شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "عاشقانه های آرام"

میم مثل تو!

۴۷ نظر

پیش نوشت: برنامه ی روزمادرِ فردا صبح شبکه دو سیما، برنامه روز از نو (ساعت ۷ تا ۹ صبح) را به هیچ وجه از دست ندهید. به لطف گوشه چشمِ حضرت زهرا(س)، یکی از بهترین برنامه های روز مادری خواهد شد که تا به حال دیده اید؛ البته اگر خدا بخواهد و بنده هایش!

سلام مامان!
پنجشنبه که همه مجری های برنامه برای مامان هاشون نامه نوشته بودن و داشتن می خوندن، منم همینجوری توی دلم، همزمان که بغضم رو قورت می دادم، این نامه رو کلمه به کلمه توی ذهنم می نوشتم. اگر تلخه بذار به حسابِ زخم های دلم. راستش، مثل بقیه، همین اول کار بگم که این نامه صرفا جهت معذرت خواهی نوشته شده. معذرت خواستن بابت تمام اذیت هایی که بیست و چهار سال برات داشتم، بالاخص این اذیت های یکسال گذشته م که…

.

مامان جون
می دونم که خدا نمیبخشه کسانی که اشک ت رو درآوردن ولی تو ببخش؛ اونقدر مهربون هستی که ببخشی… می دونم اما من ویژه ازت میخوام که ببخشی. دوست ندارم آه و نفرین ت پشت سر کسی باشه. خیانت کرد، بد کرد، هر چی که بود، ببخش! آهِ مادر، زندگی دو نفر رو میتونه به آتیش بکشه مامان؛ نذار آهِ تو زندگی شونو بسوزونه، زندگی اونا، همینجوری ش سوخته مامان.

.

مامان مهربونم
تو مهربون ترین مامان دنیایی؛ می دونی چرا؟ چون فکر نکنم هیچکس اندازه من مامانشو اذیت کرده باشه. اصلا پسربچه ای که از همون روزهای اول، اشک مامانش رو دربیاره، به درد لای جرز دیوار میخوره. آخه هنوزم وقتی خاطره های روزهایی که داداش وحید رو توی بیمارستان تنها گذاشتن و فوت کرد، و دو سال بعدش، دوباره “من” و “تو” و “بیمارستان” تنها بودیم و اشک هایی که از چشم هات می ریزن رو یادم میاد، راه نفسم تنگ میشه. وقتی از دو سالگی و سینه پهلویی که باعث قطع امیدِ تمام دکترهای شهر شد و پیرزنی که مثل یه فرشته با یه روغن نفسمو برگردوند رو تعریف میکنی، تازه میفهمم چقدر سختی کشیدی. وقتی یاد سنگ کلیه و عمل جراحی سال ۸۱ و اشکی که موقع گرفتن جواب آزمایش ها توی اتوبوس ریختی میفتم، از خودم خجالت میکشم. آخه یه بچه چقدر میتونه مامانشو اذیت کنه…

.

مامانِ خوبم
می دونم خیلی اذیتت کردم و خیلی جاها حرفت رو گوش نکردم، می دونم وقتی هر شب تا ساعت ۲ و ۳ بیدار میمونی تا من بیام و اومدنم رو ببینی و بعد بخوابی، می دونم سادگی ها و بچه گی هام هنوز باعث رنجش ت میشن، اما به حرمت این روزها، همه شون رو ببخش. قبل از اینکه من بخوام بخشیدی ها؛ وقتی هنوز سرم رو میذارم توی بغلت و دلِ شکسته م از تمام دنیا رو توی بغلت خالی میکنم، دستهای مهربونت که موهامو نوازش میکنه، ثابت میکنه که منو بخشیدی. وقتی یکشنبه توی ماشین، با دلسوزیِ و مهربونی، ازم میخوای دیگه به هیچکس توی این دنیای بی رحم اعتماد نکنم، یعنی منو بخشیدی.

.

