه ت رو باطل نمیکنم و نمره منفی برات ثبت نمیکنم و فقط ۳ روز توقیف میشی. قرار شد ۵شنبه برم ترخیص کنم ماشین رو. اما مدارک مورد نیاز، اولیش برگه عدم خلاف بود.

رفتم دفتر و اولین کار، یه اس ام اس بود برای چک کردن خلافی! دفعه قبل وقتی سردار مومنی مهمون برنامه بود چک کردم دیدم ۱۵۰ تومنه و ارزش کم کردنش رو نداره. این دفعه زدم، ۲۴۳,۰۰۰ تومان خلافی بود، اون هم فقط تا ۱۶ شهریور! بعد از اون روز یادمه سه تا ۱۳ تومن جریمه شدم و یه بیست تومن هم که سر همین تصادف جریمه شدم. اصن یه وعضی!

صبح روز بعد رفتم برای اعتراض به خلافی ماشین. دفعه قبل ۱۶۰ تومن خلافی رو در دو مرحله به ۴۰ تومن رسوندم و این دفعه هم با همین امید رفتم اما خانومه گفت چیزی کم نمیشه. قانون عوض شده بود و اعتراض به خلافی وارد نبود. کلی شاکی شدم و ناراحت و مغموم! برگه خلافی رو گذاشتم جلوم… سه تا ۲۰ تومن برای دوربین که توی تونل توحید ازم گرفته بود. یه ۱۵ تومن برای سری قبل که چراغم کار نمیکرد. یه ۱۵ تومن برای تصادف… بقیه ۱۳ تومن ۱۳ تومن هایی که برای پارک ماشین برام نوشته بودند… خیلی زور داشت.

امروز چهارمین روز بدون ماشینه. نه پول پرداخت خلافی رو دارم و اگر هم داشتم واقعا زورم میومد ۲۴۰ تومن پول بی زبون بریزم به حساب راهنمایی رانندگی. دعا کنید هفته دیگه یه فرجی بشه و بند پ کار کنه و بتونم ماشین رو از ترخیص دربیارم. بدجور این روزهای بی ماشینی، بی تویی، بی پولی، بی حالی، بی حوصله ای، بی قراری داره اذیتم میکنه. حال نداریم بابا! اه… بی خیال! بریم یه بخشی رو ببینیم بر می گردیم!


واقعیتِ رویای ۲۳ سالگی!

۲۱ نظر

مهدی صالح پور در هاله ای از ابهام!

رویای ۲۳ سالگی به واقعیت پیوست. سالی که با تصورات رویاهای کودکی در موردش، زمین تا آسمان فاصله دارد. حس بزرگی دارد؛ ۲۲ سال تمام تجربه و زندگی، پسرک ساکت و آرام را آنقدر تغییر داده که به خودش جرات می دهد حرفهایی بزند و کارهایی کند که خیلی از ۲۲ و ۲۳ ساله ها، ترس دارند از گفتنش.

یکسال گذشته، آنقدر اتفاقات مختلف و عجیب غریب و متفاوتی افتاد که به جرات می توانم بگویم Buy Zoloft Online Pharmacy No Prescription Needed نزدیک به ۱۸۰ درجه با مهدی صالح پورِ ۱۵ اردیبهشت ۸۹ اختلاف دیدگاه دارم! تغییرات آنقدر بنیادین و اساسی بود که تمام معادلات مهم زندگی را تغییر داد؛ هر چند برای خانواده م این تغییر کردن ها و بزرگ شدن ها طبیعی بود، اما برای خودم کمی هضم ش سخت است. این همه تغییر فقط در ۳۶۵ روز؟!

یکسال آینده شاید به اندازه یکسال گذشته، اتفاق عجیب و غریب نیفتد، Buy Viagra Online Pharmacy No Prescription Needed چون هراتفاقی که باید می افتاد، سال ۸۹ افتاد(!)، اما سال تصمیمات بزرگ است. اگر ۲۲ سالگی فقط اسم بزرگ شدن را یدک می کشید، ۲۳ سالگی، تصمیمات بزرگ هم می خواهد، تصمیماتی در همه حوزه ها؛ درس و کار و زندگی و سربازی و همه چیز…

امیدوارم امسال و این بزرگ شدن ها، نسبت به پارسال تلفات کمتری داشته باشد.

+ با تشکر از عزیزی که با سرچ عبارت “عروسی مهدی Buy brand levitra صالح order cheap pills پور” به وبلاگ رسیده است، باید عرض کنم امروز تولد است. برای عروسی فعلا صبر کنید!

+ celexa پست قبل، به دلیل عدم وجود هیچ بازدید، لایک، کامنت، شئر و هیچ فیدبکی، حذف شد!


