شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "طنزبلاگ"

واقعیتِ رویای ۲۴ سالگی

۷۳ نظر

.

اصولا اکثر آدم ها برای تغییر، ساعت ۲۴ رو انتخاب میکنن؛ یعنی اکثراً هر کار جدیدی رو که میخوان شروع کنن، راس صفر عاشقی میگن “ایشالا از فردا دیگه فلان کار رو نمی کنم یا می کنم!” معتادها هم برای ترک کردن اعتیادشون، روز شنبه رو انتخاب میکنن و عموما شنبه ی هر هفته، روز آغاز ترک اعتیادشونه! کارمندها و کسانی هم تغییر و تحولات مالی در زندگی شون ایجاد می کنن، اول هر ماه رو برای آغاز این تغییرات و تحولات انتخاب میکنن و از اول هر ماه شروع میکنن به تغییر عادات مالی! یک سری هم اول هر سال تغییرات رو ایجاد میکنن… یا اول سال هجری شون و یا اول سال زندگی شون…

.

من هم به نوبه خودم توی ساعت صفر عاشقیِ آغازِ شنبه ی سال بیست و چهار زندگی م (تاکید میکنم امسال ۲۳ تمام شد و وارد ۲۴ شدم) یک سری تغییر و تحولات رو در نظر دارم… که خیلی هاش به خودمم مربوط نیست، چه برسه به وبلاگ! اما اونهایی که مربوط به وبلاگ و دنیای مجازی و مسائل عمومی میشه به این شرح خدمت تون اعلام می گرده!

.

-         بنده از همین تریبون رسما اعلام می کنم زین پس اگر هر مطلبی به هر شکلی در هر مکانی، تلویحی و ضمنی و مستقیم و به هر شکل دیگری، مبنی بر دلبری یا دلدادگی و یا غیره ی بنده دیدید، تا تایید رسمی اخبار از طریق همین وبلاگ، باور نکنید! در همین راستا از همین تریبون تاکید می کنم زین پس، مجموعه عاشقانه ی آرامی با معشوقه ی خیالی منتشر خواهد شد، تا روزی که صاحب اصلی عاشقانه ها، سر و کله ش پیدا شود!

.

-         بنده از همین تریبون اعلام می کنم، زین پس ریزبلاگ و مینیمال و توئیت و استاتوس هایی را که در شبکه های مختلف می نویسم، یک نسخه ش را هم در وبلاگ می گذارم. پس تا ثبت و تایید استاتوس ها از طریق وبلاگ، هیچکدام از نوشته ها ارزش قانونی ندارد و به من ربطی پیدا نمی کند!

.

-         بنده از همین تریبون تلویحاً(!) اعلام می کنم زین پس با توجه به دغدغه مندی های متعالی و اینها، شاهد یک سری مقالات و گزارش ها و مطالبی متفاوت نسبت به یکسال گذشته، خواهید بود که از همین جا، اعلام می کنم، در همین راستا، کامنت های وبلاگ تاییدی شده و تماماً با تایید و پاسخ بنده منتشر خواهد شد. باشد که همه با هم رستگار شویم!

.

-         بنده از همین تریبون اعلام می کنم، در راستای اعلامات موارد بالا؛ دو مجموعه شعر طنز و عاشقانه که نمونه هایی از آنها تا کنون منتشر شده بود، به صورت جدی تر و واقعی تر منتشر می شود تا ان شا الله سال آینده نسخه ی امضا شده ی کتابش را در نمایشگاه بیست و ششم کتاب خدمتتان تقدیم کنم!

.
ضمن اینکه جا داره از همین تریبون، از همه بروبچه های وبلاگی که توی این یکسال گذشته از طریق وبلاگ های مختلف دوستان، هواداران برنامه نیمروز، فیسبوک و غیره به جمع مخاطبان اضافه شدن، بابت خوندن وبلاگ و خودم(!) یک تشکر ویژه بکنم؛ البته درسته که تا اول بهمن هم وبلاگ خیلی آش دهن سوزی نبود، اما بعد از اول بهمن کمی تلخ شد که بابت تلخی آن روزها (که تا همین دیروز هم ادامه داشت) معذرت میخوام و امیدوارم در سایه ی دلی شاد و قلبی مطمئن و ضمیری اگاه و اینها، زین پس خنده های بیشتری بر لبانتان و شیطنت های بیشتری در چشمانتان ایجاد کنم! باشد که همه با هم رستگار شویم!

ضمن اینکه جا داره از همین تریبون (چه تریبون مفیدی شد!) از همه کسانی که طی یکسال گذشته خواسته یا ناخواسته دهن من رو سرویس کردن، تشکر ویژه تری کنم و اعلام کنم از آقای ز گرفته تا آقای ن، به حرمت امروزِ دوست داشتنیِ اردی بهشتی، همه رو بخشیده و حلال میکنم، غیر از تو سابق وبلاگ که تا عمر دارم، خیانت و گناهی که کردی رو نمی بخشم و از یاد نمی برم، باشد که هیچوقت رستگار نشوی!