مامان مرضیه
خیلی دوستت دارم. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی. پیارسال وقتی حالت بد شد رو یادت میاد؟ مثل دیوونه ها عرض شهر رو با ماشین اومدم و وقتی دیدم حالت خوب نیست، با بابا بردیم بیمارستان و دعوام با دکتر رو یادت هست؟ گریه هام وسط بیمارستان و خانومی که دیگه نتونست تحمل کنه و اجازه داد بیام داخل اتاقت رو یادت هست؟ اون یک شبی که خونه نبودی و از بغض، یک هفته صدام گرفته بود رو یادت هست؟ مامان خیلی دوستت دارم، خیلی بیشتر از بقیه بچه ها؛ بذار بهم بگن بچه ننه! بذار بهم بگن هنوز بزرگ نشده و دهنش بوی شیر میده! بذار بگن سوسول و مامانی! بذار هر چی میخوان بگن… اما من دیوونه وار دوستت دارم مامان…

.

مامان جان
فقط یه خواهش؛ واسم خیلی دعا کن. امسال بدجور به دعات محتاجم. دعای تو که پشت سرم باشه، دلم قرص میشه برای زندگی… برای انتخاب رشته ی تحصیلی… برای کار… برای ازدواج… برای همه ی زندگی؛ تو که هوامو داشته باشی، تو که پیش خدا وساطتم رو میکنی برای بخشش، تو که از خدا خوشبختی م رو بخوای، دلم آروم میشه. آروم میشه و مطمئن میشم که خدا سیاهی دلم رو، به حرمت پاکی دلت، پاک میکنه. پس دعام کن مامان… دعا کن عاقبت این جوونیِ پر از بالا و پایین و امتحان و سختی و عاشقی و غصه و دلتنگی م، به خیر باشه. باشه مامان؟!
روز ت عاشقانه مبارک… :*

پی نوشت: مردها هم مادر می شوند…


اردی بهشت

۷۹ نظر

۱٫ اردی بهشت است و…

از اردیبهشت نوشتن سخت شده. هر چقدر که در محیط ضاله فیسبوک تبلیغ اردیبهشت میکنم، در وبلاگ که میخواهم از اردیبهشت بنویسم، قفل میکنم. سخت است… اصلا کنار هم قرار گرفتن اردیبهشت و وبلاگ من را می ترساند. وقتی حرف از اردیبهشت وسط می آید، باید از عشق نوشت، صفا، دوستی، صمیمیت، وفا و اینها! خب سخت می شود دیگر، نمی شود؟!

۲٫ اردی بهشت است و…

روزها رنگی تر از آنچه فکر می کردم دارند انعکاس رنگ هایشان را در چشم هایم می تابانند. همین طور راه می روم و اردیبهشت می شود! راه می روم و رنگ ها جلوی پاهایم عشق بازی می کنند. راه می روم و صدای پای آب می آید. راه می روم و بهشت زیر پاهایم بازی می کند. اردی بهشت است و این همه خوشبختی؟ محاله!

۳٫ اردی بهشت است و…

فقط دوازده روز تا معراج؛ تا تولد؛ تا دوباره نو شدن. تا دوباره خیره شدن به دست های خدا و معنیِ معجزه شدن. تا دوباره عاشق شدن. تا دوباره خودم را دوست داشتن. تا عشق. تا خدا. تا دنیا زیباتر از همیشه شدن. تا من و تو و یک روز اردیبهشتی. تا عشق بازیِ روی پیاده روهای شهر. تا… تا آغاز زیباترین سال زندگی و پایان تلخ ترین سال دنیا!

۴٫ اردی بهشت است… اردی بهشت مبارک!


اولین شب آرامش

۳۵ نظر

همین


گفتگوی سه نفره ی من و تو و پیرمرد!

