همین اول کار که رفتیم داخل، پیرمرد از نگاه جفت مان دل هایمان را خواند. گفت : “اگر دوست داشتن به یک مجموعه خاطرهی مجرد تبدیل شود، دیگر این خاطرات از جنس عشق و دوست داشتن نیستند. و از آنجا که انسان محتاج دوست داشتن است و دوست داشته شدن، در این حال، علی رغم زیبایی خاطرات، انسانِ محتاج، به دوست داشتنی نو و دوست داشتنی دیگر، نیازمند می شود و پناه می برد، و این عشق نخستین را ویران می کند، بی آنکه شَبَه عشقِ دوم، بتواند قطره ای از خلوص را در خود داشته باشد، و عمیق باشد، و با معنا باشد، و عطر و رنگ و شفّافی و جلای عشق نخستین یا تنها عشق را داشته باشد.
یک بار، یک بار و فقط یک بار می توان عاشق شد؛ عاشق یک زن، عاشق یک مرد، عاشق اندیشه، عاشق وطن، عاشق خدا، عاشق عشق و… یک بار، فقط یک بار، بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست. شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد؛ خود نمایی، جای عشق به وطن را، ریا جای عشق به خدا را… یک بار، یک بار و فقط یک بار، در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست.”
…
همین اول کار ضربه فنی مان کرد. تا به خودمان بیایم اخم های تو و نگاه های مثل همیشه مهربانت که کمی سردی چاشنی ش شده بود پیرمرد را دوباره به حرف آورد: ” عاشق بهانه نمی گیرد، نق نمی زند، در باب زندگی سخت نمی گیرد. عاشق به نان خالی و ظرف از پر از محبت راضی ست” گلایه کردی، از اینکه مثل قبل نیستم. گفتم: “من با خود تو زندگی می کنم نه خاطرات تو… من تو را به عینه همین طوری که روبروی من ایستاده ای، عاشقم. نه آنطور که آن وقت ها بودی. من تو را عاشقم نه خاطراتت را.” کمی اخم هایم رفت توی هم. گلایه کردم. از اینکه شاعر نیستم. پیرمرد آرام گفت: ” شاعر که نباید قطعا شعری گفته باشد. شعر آفریدن بسیار کم از آن است که شعر را زندگی کنیم. یک پرده ی نقاشی بسیار زیبا، سوای آن است که زندگی را به یک پرده ی نقاشی زیبا تبدیل کنیم.”
تو همچنان سکوت بودی. انگار که مثل همیشه دل ت پر بود و سکوت را به جای کلمه انتخاب کرده بودی. پیرمرد امان نداد اخم کنی، گفت: ” بگو! چون که ما جز “گفتن” هیچ چیز نیستیم. عشق نوعی گفتن است و عالی ترین نوعِ گفتن. جنگ هم گفتن است. ایمان هم گفتن است. نگاه کردن یک واژه ی نرم است. خدا کلمه بود، برای انسان خدا چه چیز جز کلمه می تواند باشد؟ احساس؟ عظمت؟ مطلق؟ کمال؟ مگر این ها جزِ کلمات خوب، چیزی هستند؟ بگو! دوست داشتن را بگو! ایمان را بگو! کمی خلوص کافیست تا جهان به یک واژه ی مخملی تبدیل شود.” خندیدی… لبخند کوچک و دلنشین ت باز دلم را برد. گفت: “عاشق ترک لبخند نمی کند. لبخند تذهیب زندگی ست و بوسه یی ست بر دست های نرم محبت. با لبخندهای کوتاه، گهگاه این مرصع زرنگار را شفافی ببخش!”
…
کمی یخ مان که باز شد. باز گلایه کردم: “زندگی مان به زندگی عاشقان نمی ماند. تمامش شده به سر دویدن و نرسیدن، اضطراب و انتظار!” پیرمرد ناراحت شد. گفت “عاشق جدی ست، عبوس نیست.” گفتم اما زمان، آخر دارد دیر می شود… نگذاشت جمله م تکمیل شود. خیره به چشم هایم گفت “کدام دیر؟ کدام دیر عزیز من؟ برای عاشقان زمان وجود ندارد تا حضورش باعث شود که دیر یا مختصری دیر به قرارگاه برسد. عشق یک قطار مسافربری نیست تا تو اگر کمی دیررسیدی، قطار رفته باشد و تو مانده باشی، با چمدان های سنگین، با تاسف، با قطره های اشکی در چشمان حسرت!”