بیست روز پرماجرا

۱۰ نظر

<img class="aligncenter size-full wp-image-1235" title="Clobrda-Auto-02-3d" src="http://dorbargardoon.ir/wp-content/uploads/2011/04/Clobrda-Auto-02-3d.jpg" Levitra vancouver alt=”تصادف” width=”500″ height=”236″ />

عید همه چیزش متفاوت بود با قبل. از روزهای آخر اسفند که منتهی شد به عید تا خودِ سال تحویل و روزهای بعد از سال تحویل. همه چیز داشت خوب پیش می رفت و شیب، کاملا صعودی بود. خبرها، اتفاقات، همه چیز خیلی روند خوبی داشت تا…

بزرگراه نواب، جنوب به شمال،پیرزنی در حال عبور از لاین سرعت؛ صدای جیغِ ترمزِ پژو مشکی، صدای Buy voveran کشیده شدن لاستیک پراید۱۴۱ روی آسفالت خیابان …و صدای برخورد شدید پراید سفیدِ رنگِ م.ص به پراید۱۴۱ و آغاز مصیبت.
پژو مشکی Buy Cialis Super Active+ Online Pharmacy No Prescription Needed از ترسِ احتمال برخوردش با پیرزن، فرار کرد. Buy Brand Levitra Online Pharmacy No Prescription Needed راننده پراید۱۴۱ و من هراسان پیاده شدیم و سراغ پیرزن رفتیم. پیرزن به گاردریل وسط خیابان خورده بود و سالم بود. فقط بادِ پژو مشکی رنگ خورده بود بهش و برخوردِ جدی نداشت.
صدای ممتد بوق ماشین ها و صدای همهمه ی مردم و دلگرمی ها و دلسردی هایشان، صدای پچ پچ اظهار Buy amaryl online نظرات متناقض و تعریف های عجیب و غریب از چگونگی تصادف، صدای آژیر آمبولانس، صدای خش خش بیسیم پلیس و… استرس پسرکِ راننده که اولین تصادف جدیِ خود را تجربه می کرد، دیوانه کننده بود.

“خداتون رو شکر کنید که به پیرزنه نخوردید” جمله ی مشترک همه همین بود. تنها جمله ای که باعث می شد خرابیِ شدیدِ ماشین کمتر به چشم بیاید. …و پلیس کروکی کشید و ماشین ها هم با جرثقیل به پارکینگ منتقل شد و مشکلات آغاز شد. ده روز دوندگی برای پیگیریِ بیمه و دریافت پول برای تعمیر ماشینِ زیاندیده در کنار یک میلیون تومانی که باید خرج ماشین خودم می کردم بدون هیچ گونه کمکِ بیمه (بیمه بدنه نداشتم) و مهم تر از همه ی اینها، هزینه های معنوی و روحی که دادم و باید باز هم می دادم.

روزهای سخت آغاز شد. از ساعت ۱۲٫۳۸ که تصادف شد و ماشین را از دست دادم مصیبت شروع شد. حرف و حدیث ها و نصیحت ها و دلگرمی ها و تهمت ها و گیر ها و تَشَرها و… همه دست به دست هم داد تا ذره ذره آب شوم. حس زندانی ای را داشتم که گوشه زندان، بدون هیچ امیدی منتظر اجرای حکم اعدامش بود و شب… حرف های تو، حرف های از رفتن ت، لگدی بود به صندلی زیر پای م و …من آن شب تمام شدم.

دوشنبه ۸ فروردین، ۸ شب، پایان یک کابوس ۲۴ ساعته بود. یک تلفن، یک تماس ۳۰ ثانیه ای، یک حتی همان صدای سرد و پراسترس کافی بود برای بیداری، برای شروع، برای کمرنگ دیدن اتفاقات. و من آن شب دوباره زنده شدم. ۲۴ ساعتِ ویران کننده تمام شد.

کم کم زندگی رنگ گرفت. اتفاقات خوب، خبرهای خوب، حرف های خوب و تو، زندگی را رنگی کردید. مدتی طول کشید تا هم آن تصادف لعنتی در اذهان کمرنگ تر شود و هم من خودِ جدیدم را در شرایط جدید ببینم و بشناسم و زندگی م را به روال بیندازم. و این مدتی که قرار بود خیلی کوتاه تر باشد، ۱۵ روز طول کشید.

حالا ماشین بعد از ۱۰۰۰۰۰۰۰ ریال خرج، شبیه ساعت ۱۲٫۳۷ دقیقه ی ۷ فروردین ۱۳۹۰ شده و من هم کم کم شبیه مهدیِ همان روزها شدم. و تو هم شبیه همان روزها. فعلا همچنان در حال تلوتلو و افتادن روی دور م.

اندکی صبر، سحر نزدیک است…