۸ نظر

همین اول کار که رفتیم داخل، پیرمرد از نگاه جفت مان دل هایمان را خواند. گفت : “اگر دوست داشتن به یک مجموعه خاطره‌ی مجرد تبدیل شود، دیگر این خاطرات از جنس عشق و دوست داشتن نیستند. و از آنجا که انسان محتاج دوست داشتن است و دوست داشته شدن، در این حال، علی رغم زیبایی خاطرات، انسانِ محتاج، به دوست داشتنی نو و دوست داشتنی دیگر، نیازمند می شود و پناه می برد، و این عشق نخستین را ویران می کند، بی آنکه شَبَه عشقِ دوم، بتواند قطره ای از خلوص را در خود داشته باشد، و عمیق باشد، و با معنا باشد، و عطر و رنگ و شفّافی و جلای عشق نخستین یا تنها عشق را داشته باشد.

یک بار، یک بار و فقط یک بار می توان عاشق شد؛ عاشق یک زن، عاشق یک مرد، عاشق اندیشه، عاشق وطن، عاشق خدا، عاشق عشق و… یک بار، فقط یک بار، بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست. شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد؛ خود نمایی، جای عشق به وطن را، ریا جای عشق به خدا را… یک بار، یک بار و فقط یک بار، در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست.”

همین اول کار ضربه فنی مان کرد. تا به خودمان بیایم اخم های تو و نگاه های مثل همیشه مهربانت که کمی سردی چاشنی ش شده بود پیرمرد را دوباره به حرف آورد: ” عاشق بهانه نمی گیرد، نق نمی زند، در باب زندگی سخت نمی گیرد. عاشق به نان خالی و ظرف از پر از محبت راضی ست”  گلایه کردی، از اینکه مثل قبل نیستم. گفتم: “من با خود تو زندگی می کنم نه خاطرات تو… من تو را به عینه همین طوری که روبروی من ایستاده ای، عاشقم. نه آنطور که آن وقت ها بودی. من تو را عاشقم نه خاطراتت را.” کمی اخم هایم رفت توی هم. گلایه کردم. از اینکه شاعر نیستم. پیرمرد آرام گفت: ” شاعر که نباید قطعا شعری گفته باشد. شعر آفریدن بسیار کم از آن است که شعر را زندگی کنیم. یک پرده ی نقاشی بسیار زیبا، سوای آن است که زندگی را به یک پرده ی نقاشی زیبا تبدیل کنیم.”

تو همچنان سکوت بودی. انگار که مثل همیشه دل ت پر بود و سکوت را به جای کلمه انتخاب کرده بودی. پیرمرد امان نداد اخم کنی، گفت: ” بگو! چون که ما جز “گفتن” هیچ چیز نیستیم. عشق نوعی گفتن است و عالی ترین نوعِ گفتن. جنگ هم گفتن است. ایمان هم گفتن است. نگاه کردن یک واژه ی نرم است. خدا کلمه بود، برای انسان خدا چه چیز جز کلمه می تواند باشد؟ احساس؟ عظمت؟ مطلق؟ کمال؟ مگر این ها جزِ کلمات خوب، چیزی هستند؟ بگو! دوست داشتن را بگو! ایمان را بگو! کمی خلوص کافیست تا جهان به یک واژه ی مخملی تبدیل شود.” خندیدی… لبخند کوچک و دلنشین ت باز دلم را برد. گفت: “عاشق ترک لبخند نمی کند. لبخند تذهیب زندگی ست و بوسه یی ست بر دست های نرم محبت. با لبخندهای کوتاه، گهگاه این مرصع زرنگار را شفافی ببخش!”

کمی یخ مان که باز شد. باز گلایه کردم: “زندگی مان به زندگی عاشقان نمی ماند. تمامش شده به سر دویدن و نرسیدن، اضطراب و انتظار!” پیرمرد ناراحت شد. گفت “عاشق جدی ست، عبوس نیست.” گفتم اما زمان، آخر دارد دیر می شود… نگذاشت جمله م تکمیل شود. خیره به چشم هایم گفت “کدام دیر؟ کدام دیر عزیز من؟ برای عاشقان زمان وجود ندارد تا حضورش باعث شود که دیر یا مختصری دیر به قرارگاه برسد. عشق یک قطار مسافربری نیست تا تو اگر کمی دیررسیدی، قطار رفته باشد و تو مانده باشی، با چمدان های سنگین، با تاسف، با قطره های اشکی در چشمان حسرت!”

