شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "مهمان وبلاگ"

آی عشق ادرکنی…

۲۶ نظر

پنجشنبه ۱۴ اسفند ساعت ۱۱ صبح من عاشق شدم، هوا ابری بود و همه باران‌های عالم سر من می‌ریخت. گفتن از آن روز که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی نه بیشتر. پیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم عالم توفانی شد. پنجره‌ها، درها باز و بسته می‌شدند و شرق و شورش به هم خوردند. شیشه‌ها می‌ریختند و آینه ترک برداشت. قیامت بود. روزی که من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند. کوه‌ها کج و مج می‌شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می‌رفتم شیراز به استقبالم می‌آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صدای اذان می‌آمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دست که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیش‌پیش خبر داشتم. می‌دانستم حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی کارگردانی.

یک روز می‌رفتم حوالی دانشگاه تهران کتابی پیدا کنم از مارتین اسلیم درباره کرگدن اوژن یونسکو، سر فرصت پیاده شدم. آن طرف پیرمردی را دیدم گریه می‌کرد. پرسیدم «اِبسسِ چرا گریه می‌کنی؟» با بغضی گفت: «پولمو نداد و رفت…» گفتم: «کی؟» گفت: «فال ازم خرید. پاکت را پاره کرد، فالش را دید، پول نداده گذاشت و رفت.» گفتم: «عیبی نداره بده به من. خودم عاشق فال خوانده شده، کاسه لب پر، اشک ریخته‌ام.»
فال را گرفتم.

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمی‌پرستی

حالا من تا سه شماره عاشق شدم. خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چی می‌شدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم. زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد. برای عاشق یا بهار است یا پاییز روزی که من عاشق شدم به سختی شب شد. آن هم چه شبی. بی‌پایان!

شبی که ماه مفقود شده بود. با این وجود نمی‌دانم از کجا لایه نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی‌خوابد. چون تا سحر میخانه دلدار باز است با آن دو چشم آهویی خیال‌بازی‌ها می‌کردم. پدر و مادرم هم بیدار بودند. چنان که گفت‌وگوی ایشان را می‌شنیدم. گفت‌وگوی والدینم مناجات بود. پدرم می‌فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: «اسپند دود می‌کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.»

بعد سر می‌چرخانیدند رو به آسمان و می‌گفتند: «خدایا! بارلها! همه بچه‌های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها بچه‌های من هم عاشق باشند.»
من گر گرفته، می‌لرزیدم و شب تکان نمی‌خورد. هر چه هل‌اش دادیم آن شب میلی به صبح نمی‌داشت. پدر و مادرم بیدار بودند و حرف زدن از عشق برایم بی‌عفتی بود. بنابراین زبان بسته و بی‌واژه با خودم گفت‌وگو می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم چرا عاشق شدم. که هنوز نمی‌دانستم امر ذاتی قابل تحلیل نیست. یعنی نمی‌توانی بپرسی گل چرا گل شده؟

البته در منزل ما همیشه ی خدا کاغذ بود، غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم، من عاشق شما شده‌ام. مرا ببخشید گستاخی کردم عاشق شما شده‌ام. می‌خواهم به وسیله این کاغذ از شما اجازه بگیرم. اجازه می‌فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟ ببخشید دست خودم نیست آن چشم‌های محترمتان قلب ما را می‌لرزاند.»

ابن قیم می گوید: «نشانه دیگر آن است که وقتی معشوق به عاشق می نگرد، عاشق چشم هایش را ببندد و یا به زمین بدوزد زیرا از عشق می هراسد و شرم دارد.»

عشق از جمله پدیده هایی است که معدود نمی شود. عشق ،اول و دوم و سوم و…ندارد یعنی عشق یکی است و آدمی تنها یکبار عاشق می شود، چنانکه آن روز پنجشنبه ۱۴اسفند، من عاشق شدم، چنان که عصاره آن عشق سی و چند ساله است و یک پسر دارد.»

استاد محمد صالح علاء


چند هزار شهروند تهرانی کشته نشدند!