چشم هایم پرنشده بود. گفتم اما یادش… باز هم نیمه کاره ماند “یاد انسان را بیمار می کند. یاد عین واقعه نیست. تخیل آن است. یا وهم آن. یاد فریبمان می دهد. حتی عکس ها راست نمی گویند. حتی عکس ها. چیزی بیش از یاد. بیش از عکس. بیش از نامه های عاشقانه، بیش از تمام نخستین ها عشق را زنده نگه می دارد.” دل پری داشتم. در عین اینکه حرف هایش آرامم می کرد اما همین طور دوست داشتم گلایه کنم. از مشکلات گفتم، آبی که روی میز بود را آرام و در چند نفس نوشید و گفت: “مشکل زندگی را مشکل می کند. مشکل به زندگی معنی می دهد. شیرینی زندگی از آنجا سرچشمه می گیرد که تو، بر مشکلات غلبه کنی. بدون این غلبه، زندگی مان خالیِ خالی ست. گل ها حتی اگر بی آب بمانند، احساس هیچ مشکلی نمی کنند و به همین دلیل هم گل خوشبخت، وجود ندارد.”
…
تو ساکت بودی و نگاه من عاشقانه خیره به چشم های سیاه تو. من بلند می پرسیدم و پیرمرد آرام و دلنشین برای هر سوالم جوابی داشت. “عاشق تکدی نمی کند، حقارت روح را تقبل نمی کند، تن به اعتیاد نمی دهد. عاشق سرشار است از سلامت روح و ایمان. عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.”
انگار که نگاهت چیزی را به محیط فهمانده باشد، یکباره رو کرد به سوی تو و گفت “حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است. اگر پرنده را به قفس بیندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی و پرنده ی قاب گرفته، فقط تصور باطلی از پرنده است. عشق در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس؛ منت آب و دانه بر سرِ او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش. عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.” به زبان آمدی… بالاخره تو را هم به زیان آورد. بالاخره بعد از مدتی، شروع کردی به صحبت. گفتی “نگذاریم عشق در حد خاطره حقیر و مصرفی شود. ترک عشق کنیم بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یادِ بی رنگ و بو تبدیل کنیم. یادهایی بی صدایی که صدا را در ذهن فرسوده ی خویش، و نه در روح، به آن می افزاییم تا ریاکارانه باور کنیم که هنوز فریادهای دوست داشتن را می شنویم.” اما با نگاه به پیرمرد انگار که دلم در میان طوفان، آرامشی داشت عجیب. گفتم “یک روز باید به تمام حرف هایم گوش بسپاری. یک خانه تکانی کاملا جدی. یک خانه تکانی با تمامی آنچه را که کهنگی پذیر است دور بریزیم. دورِ دور. کهنه شدنی را، نه قدیمی ها. من تسلیم این گردباد ضدزندگی که اسمش را زندگی روزمره گذاشته اند نمی شوم. زندگی روزمره همه زندگی ست. اما اگر تمامی لحظه های زندگی مان را زندگی کنیم، دیگر جایی برای خاطره های عاشقانه ی احساسی رقت انگیز باقی نمی ماند.
یک بار باید عاشق شد اما یک بار نباید زندگی کرد. و زندگی را نباید یک قطعه ی کامل غیرقابل تقسیم به اجزا فرض کرد: یک گلدان، یک کوزه، یک کاسه… نه زندگی به اجزای بی شماری قابل تقسیم است که هر جز به تنهایی زندگی ست. هر واحد کوچک زندگی، زندگی ست و کل زندگی باز هم زندگی. چه کنیم که نام کل و جز یکی ست؟ چه کنیم؟ اما اگر قرار باشد که ما فقط یک بار زندگی کنیم، زندگی چیز بسیار زشت و مبتذلی خواهد شد، همان طور که اگر دوبار عاشق شویم، عشق چیزی بی اعتبار و بی معنی می شود.”
…
گرم شده بودی. گلایه هایت یکی یکی نمایان شد. گفتی “مگذار که عشق به عادت دوست داستن تبدیل شود. عشق عادت به دوشت داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست. پیوسته نو کردن خواستنی خود و پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟” من فقط سکوت بودم و خیره به چشم های تو. با صدای بلندتر گفتی “آیا آن قدح لبریز از شرابِ کلام شاعرانه ی عاشقانه، که میگفتی تا آخرین طلوع و آخرین غروب، لبریزِ لبریز خواهد ماند، حالی، شب در آغاز، خالیِ خالی شده است؟” پیرمرد انگار با چشم هایش هر چه گفتنی بود، گفت. پر از احساس شدم. نگاهش عاشق ترم کرد. برافروخته بودی و من نمی دانستم چه بگویم. اما پیرمرد قوت قلب من بود. شروع کردم به صحبت…
.