چشم هایم پرنشده بود. گفتم اما یادش… باز هم نیمه کاره ماند “یاد انسان را بیمار می کند. یاد عین واقعه نیست. تخیل آن است. یا وهم آن. یاد فریبمان می دهد. حتی عکس ها راست نمی گویند. حتی عکس ها. چیزی بیش از یاد. بیش از عکس. بیش از نامه های عاشقانه، بیش از تمام نخستین ها عشق را زنده نگه می دارد.” دل پری داشتم. در عین اینکه حرف هایش آرامم می کرد اما همین طور دوست داشتم گلایه کنم. از مشکلات گفتم، آبی که روی میز بود را آرام و در چند نفس نوشید و گفت: “مشکل زندگی را مشکل می کند. مشکل به زندگی معنی می دهد. شیرینی زندگی از آنجا سرچشمه می گیرد که تو، بر مشکلات غلبه کنی. بدون این غلبه، زندگی مان خالیِ خالی ست. گل ها حتی اگر بی آب بمانند، احساس هیچ مشکلی نمی کنند و به همین دلیل هم گل خوشبخت، وجود ندارد.”

تو ساکت بودی و نگاه من عاشقانه خیره به چشم های سیاه تو. من بلند می پرسیدم و پیرمرد آرام و دلنشین برای هر سوالم جوابی داشت. “عاشق تکدی نمی کند، حقارت روح را تقبل نمی کند، تن به اعتیاد نمی دهد. عاشق سرشار است از سلامت روح و ایمان. عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.”

انگار که نگاهت چیزی را به محیط فهمانده باشد، یکباره رو کرد به سوی تو و گفت “حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است. اگر پرنده را به قفس بیندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی و پرنده ی قاب گرفته، فقط تصور باطلی از پرنده است. عشق در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس؛ منت آب و دانه بر سرِ او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش. عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.” به زبان آمدی… بالاخره تو را هم به زیان آورد. بالاخره بعد از مدتی، شروع کردی به صحبت. گفتی “نگذاریم عشق در حد خاطره حقیر و مصرفی شود. ترک عشق کنیم بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یادِ بی رنگ و بو تبدیل کنیم. یادهایی بی صدایی که صدا را در ذهن فرسوده ی خویش، و نه در روح، به آن می افزاییم تا ریاکارانه باور کنیم که هنوز فریادهای دوست داشتن را می شنویم.” اما با نگاه به پیرمرد انگار که دلم در میان طوفان، آرامشی داشت عجیب. گفتم “یک روز باید به تمام حرف هایم گوش بسپاری. یک خانه تکانی کاملا جدی. یک خانه تکانی با تمامی آنچه را که کهنگی پذیر است دور بریزیم. دورِ دور. کهنه شدنی را، نه قدیمی ها. من تسلیم این گردباد ضدزندگی که اسمش را زندگی روزمره گذاشته اند نمی شوم. زندگی روزمره همه زندگی ست. اما اگر تمامی لحظه های زندگی مان را زندگی کنیم، دیگر جایی برای خاطره های عاشقانه ی احساسی رقت انگیز باقی نمی ماند.
یک بار باید عاشق شد اما یک بار نباید زندگی کرد. و زندگی را نباید یک قطعه ی کامل غیرقابل تقسیم به اجزا فرض کرد: یک گلدان، یک کوزه، یک کاسه… نه زندگی به اجزای بی شماری قابل تقسیم است که هر جز به تنهایی زندگی ست. هر واحد کوچک زندگی، زندگی ست و کل زندگی باز هم زندگی. چه کنیم که نام کل و جز یکی ست؟ چه کنیم؟ اما اگر قرار باشد که ما فقط یک بار زندگی کنیم، زندگی چیز بسیار زشت و مبتذلی خواهد شد، همان طور که اگر دوبار عاشق شویم، عشق چیزی بی اعتبار و بی معنی می شود.”