۱۱ نظر

یکشنبه، ۲۷ فروردین ماه۹۱، درست در همان دقایقی که شهروندان تهرانی از بارش ناگهانی دانه‌های درشت تگرگ به وجد آمده بودند و گزارش‌های تصویری آن یکی پس از دیگر در فضای خبری منتشر می‌شد، چند متر پایین‌تر از سطح شهر سیلابی به راه افتاد. دیواره‌های تونل مترو را در هم کوبید و چهار قطار حاضر در خط۴ متروی تهران را غافل‌گیر کرد. چهار قطاری که در مجموع حدود ۵ هزار نفر مسافرداشتند. سیلاب خروشید و ظرف چند دقیقه تونل‌های مترو را پر کرد و قطارها را با خود زیر آب برد. در روز شاد و بارانی بهار ۹۱، چند هزار شهروند تهرانی در تونل‌های مترو غرق . . . . . نشدند!

یک مثل قدیمی می‌گوید «خبر بد زود پخش می‌شود». اینکه رازش چیست را من نمی‌دانم، اما به نظر می‌رسد در فضای رسانه‌ای نیز تا خبری «بد» نباشد توجه زیادی به خود جلب نمی‌کند. این روزها از ماجرای آب گرفتگی تونل‌های خط ۴ مترو تهران اخبار زیادی منتشر می‌شود اما به نظر می‌رسد آنقدر که توجهات جلب انتقاد از مسوولین این حادثه شده است، کسی به دفع یک فاجعه انسانی توجه ندارد.

حوادث طبیعی از جمله زلزله، سیل، توفان و جدیدا «سونامی» در همه جای جهان رخ می‌دهد. حتی پیشرفته‌ترین کشورهای جهان نظیر ژاپن و آمریکا هم در برابر برخی از این حوادث غافل‌گیر می‌شوند و اساسا علم مهندسی هیچ گاه ادعا نکرده که بدون کسب یک تجربه واقعی می‌تواند تمامی حوادث آینده را پیش‌بینی کند. در مقابل من گمان می‌کنم سرعت عمل و هماهنگی نیروهای متروی تهران در مواجهه با این روی‌داد طبیعی و تخطیه سریع چهار قطار شهری که در معرض غرق شدن قرار داشتند یک اتفاق بزرگ است. عملیاتی حتی به مراتب بزرگتر از فرود یک هواپیمای بدون چرخ. هم از این جهت که در این ماجرا جان تعداد بیشتری از شهروندان در خطر بوده و هم از این جهت که این بار با یک کار گروهی مواجه بودیم و نه صرفا یک نبوغ شخصی. شاید این روزها در کنار آسیب‌شناسی وضعیت تونل‌های مترو، یک جشن و سپاس‌گزاری هم به مسوولین متروی تهران بدهکار باشیم که اجازه ندادند صبح روز دوشنبه، روزنامه‌های کشور یکی از سیاه‌ترین گیشه‌های تاریخ مطبوعات را پیش چشم مخاطبین قرار دهند.

منبع: مجمع دیوانگان


محرمانه با زنان!

۶۱ نظر

 پیش نوشت: این مطلب رو در یک وبلاگ دیدم و همینجوری خوشم اومد بذارم… صرفا جهت اطلاعِ جامعه بانوانِ کشور!

حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند…
زن باید سنگین و رنگین باشد
باید بیایند منت بکشند
من می گویم زن اگــــــر زن باشد
باید بشود روی عــــاشقیتش حساب کرد
که باید عاشقی کردن بلد باشد
که جـــــــــا نزند
جا نماند
جا نگذارد
هی فکر نکند به این چیزهایی که
عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز…
که بداند مرد هم آدم است دیگر
گـاهی باید لوسش کرد
گاهی باید نـازش را کشید
گــاهی باید به پایش صبر کرد
حتی
من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد
تو می گویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد
بگذار دنبالت بدوند
و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگــی است یا مسابقه
اسب دوانی
و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا . . .
از چشمها و شــانه ها و دستهایشــان
از آغوششان
از عطر تنشـان
از صدایشــان . . .
پررو می شوند؟
خب بشوند
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته ایم؟
مگر ما به اتکــا همین دستها
همین نگاهها
همین آغوشهـا در بزنگاههای زندگی
سرپا نمانده ایم؟
من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمی فهمم
من نمی فهمم زن بودن با
سنگین رنگین بودن
با سکوت
با انفعال چه ارتباطی دارد؟!
من بلد نیستم در سـایه دوست داشته باشم
من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند
من می خواهم
مَردَم
بداندجایی زنـــی دوستش دارد . . .
من می خواهم
زن باشم
بگذار همه دنیـا بداند
مردی این حوالی دارد
دوستت دارم هــای مرا
با خود می برد…!