“از شباهت بیزارم. شباهت میان این آواز و آن آواز. این کلام عاشقانه و آن کلام. این نگاه و آن نگاه. دیروز و امروز. از شباهت به تکرار می رسیم و از تکرار به عادت. از عادت به بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و نفرت. چگونه پاسخی بیابم که به دلت بنشیند حال آنکه خود هنوز به چنین پاسخی نرسیده م؟ اما عیب شاید از من نباشد. از مرغان مقلد باشد. وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادت مان شود. عادت همه چیز را ویران می کند. از جمله عظمت دوست داشتن را و عاطفه ی جوشان را. مشکل من این است که مدت هاست می بینم که از عشق بسیار بیش از آن مقدار نا چیزی که به راستی در جهان مهر از یاد برده ی ما مانده است، سخن می گویند. و بیشتر آنها می گویند که اصلا اهل ولایت عشق نیستند. عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان.
محبوبی در کار نیست اما مطربان ولگرد، به آسانی از خوب ترین محبوبان خویش و غیبب ایشان، فریادکشان و مویه کنان سخن می گویند. روزگاری ست که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه دلیل عاشق بود. چه بد! خلوص حالیا قصه یی ست فرسوده و عاشق را تنها شاید طبیبان هرزه در دکان هایشان به شنیع ترین شکل ممکن تجربه می کنند. من و تو زمانی به کشف عشق رسیده یم که کودکان بی خیال بازیگوش هم سرودهای عاشقانه را یاد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند. با چشمانی مملو از صداقت سوری عشق. آنها حتی غم عشق را هم عینا تقلید می کنند. عزیز من! غم عشق را باور نمیکنی؟
در روزگار ما کسانی را می بینی عین عاشقان قدیمی قصه ها بی آنکه عطر عشق را یک بار از دور هم استشمام کرده باشند. نامه های عاشقانه ی پرشور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده است، چرا که عشق را محک نمی توان زد و معیاری در کار نیست. عشق آن گاه که به واژه تبدیل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشک، و به شعر و در بسته بندی های کاملا متشابه به مشتریان تشنه عرضه شد، در هر بازار غیرمسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق هدیه کرد. و من همین عشق را تحقیر کرده است.
تولید انبوه، راه را مدت هاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است. خوفناک است. اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است. همه چیز بدل: نگاه… نگاه…. من خجلم که چشمانت که عاشقِ درمانده ی آنها هستم عاشقانه نگاه کنم. چرا که چندی پیش، در کوه پسربچه ای را دیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت و با همان نگاه می گریست.
باز می گویم، دیگر سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست. آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن نیست. در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را کسانی کاملا حرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند، اما قلب هایشان تهی از هر شکلی از عشق است، من وامانده م… گاهی چنین می انگارم که در قلمرو عشق، دیگر قلم نخواهد رفت و در خطه عاشقان، دیگر خطی به یادگار نوشته نخواهد شد. چرا که به همت سرسختانه ی سازندگان سکه های قلب، جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است.
.
گفتی:”تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگه دار، و کلام ساده ی عاشقانه ت را خالصانه بگو، من خلوص را به خوبی تشخیص می دهم و آرام می گیرم.“
گفتم: “درد این است که در عصر ما خالصانه گفتن را هم یادگرفته اند.”
گفتی: “اما نمی شود به خاطر آنها که عاشقانه گفتن را حرفه یی شده اند، از عاشقانه گفتن و شنیدن چشم پوشید و به غزل قدما، چون قدیمی و صادقانه ست قناعت کرد. از این گذشته، هیچ عصری نیست که عصر عاشقان صادق نباشد، فقط تعدادشان کم است. که همیشه ی خدا کم بوده است. و همین قلّتِ عاشقانه زیستن است که به عشق شکوهی تا این حد عظیم بخشیده است.”
گفتم: “اما ای کاش معدودی از آنها که از عشق می گویند، دست کم معنای آرا بدانند. یا حسی از عشق را قلب هایشان احساس کنند. با این وجود گله ات را رد نمی کنم و منطق ت را مردود نمی دانم. این که تن پرستانِ بدکاره پیوسته از عشق می گویند، گناه من و تو نیست. اصل آن دفتری ست که تو داری…”
…
پیرمرد فقط نگاه مان می کرد ولبخند آرامی زیر لب… انگار تمام مکالمات ما را از بر بود. میگفت عشق ما آرام آرام در روند تبدیل است. تبدیل شدن به محبت، صمیمیت، مهربانی، همدردی. عشق ما در روند تبدیل شدن به چیزی است سرد، جامد، کوتاه، محدود و کهنه. عشق در جریان تبدیل است و هر تبدیلی عشق را باطل می کند. و چیزی در حال فررفتن است. غروب. غرق شدن. عشق نجات دادن غریقی ست که دیگر هیچ کس به نجاتش امیدی ندارد. عشق رجعت به آغازِ آغاز است. به شروع به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم. اما نه خاطره ی آنها، خودِ آنها.