گرم شده بودی. گلایه هایت یکی یکی نمایان شد. گفتی “مگذار که عشق به عادت دوست داستن تبدیل شود. عشق عادت به دوشت داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست. پیوسته نو کردن خواستنی خود و پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟” من فقط سکوت بودم و خیره به چشم های تو. با صدای بلندتر گفتی “آیا آن قدح لبریز از شرابِ کلام شاعرانه ی عاشقانه، که میگفتی تا آخرین طلوع و آخرین غروب، لبریزِ لبریز خواهد ماند، حالی، شب در آغاز، خالیِ خالی شده است؟” پیرمرد انگار با چشم هایش هر چه گفتنی بود، گفت. پر از احساس شدم. نگاهش عاشق ترم کرد. برافروخته بودی و من نمی دانستم چه بگویم. اما پیرمرد قوت قلب من بود. شروع کردم به صحبت…

.

“از شباهت بیزارم. شباهت میان این آواز و آن آواز. این کلام عاشقانه و آن کلام. این نگاه و آن نگاه. دیروز و امروز. از شباهت به تکرار می رسیم و از تکرار به عادت. از عادت به بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و نفرت. چگونه پاسخی بیابم که به دلت بنشیند حال آنکه خود هنوز به چنین پاسخی نرسیده م؟ اما عیب شاید از من نباشد. از مرغان مقلد باشد. وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادت مان شود. عادت همه چیز را ویران می کند. از جمله عظمت دوست داشتن را و عاطفه ی جوشان را. مشکل من این است که مدت هاست می بینم که از عشق بسیار بیش از آن مقدار نا چیزی که به راستی در جهان مهر از یاد برده ی ما مانده است، سخن می گویند. و بیشتر آنها می گویند که اصلا اهل ولایت عشق نیستند. عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان.
محبوبی در کار نیست اما مطربان ولگرد، به آسانی از خوب ترین محبوبان خویش و غیبب ایشان، فریادکشان و مویه کنان سخن می گویند. روزگاری ست که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه دلیل عاشق بود. چه بد! خلوص حالیا قصه یی ست فرسوده و عاشق را تنها شاید طبیبان هرزه در دکان هایشان به شنیع ترین شکل ممکن تجربه می کنند. من و تو زمانی به کشف عشق رسیده یم که کودکان بی خیال بازیگوش هم سرودهای عاشقانه را یاد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند. با چشمانی مملو از صداقت سوری عشق. آنها حتی غم عشق را هم عینا تقلید می کنند. عزیز من! غم عشق را باور نمیکنی؟
در روزگار ما کسانی را می بینی عین عاشقان قدیمی قصه ها بی آنکه عطر عشق را یک بار از دور هم استشمام کرده باشند. نامه های عاشقانه ی پرشور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده است، چرا که عشق را محک نمی توان زد و معیاری در کار نیست. عشق آن گاه که به واژه تبدیل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشک، و به شعر و در بسته بندی های کاملا متشابه به مشتریان تشنه عرضه شد، در هر بازار غیرمسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق هدیه کرد. و من همین عشق را تحقیر کرده است.
تولید انبوه، راه را مدت هاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است. خوفناک است. اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است. همه چیز بدل: نگاه… نگاه…. من خجلم که چشمانت که عاشقِ درمانده ی آنها هستم عاشقانه نگاه کنم. چرا که چندی پیش، در کوه پسربچه ای را دیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت و با همان نگاه می گریست.
باز می گویم، دیگر سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست. آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن نیست. در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را کسانی کاملا حرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند، اما قلب هایشان تهی از هر شکلی از عشق است، من وامانده م… گاهی چنین می انگارم که در قلمرو عشق، دیگر قلم نخواهد رفت و در خطه عاشقان، دیگر خطی به یادگار نوشته نخواهد شد. چرا که به همت سرسختانه ی سازندگان سکه های قلب، جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است.