جوانی بدون جوانی- مهدی امیرپور

۶۶ نظر

اشتباه نکنید، جوانی این چیزی نیست که در تلویزیون حرفش را می زنند. جوانی این چیزی نیست که هر روز در یک گوشه برایش همایش برگزار می کنند. حتی این چیزهایی هم که در همشهری جوان از آن می خوانید، جوانی نیست. شاید زور بزنند تا القا کنند جوانی یعنی فلان آهنگ محسن یگانه در “رگ خواب” یا بهمان اجرای علی ضیا در “نیمروز”، اما جوانی این نیست. اینها تعریف رسمی جوانی از نگاه سازمان ها و ارگان هاست. جوانی درونی تر از این است که تعریفش کنند و برایش همایش برگزار کنند. غیرقابل فهم تر از اینکه محسن یگانه آن را بخواند یا کسی در ۶۴ صفحه آن را خلاصه کند.

جوانی دنیایی است. جوانی آن قطره اشکی است که نیمه شب از گوشه چشم می لغزد، با اضطراب اینکه کسی آن را نبیند. جوانی طعم بکر “هویج بستنی میدان عشرت آباد” است با نگرانی اینکه کسی شما را نبیند. آن تپش قلبی است هنگامی که چت می‌کنید. تکه آخر “پیتزا داوود” که نمی دانید چه کسی باید آن را بخورد. آن نگرانی عجیبی است که شما حس می کنید. ترس از دست دادن. ترس رقابت. آن شب بیداری ها وقتی که نمی دانی چه مرگت است. آن همه ترانه و شعر و “به راستی صلت کدام قصیده ای؟” هیچ. جوانی چرخ زدن بین کتاب های شعر است که شاید خودت را پیدا کنی. جوانی یعنی خواندن رمان بد. یعنی بلعیدن کتاب خوب. یعنی قرض دادن کتاب با اینکه می دانی پس نمی گیری.

جوانی یعنی اینکه صبح زود بیدار شوی و نیمه شب خوابت نبرد. جوانی یعنی تا لنگ ظهر خوابیدن. یعنی آن منبع انرژی که وقتی خبری ازش نیست، نمیخواهی زنده باشی. جوانی این شبکه رادیویی لوس و یخ نیست. این شبکه تلویزیونی سفارشی نیست. جوانی گرسنگی است. شبی که میخواهی کسی را شام مهمان کنی و پول نداری. بغض است وقتی شجاعت گفتن نداری. غم تنهایی است. تفریح دسته جمعی است. آن اتفاقی که خجالت می کشی برای کسی تعریف کنی. جوانی یعنی فوتبال نگاه میکنی و حواست به فوتبال نیست. یعنی طعم ساندویچ مغز “ساندویچی میدان فردوسی”. جوانی یعنی اینکه زور بزنی “در جستجوی زمان از دست رفته” را تمام کنی و زمانی که به عشق سوان برسی، عاشق شوی. جوانی یعنی اینکه فکر کنی کسی بزرگترین عشقت است. کسی بهترین رفیقت. جوانی یعنی اینکه قرار بگذارید از ونک تا پارک ساعی قدم بزنید. وقتی حرفی ندارید و فقط نگاه می کنید.