نگاهم مضطرب و مغموم شد. گفتم “هرگز انتظار ندارم مرا همان قدر دوست داشته باشی که دوستت دارم. این توقعی ست غیرمنصفانه. من باید عاشقِ تو باشم، البته در حدِ ممکنِ عشق؛ و آرزومند آن باشم که مرا بخواهی، هر قدر که میخواهی.” از ته دل گفتم. این را فقط تو و پیرمرد می فهمید. پیرمرد نگاهم کرد. نگذاشت پلک زدن اشک هایم را روانه صورتم کند. گفت “عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست. عشق فرزند اضطراب نیست.”
همانطور ناراحت بودم آرام زمزمه کردم “عشق هیچ یک از اینها نبود، اما زمان با اقتدار خوفناکِ خویش، مصمم است آنها را که در وادی عشق زمان را انکار می کنند، لگدمال کند. ما در جنگیدن با زمان، کمی کوتاه آمدیم و چنین شد که توانست بر ما مسلط شود. عشق اگر چه از بطن شوریدگی می روید، اما مثل عدد قانون پذیر است و باقی. ما قوانین استوار عشق را لحظه ای از یاد بردیم.“
که گفتی: “اما این را هم یادت باشد. وقتی خود عشق حاکم بود، بحث عشق نبود، فلسفه ی عشق نبود، این همه از ماهیت و محتوای عشق گفتن نبود. شب ها را به یاد می آوری؟ شب ها، شب ها… پیش از آنکه به خواب رویم، چقدر حرف داشتیم که بزنیم. انگار که حرف هایمان تمامی نداشت. چند بار پیش آمد که طلوع را دیدیم و رنگ خواب را ندیدیم؟ آخر چه شد که حال، دیگر می آییم و خسته و بی صدا… شب ها دگرگون شده؟ حرف ها تمام شده؟ یا ما تمام شده ایم؟”
…
پیرمرد به چشم های هر دو مان نگاه کرد. گفت به آنچه هستید، اعتراضی ندارید. اما به آنچه می توانید باشید بیاندیشید. ایمنی نمی خواهید، بیمه نامه نمی خواهید، می دانم، تضمینی برای آینده نمی خواهید. آنچه می خواهید فقط این است که زندگی عشق، طعم آرمانی عشق و زندگی را داشته باشد. طعم تکه هایی از شیرینی های واقعا گوارا… طعمی که بر حسرت انسان غلبه کند. آبی را که به راستی تشنگی توصیف ناپذیر را فروبنشاند و یا حتی ننشاند، اما باشد. یک کاسه آب یا یک چشمه ی کوچک.
گفتم “شکایت نمیکنم. حیرت می کنم. حیرت از اینکه چگونه ممکن است حتی عشق آن هم عشقی که نظیر نمی پذیرد، گرفتار روزمرگی کسل کننده ای شود که پیوسته می گفتیم اگر عشق با حضور همین روزمرگی ها عشق بماند عشق است.” رو به پیرمرد کردی و گفتی “هیچ امیدی به نجات این قایق کوچک پریشان حال در آستانه ی غرق نیست؟”
پیرمرد گفت:
عشق یک عکس یادگاری نیست. و یک مزاح شش ماهه یا یکساله نیست. واقعیت عشق در بقای آن است. حقیقت عشق در عمق آن. و این هر دو اراده ی انسانی ست که میخواهد رفعت زندگی را به زندگی بازگرداند. من بسیاری را میشناسم که تمام هدفشان از عشق رسیدن است. وقتی هدف اینقدر نزدیک باشد، بعد از زمانی که برق آسا می گذرد، دیگر نمیدانند چه باید بکنند. این را باید می دانستند که رسیدن پله ی اول مناره ای ست که بر اوج آن اذان عاشقانه می گویند. برنامه ای برای بعد از وصل. برنامه ای برای تداوم بخشیدن به وصل. از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح. برنامه ای برای سدبندی قاهرانه در برابر خاطره شدن. برنامه ای برای ابد. برای آن سوی مرگ. برای بقای مطلق. برای بی زمانی عشق… عشق قیام پایدار انسان های مقتدر است در برابر ابتذال. با این وجود عشق یک کالای مصرفی ست نه پس انداز کردنی!
هر دویمان لبخند زدیم. آخر ما اصلا هدف مان وصل نبود. ما حتی از وصل ممکن و آسانِ تن هم گذشته بودیم و وصل دشوار و خطیر روح را هم تجربه کرده بودیم. نگاه هایمان حسادت همه را برانگیخته بود. دیدی چطور از چشم های هم حرف هم را می خواندیم؟ دیدی چطور همه خیره به بازی روح های ما بودند؟ دیدی چطور به نگاه های عاشقانه مان حسادت می کردند؟ دیدی در اوج جدایی تن، وصال روح مان چطور چشم دنیا را کور کرده بود؟
ادامه دارد…
خلاصه ای از فصل اول کتاب یک عاشقانه آرام
صفحات ۱تا ۹۱ کتاب