.

گفتی:”تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگه دار، و کلام ساده ی عاشقانه ت را خالصانه بگو، من خلوص را به خوبی تشخیص می دهم و آرام می گیرم.

گفتم: “درد این است که در عصر ما خالصانه گفتن را هم یادگرفته اند.”

گفتی: “اما نمی شود به خاطر آنها که عاشقانه گفتن را حرفه یی شده اند، از عاشقانه گفتن و شنیدن چشم پوشید و به غزل قدما، چون قدیمی و صادقانه ست قناعت کرد. از این گذشته، هیچ عصری نیست که عصر عاشقان صادق نباشد، فقط تعدادشان کم است. که همیشه ی خدا کم بوده است. و همین قلّتِ عاشقانه زیستن است که به عشق شکوهی تا این حد عظیم بخشیده است.

گفتم: “اما ای کاش معدودی از آنها که از عشق می گویند، دست کم معنای آرا بدانند. یا حسی از عشق را قلب هایشان احساس کنند. با این وجود گله ات را رد نمی کنم و منطق ت را مردود نمی دانم. این که تن پرستانِ بدکاره پیوسته از عشق می گویند، گناه من و تو نیست. اصل آن دفتری ست که تو داری…”

پیرمرد فقط نگاه مان می کرد  ولبخند آرامی زیر لب… انگار تمام مکالمات ما را از بر بود. میگفت عشق ما آرام آرام در روند تبدیل است. تبدیل شدن به محبت، صمیمیت، مهربانی، همدردی. عشق ما در روند تبدیل شدن به چیزی است سرد، جامد، کوتاه، محدود و کهنه. عشق در جریان تبدیل است و هر تبدیلی عشق را باطل می کند. و چیزی در حال فررفتن است. غروب. غرق شدن. عشق نجات دادن غریقی ست که دیگر هیچ کس به نجاتش امیدی ندارد. عشق رجعت به آغازِ آغاز است. به شروع به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم. اما نه خاطره ی آنها، خودِ آنها.

نگاهم مضطرب و مغموم شد. گفتم هرگز انتظار ندارم مرا همان قدر دوست داشته باشی که دوستت دارم. این توقعی ست غیرمنصفانه. من باید عاشقِ تو باشم، البته در حدِ ممکنِ عشق؛ و آرزومند آن باشم که مرا بخواهی، هر قدر که میخواهی.” از ته دل گفتم. این را فقط تو و پیرمرد می فهمید. پیرمرد نگاهم کرد. نگذاشت پلک زدن اشک هایم را روانه صورتم کند. گفت “عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست. عشق فرزند اضطراب نیست.”

همانطور ناراحت بودم آرام زمزمه کردم “عشق هیچ یک از اینها نبود، اما زمان با اقتدار خوفناکِ خویش، مصمم است آنها را که در وادی عشق زمان را انکار می کنند، لگدمال کند. ما در جنگیدن با زمان، کمی کوتاه آمدیم و چنین شد که توانست بر ما مسلط شود. عشق اگر چه از بطن شوریدگی می روید، اما مثل عدد قانون پذیر است و باقی. ما قوانین استوار عشق را لحظه ای از یاد بردیم.

که گفتی: “اما این را هم یادت باشد. وقتی خود عشق حاکم بود، بحث عشق نبود، فلسفه ی عشق نبود، این همه از ماهیت و محتوای عشق گفتن نبود. شب ها را به یاد می آوری؟ شب ها، شب ها… پیش از آنکه به خواب رویم، چقدر حرف داشتیم که بزنیم. انگار که حرف هایمان تمامی نداشت. چند بار پیش آمد که طلوع را دیدیم و رنگ خواب را ندیدیم؟ آخر چه شد که حال، دیگر می آییم و خسته و بی صدا… شب ها دگرگون شده؟ حرف ها تمام شده؟ یا ما تمام شده ایم؟”