هر وقت دیدید همایش گذاشتند در باب “لیس زدن بستنی قیفی در پارک لاله” و “بلیعدن آش نیکو صفت”، بدانید جوانی را فهمیده اند. هر وقت نوشتند “سمینار جوانی و اولین شب بیداری”، هر زمان پلاکارد زدند “جوانی و پاساژ گردی” بدانید تو باغ هستند. جوانی این نیست که مجری بی مزه رادیویی جیغ بزند. جوانی نگفتن است. سکوت. آن حرف هایی که نمی توانی بگویی. جوانی یعنی کارهایی که نمی توانی بکنی. یعنی شکر زیادی خوردن. اشتباه کردن. نترسید، فوقش اشتباه می کنید.


آیدین نیکخواه بهرامی

۲۲ نظر

پیش نوشت: مطالب ضرب شست شماره ی دو، همینجوری روی سیستم م داشت خاک می خورد. از امروز همینجوری دورهمی، به صورت کاملا رندوم، از مطالبش با نام خود بچه ها، توی وبلاگ استفاده می کنم. برای شروع به مناسبت پنجمین سالگرد فوت آیدین نیکخواه بهرامی، یادداشت عطیه همتی برای این بسکتبالیست ناکام کشورمان را منتشر می کنم. باشد که مورد قبول واقع گردد و اینا!

پسر ۲۰۳ سانتی متری بسکتبال ایران متولد ۱۶ بهمن ۱۳۶۰ در تهران بود. آن هم در خانواده ای که پدر و مادر هر دو از اساتید برجسته فیزیک دانشگاه بودند. آیدین بسکتبال را در ۱۰ سالگی همراه برادرش صمد در مجموعه فرهنگی ورزشی چمران آغاز کرد. بعد ها به عضویت باشگاه الکترا تهران در آمد و در رده سنی امید نیز در همین باشگاه بازی کرد. کمتر از ۱۵ سال داشت که به تیم منتخب تهران دعوت شد. و بعد از کسب مقام اول در مسابقات قهرمانی کشور به اردوی جوانان دعوت شد و لباس تیم ملی را بر تن کرد. همان جا بود که به گفته مربیانش می شد آینده درخشان او را پیش بینی کرد. آیدین به همراه تیم ملی جوانان زیر نظر خورخه کابررا در لبنان قهرمان مسابقات شد. اولین حضور او به طور حرفه ای در لیگ با تیم ایران نارا آغاز شد. اما اوج بسکتبال او در صبا باتری و زیر نظر مهران شاهین طبع بود. او با این تیم توانست افتخارات زیادی را از جمله قهرمانی و نایب قهرمانی لیگ، قهرمانی باشگاه های غرب آسیا و قهرمانی باشگاه های آسیا و خیلی افتخارات دیگر بدست آورد. پرتاب های ۳ امتیازی آیدین، همیشه او را به یکی از امتیاز آور ترین بازیکنان زمین تبدیل می کرد. او توانست در مسابقات آسیایی ۲۰۰۶ دوحه قطر همراه تیم ملی بسکتبال به مقام سوم آسیا برسد. این در حالی بود که کسب مقام سوم بسکتبال بعد از ۵۵ سال اتفاق می افتاد. یکی از بازی های به یاد ماندنی او در سال ۲۰۰۷ مقابل قطر است که او توانست با ۸ پرتاب ۳ امتیازی موفق به کسب ۲۴ امتیاز شود. تیم ملی بسکتبال ایران در آن سری مسابقات با درخشش ستاره هایی همچون آیدین و برادرش صمد قهرمان آسیا شد و اولین حضور خود را در المپیک جشن گرفت. اما دستان او هیچ وقت توپ مسابقات المپیک را لمس نکرد و نتوانست مسابقات آن فصل از لیگ را با تیم صباباتری تا انتها ادامه دهد.۷ دی ۸۶ شاید تلخ ترین روز برای بسکتبال ایران باشد. آیدین نیکخواه بهرامی در حالی که همراه نامزدش در مسیر تهران – چالوس بود در یک سانحه ی دلخراش رانندگی در سن ۲۶ سالگی دار فانی را وداع گفت و جامعه ی بسکتبال ایران را داغدار کرد. در پایان آن فصل از مسابقات لیگ وقتی تیم صبا باتری به نایب قهرمانی مسابقات لیگ بسکتبال ایران رسید مدال او به برادرش صمد که همراه تیم مهرام به قهرمانی رسیده بود اهدا شد. آیدین نیکخواه بهرامی بی شک یکی از تأثیر گذار ترین بازیکنان در موفقیت های بسکتبال ایران بوده است و یاد او هیچ وقت از خاطر بسکتبال دوستان نخواهد رفت.


دو نقطه لبخند!

۱۹ نظر

من نگاه تو را شعر می کنم و تو
شعر مرا نگاه می کنی
بازی عجیبی ست
شعر نگاه تو
روی قافیه های دلم می نشیند


طنزطبیعی با رضاساکی

۲۷ نظر

با نگاهی به نام تیم‌های شرکت کننده در لیگ برتر کشتی آزاد درمی‌یابیم که طنز طبیعی در جای جای کشور عزیزمان رخنه کرده است و به هر سو که می‌نگری طنز است و شور و شادی:

- خونه به خونه‌ی بابل

- پیشگامان آسانسور مازندران

- تله‌کابین گنج‌نامه‌ی همدان +

پی نوشت: رضا ساکی در وبلاگش هر هفته از خبرهای واقعی موجود در کشور یک پست می نویسد! این پست یکی از بهترین طنزهای طبیعی ای بود که تا به حال خوانده بودم. در آینده از مطالب طنز دیگر طنزنویسان کشور هم کار خواهم کرد.


صندلی یخی!

۸۷ نظر

ضمن پوزش به خاطر دو روز اختلال در وبلاگ، امروز با جلسه پرسش و پاسخ یا همان صندلی داغ وبلاگ دوستان که قبلا وعده ش رو داده بودیم، به سراغتان اومدم. امیدوارم که به جواب هاتون رسیده باشید! این شما و این صندلی داغ وبلاگ دوستان!

سوالات کلی:

۱+ میخواستم از آقای صالح پور بپرسم فاکتور های مهم برای یه نویسنده برنامه های تلویزیونی چیه؟!

من توی این مسئله صاحب نظر نیستم ولی حرف ها و صحبت های حامدجوادزاده ی کارگردان و طراح نیمروز که سابقه نویسندگی رادیو و تلویزیون و برنامه های مختلف رسانه ای رو داشته، اینو بهم یاد داده که یه نویسنده ی برنامه ی تلویزیونی، باید اولا بسیار آدم به روز و آپدیتی باشه و نسبت به همه ی مسائل روز آگاهی داشته باشه و دوما، متن ش و نوشته ش که ناشی از افکارشه، یه خلاقیت و تفاوت و خصوصیتی داشته باشه که بقیه متن ها و نوشته ها که ناشی از تفکرات دیگه ن، نداشته باشن.

۲+ نوشتن برنامه های تولیدی با زنده تفاوت داره؟!

تفاوت که قطعا داره. توی نوشته ی زنده محدویت وجود داره و توی سبک اجرا و نحوه بیان هم اختلاف هست. توی برنامه تولیدی یک متن چندین بار چک و اجراش تست میشه اما توی برنامه زنده نوشته شما مستقیما روی آنتن زنده خواهد رفت و همین مسئله حساسیت های زیادی ایجاد خواهد کرد.

۳+ یه نویسنده خوب برنامه های تلویزیونی باید چه نکاتی رو رعایت کنه؟!

فک کنم جواب این سوال توی جوابی که به سوال اول دادم، باشه. به سوال اول مراجعه کنید.

۴+ شما همیشه تو نوشته هاتون سربسته با مخاطب حرف میزنید؟

اتفاقا من متهمم به اینکه توی نوشته هام زیادی صریح و رک و پوست کنده با مخاطبم حرف می زنم و همیشه هم از این صراحت ضربه خوردم. ولی بعضی نوشته هام نیاز داره که مبهم بیان بشه. به خاطر محدویت هایی که هست. هم توی مسائل سیاسی و هم شخصی.