پیرمرد به چشم های هر دو مان نگاه کرد. گفت به آنچه هستید، اعتراضی ندارید. اما به آنچه می توانید باشید بیاندیشید. ایمنی نمی خواهید، بیمه نامه نمی خواهید، می دانم، تضمینی برای آینده نمی خواهید. آنچه می خواهید فقط این است که زندگی عشق، طعم آرمانی عشق و زندگی را داشته باشد. طعم تکه هایی از شیرینی های واقعا گوارا… طعمی که بر حسرت انسان غلبه کند. آبی را که به راستی تشنگی توصیف ناپذیر را فروبنشاند و یا حتی ننشاند، اما باشد. یک کاسه آب یا یک چشمه ی کوچک.

گفتم “شکایت نمیکنم. حیرت می کنم. حیرت از اینکه چگونه ممکن است حتی عشق آن هم عشقی که نظیر نمی پذیرد، گرفتار روزمرگی کسل کننده ای شود که پیوسته می گفتیم اگر عشق با حضور همین روزمرگی ها عشق بماند عشق است.” رو به پیرمرد کردی و گفتی “هیچ امیدی به نجات این قایق کوچک پریشان حال در آستانه ی غرق نیست؟”

پیرمرد گفت:

عشق یک عکس یادگاری نیست. و یک مزاح شش ماهه یا یکساله نیست. واقعیت عشق در بقای آن است. حقیقت عشق در عمق آن. و این هر دو اراده ی انسانی ست که میخواهد رفعت زندگی را به زندگی بازگرداند. من بسیاری را میشناسم که تمام هدفشان از عشق رسیدن است. وقتی هدف اینقدر نزدیک باشد، بعد از زمانی که برق آسا می گذرد، دیگر نمیدانند چه باید بکنند. این را باید می دانستند که رسیدن پله ی اول مناره ای ست که بر اوج آن اذان عاشقانه می گویند. برنامه ای برای بعد از وصل. برنامه ای برای تداوم بخشیدن به وصل. از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح. برنامه ای برای سدبندی قاهرانه در برابر خاطره شدن. برنامه ای برای ابد. برای آن سوی مرگ. برای بقای مطلق. برای بی زمانی عشق… عشق قیام پایدار انسان های مقتدر است در برابر ابتذال. با این وجود عشق یک کالای مصرفی ست نه پس انداز کردنی!

هر دویمان لبخند زدیم. آخر ما اصلا هدف مان وصل نبود. ما حتی از وصل ممکن و آسانِ تن هم گذشته بودیم و وصل دشوار و خطیر روح را هم تجربه کرده بودیم. نگاه هایمان حسادت همه را برانگیخته بود. دیدی چطور از چشم های هم حرف هم را می خواندیم؟ دیدی چطور همه خیره به بازی روح های ما بودند؟ دیدی چطور به نگاه های عاشقانه مان حسادت می کردند؟ دیدی در اوج جدایی تن، وصال روح مان چطور چشم دنیا را کور کرده بود؟

ادامه دارد…

خلاصه ای از فصل اول کتاب یک عاشقانه آرام

صفحات ۱تا ۹۱ کتاب


شیدایی

بدون نظر

هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هر جوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بی خیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم

می ترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقت هایی به من نزدیک تر شو
دارم حس می کنم از دست میرم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم

بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب؟
کیو دارم به جز تنهایی امشب؟

می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمی توتم ببینم از تو دورم

دارم تاوان دلتنگی م رو میدم
کنار تو به آرامش رسیدم

بیا دنیامو زیبا کن دوباره
خدایا از تو زیباتر ندیدم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم…

+ با صدای علی لهراسبی – لینک دانلود


سید علی صالحی

۴۶ نظر

سلام
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است 
اما تو باور نکن!