۵+ اقا مهدی تو زندگی چند بار گفتی ای کاش؟

من یکی با این عبارت “ای کاش” و یکی هم عبارت “خوش به حالش” مشکل دارم. همیشه به داشته های خودم قانع بودم اما… نسبت به رفتارهای خودم از این عبارت زیاد استفاده کردم. مثلا وقتی ماشینم رو پلیس خوابوند، به خودم گفتم ای کاش فلان جا فلان مسئله رو رعایت می کردم.

۶+ خودت وقتی وارد اجتماع میشی حالت از چی به هم میخوره؟

یکی از پسرهایی که به دخترها تیکه و متلک میندازن… یکی هم دخترهایی که توی سن ۱۷ و ۱۸ سالگی انقدر آرایش کردن که صورتشون شبیه زن های ۴۰ ساله شده!

۷+ ممکنه یه روز تصمیم بگیری با همه قهر کنی؟ چرا؟

آره. چون بعضی وقت ها که دلم از همه می گیره، همه نکات منفی و دلخوری هام با هم جمع میشن و یهو تصمیم می گیرم برم توی غار تنهایی و با همه قهر کنم و راحت زندگی کنم.

سوالات فرهنگی-هنری:

۱+ چه مجله هابی رو پیشنهاد میکنی و کدوما رو کاملن بیخود میدونی؟

برای جوون های همسن و سال خودم، مجله های همشهری جوان و چلچراغ رو برای آگاهی از همه مسائل روز و پیدا کردن سبک زندگی درست ایرانی و بومی شون پیشنهاد می کنم. برای بالا بردن سطح سواد هم مجلاتی که قوچانی به نحوی باهاشون کار داشته رو پیشنهاد می کنم. قبلا شهروند امروز و حالا مهرنامه و تجربه.

۲+ کتاب چجوریاشو دوس داری؟

داستان های رئال، یعنی رمان هایی که بر اساس زندگی واقعی و حداقل در شرایط نرمال نوشته شدن. از هر چیز سورئال و تخیلی بدم میاد. چه فیلم و چه کتاب و داستان.

۳+ کدوم فیلم به دلت نشسته حسابی؟

من سریال زیرتیغ رو خیلی دوست داشتم. توی سینما هم واقعا “درباره الی” به دلم حسابی نشسته و دوستش داشتم و دارم.

۴+ به نظرت بهترین برنامه ی تلویزیون از اولین روزش تا حالا کدوما بوده؟

جدا از نیمروز که بین المللی ه و اصلا فراتر از تلویزیونه(!)، من نود رو واقعا دوست دارم، هرچند خیلی وقته قسمت نشده ببینمش.


سوالات خاله زنکی:

۱+ اول اسم طرفو بگو!

مهدی صالح پور!

۲+ چن تا خواهر و برادرین؟

من برادر نداشتم و همیشه از همشهری جوان به عنوان برادر بزرگترِ نداشته م یاد کردم. اما دو تا خواهر دارم که جفتشون از من بزرگترن و ازدواج کردن.

۳+ مدل موبایلت چیه؟ (واقعن به من چه ربطی داره؟!)

من یه w580 اریکسون داشتم که بهمن سال گذشته دزد زد! بعد از اون یه s5560 سامسونگ گرفتم که اصلا ازش راضی نیستم!

۴+ دوس داشتی چه ماشینی داشته باشی؟

به همین پراید راضی م اما از پروتون GEN2 خیلی خوشم میاد.

۵+ کی زن میگیری دیگه راحت شیم از دستت؟

مگه زن بگیرم از دستم راحت میشید؟ تازه بدتر میشم و هی روزی دو تا پست در موردش می نویسم! اما خارج از شوخی، دیر نیست! من دوس دارم قبل از تموم شدن ۲۳ سالگی زن بگیرم!

۶+ دوس داشتی چه سوالی ازت پرسیده بشه که نشد؟ خودت بپرس و خودت جواب بده!

اینکه بپرسن که این همه حرف از سیاست میزنی، موضع ت چیه و بگم من قبلا اصلاح طلب بودم که ناخودآگاه شدم جنبش سبزی. اما الان نه خودم رو جنبش سبزی می دونم و نه بچه حزب اللهی ولایت مدار. در حال پوست انداختن سیاسی و پیدا کردن حق و حقیقت. که بگم با تمام گذشته ی چپ گرایی م، نظراتم داره نسبت به راست ها نزدیک تر میشه و دوست دارم رئیس جمهور بعدی کشورم، دکتر قالیباف باشه!