حفاظت شده: خودآزاری

برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:



حس خوب تو رو داشتن

۱۱۴ نظر

خودسانسوری چیز بدیه! خودم هم می دونم. خودم مبتلاشم. خودم زخم خورده شم. خودم متنفرم ازش اما… بعضی جاها مقابله با این خودسانسوری هم حال میده. جیگر آدمو سرحال میاره. درسته که همیشه از این مقابله با خودسانسوری ضربه خوردم اما از همین مقابله ی نصفه و نیمه باهاش هم خیلی لذت می برم.

اصلا اینکه از تو بنویسم، از اینکه دلم برای دیدنت لک میزنه، از اینکه وقتی می بینمت چشمام پر میشه، از اینکه وقتی می بینمت نمی تونم نگاهم رو از صورتت بردارم، از اینکه دستاتو بگیرم، محکم توی دستام فشار بدم، از اینکه سرم توی بغلت باشه، از اینکه سرت روی شونه هامه، از اینکه دوستت دارم، از اینکه دوستم داری بنویسم، جیگرم حال میاد. حالم خوب میشه.

اینکه بنویسم از بودنت کنار دیگرون حسودی میکنم، اینکه خودخواه میشم و نمیخوام هیچکس باهات هم کلام باشه، اینکه میخوام صبح تا شب کنارت باشم، از اینکه وقتی جدا میشم ازت بغض میکنم، از اینکه التماس ت میکنم واسه دیدنت، اینکه هنوز پله ها رو پایین نرفت، دلم برات تنگ میشه، اینکه عطر تن ت توی هوام میمونه؛ نوشتنش حالمو جا میاره.

نوشتن از اینکه پیاده روی باهات، هرجا که میخواد باشه، لذت بخش ترین ثانیه های زندگیمه، از اینکه وقتی حساب میکنم، خیابونی نمونده که باهم نرفته باشیم، از اینکه توی تک تک پیاده روهای این شهر خاطره داریم، از اینکه هرجا رفتیم، خاطره هامون مشترک بوده، از اینکه تو شیطونی میکنی و من آرامش، از اینکه تو حرف میزنی و من سکوت، از اینکه تو میخندی و من بغض؛ از اینکه فقط مال منی؛ از تو نوشتن رو دوست دارم.

اصلا همین که هرجا باشم هستی، هرجا هستی هستم، اینکه با تو م حتی اگر کنارت نباشم، اینکه با منی حتی اگر کنارم نباشی، اینکه پیش هرکی که باشی دلت با منه، دلمو قرص میکنه. حالمو خوب میکنه. وقتی نگاه ت اینقدر بهم مهربونه، خودسانسوری کیه که بخواد نذاره از این نگاه ت بنویسم. وقتی کنارمی و بغضم از ذوق کنارت بودن، کیه که نذاره بنویسم؟

سر قول م هستم، بازم جار زدن این دوست داشتن رو توی گلوم خفه میکنم. بازم این دوست داشتن رو خودت میبینی و خودم. بازم فقط من تو رو دارم و تو من. بازم فقط من می دونم از دل تو و تو میدونی از دل من. بازم فقط نگاه ت واسه من مهربونه و هیچکس نمیفهمه جز خودت و خودم. بازم فقط منم که دوستت دارم، همین که خودت اینو میدونی، واسم بسه…

خودسانسوری چیز بدیه! خودم هم می دونم. خودم مبتلاشم. خودم زخم خورده شم. خودم متنفرم ازش اما… بعضی جاها مقابله با این خودسانسوری هم حال میده. جیگر آدمو سرحال میاره، مثل این پست.


ردپا

۴۱ نظر

دلم که برات تنگ میشه، خاک های روی داشبورد رو پاک می کنم!


رونوشت بدون اصل

۵ نظر

- از اینکه در ابتدا به شما فحاشی کردم متاسفم. من خیلی مهربان نیستم.

- اشتباه می کنید. شما مهربان هستید اما همه ی قلب های مهربان، واژه های مهربان در اختیار ندارند.

 

پ.ن: مخاطب خاص دارد… یعنی قاعدتا باید داشته باشد!