۷+ شما ۳۰ثانیه فرصت دارین…این دوربین شماره ۲ … با جوونای هم سن و سال خودم و خودت حرف بزن فقط نصیحتشون نکن، اگه هم حرفی نداری میتونی بگی قلیون نکشن!

قلیون رو که اصلا نباید بکشن، چون واقعا هم متنفرم و هم خدایی خیلی ضرر داره. اما حرفم با جوون های هم سن و سال خودم اینه که اول از همه عاشق باشن همیشه، چون زندگی شون رنگی میشه و با تمام غم های عشق، زندگی نفس تازه ای می گیره و رضایت شون از زندگی چند برابر میشه. دوم اینکه به فکر آینده شون باشن و توی همین سال های جوونی دنبال علائق شون برن چون خیلی زود این دوران تموم میشه و مثل من کلی باید حسرت تموم شدن دانشگاه رو بخورن! و سوم اینکه ممنونم از بر و بچه های وبلاگ دوستان که لطف کردن و من رو روی این صندلی نشوندن.


صندلی داغ وبلاگ دوستان

۲۶ نظر

سلام! این هفته مهمان صندلی داغ وبلاگ دوستان؛ من شدم و همه شما خواننده های خوب وبلاگ می تونین هر سوالی داشتید؛ اونجا بپرسید تا هفته ی دیگه به همه سوال هاتون جواب بدم!

متن کامل پست وبلاگ دوستان به این شرح می باشد!

 

“مهمون این هفته صندلی داغ جناب آقای مهدی صالح پور  هستن.

ایشون در حال حاضر نویسنده برنامه نیمروز هستن.همینجا میخواستم

از صبور خانوم بابت مهمون این هفته تشکر کنم.

+ لطفا سوال هاتون رو به صورت خصوصی بپرسید!”

 

برای خواندن پست اصلی اینجا و برای نظر دادن اینجا کلیک کنید. با تشکر؛ م.ص!


دلتنگی

۷۶ نظر

بهت گفتم انقدر همدیگه رو نبینیم، نگفتم؟! حالا چه کار کنم عشقــم؟ من می ترســم. می ترســم از این حس دلتنگــی… از این بی قراری برای تو، برای دیدنِ لحظه به لحظه تو …

تو می گـی شیرینه؟ می گی این حس رو دوست داری؟ این دلتنگیو بی قراری رو؟ بهم می گی تازه دارم می فهمم که تو چی می کشــی؟! باشـــه گلـم. همه اینها قبول، امــا من می ترســم. اگه همینطور دلم تند تند برات کوچولـو بشه، اگه مدام بهونه کنـار تو بودن رو بگیره می خوام چه کار کنم زندگیِ من؟!

می ترســم نتونم تحمل کنم. طاقتم تمـوم بشـه. اگه تموم شه اتفاقا اونطوری که می خوایم Cheap levitra professional پیش نمی ره .ثانیه ثانیه دلتنگــت میشم. همش حس می کنم تکه ای از وجودم کمه. یه چیزی کمه. دلم تو رو می خواد که جلوی خودم، جلوی چشمـام چشای مهربونت رو تماشا کنم .

به تو هم که از حسم می گم اصرارت برای ازدواج بیشتـر می شه. بهتم که نگم پس من این حرفای دلم رو به کی بگم؟! به کی می تونم جز تو بگم؟! کی جز تو آرومم کنه؟! اصلا کی می تونه مثلِ تو به دلم آرامش بده؟! به دستام گرما بده!؟

نمی دونم این چه حسیه… اصلا نمی دونم چی دارم می نویسم قلبم. فقط بدون این لحظه اینجــا یکـی Buy Nexium Online Pharmacy No Prescription Needed هست که ذره ذره وجودش تو رو فریاد می زنه !

نویسنده: ناشناس؛ منبع