ضمن اینکه جا داره این نوید رو هم بدم که رادیوگردون با پخش ترانه هایی آزمایشی، از فردا کار خودش رو آغاز میکنه. به امید اینکه در سایه ی اینترنت کشور، بتونیم بزودی تلویزیون اختصاصی گردونه تی وی رو هم راه اندازی کنیم، دارم مقدمات ادامه انتشار مجله ی طنز و سرگرمی دوربرگردون رو هم انجام میدم که البته برای آشنایی بیشتر، شماره های ۱ تا ۵ رو بزودی برای دانلود بازنشر می کنم که ببینید و حالش را ببرید و بیشتر با زوایای پنهان عجیب و غریب من آشنا بشید!

ضمن اینکه جا داره (میگن پر شده ولی من که این گوشه پایین رو می بینم، می بینم که ۲۲۸ کلمه ی دیگه جا داره) بابت همه تشکرات حضوری، زنگی، پیامکی، توئیتی، فیسبوکی، ایمیلی، کامنتی، پستی، پیغام خصوصی و… تشکر کنم و خودم هم به نوبه ی خودم تولد خودم رو به خودم تبریک بگم!

به قول شاعر: به امیدِ یه هوای تازه تر…

پی نوشت (توضیح عکس): در راستای تک فرزندی، کیک رو خودم نیم ساعت پیش زیر تگرگ رفتم خریدم و خودم هم می دونم اصلا خوشگل نیست! این رو هم می دونم که رنگ شمع ها یکی نیست! این رو هم می دونم که باید شمع ۲۳ رو فوت کنم، اما آقاهه شمع ۳ نداشت و به جاش ۴ داد، گفت عددش که فرق نمیکنه، منم گفتم آره و خریدم!


همینجوری دورهمی!

۴۱ نظر

۱ . دیشب متوجه شدم لذتی که در پست نکردن بعضی نوشته ها هست، در پست کردن شون نیست! البته خوندن یه حدیث توی محیط ضاله فیسبوک هم بی تاثیر نبود که حدیثشو نمیگم که تبلیغ امامش نشه!

والا من هنوز در همون حال و هوای پست قبل م. ماشالا خدا امسال بعد از روزای اول اردی بهشت، زد ما رو از وسط دو نصف کرد و حالمون رو اساسی گرفت. میگم حالمون ینی حال همه مون؛ چون توی این چند روز گذشته ندیدم کسی رو که حرف خوب بزنه و حال دلش خوب باشه. ماشالا همه درب و داغون تر از هم، فقط به هم موج منفی می فرستن.

بر همین اساس، ترجیح میدم اینجور مواقع سکوت کنم و چیزی نگم. چون اگر چیزی بگم میشه “چس ناله” و اگر هم مث الان چیزی نگم، میشم “خود چس کننده!” سکوت اینجور موقه ها خوبه. الان خوبه دیگه. خودم واسه دل خودم می نویسم و خودم واسه خودم پست میکنم و خودم واسه خودم کامنت میذارم. به هیچ جای هیچ کس هم برنمیخوره. نه اون دخترک “…”۱ میره گریه هاشو واسه کسی دیگه ببره و نه اون پسرک “…”۲ واسه من ادا و اصول درمیاره. راحت زندگی م رو میکنم خو.

لینک مرتبط:

۱ :  معنی عبارت …  اول در دهخدا

۲ : معنی عبارت … دوم  در دهخدا

۲ . ماشالا این هفته هر کی از راه رسید یه لگدی به دل ما زد و رفت! ما هم همینجوری عزت نفس به خرج داده و هیچی نگفتیم. در همین راستا و از همین تریبون از تمام کسانی که طی هفته گذشته، به هر نحوی، مستقیم و غیرمستقیم در شکاندن دل بی صاحابِ ما قدمی برداشتند تشکر کرده و امیدوارم مزید بر علت شود و اینها! (این تیکه ی مزید بر علت هم افتاده دهنم و نمی دونم کجا استفاده میشه! کاربرد درستش رو بهم بگید!)

ایشالا سعی میکنم طی هفته های آتی با خرید چسب ضد شکست و دوجداره کردن دیوارهای دلم و صدا خفه کن و بقیه وسائل مورد نیاز، از همینجوری فرت و فرت شکسته شدن دلم جلوگیری کنم.

۳ . من هم همسو با بقیه آدم های دنیا، وقتی رویاپردازی می کنم و به مقصد رویاها که میرسم، با واقعیت روبرو میشم، با مغز می خورم زمین! در همین راستا باید عرض کنم که برای این هفته از زندگی م کلی برنامه چیده بودم که ماشالا با توجه به اتفاقات بسیار خوبی که افتاد؛ اصن خودم هم سورپرایز شدم و اینا! این شد که تمام رویاها و برنامه ها برای تولدم و هفته ی تولدم و اینها رفت لای باقالی ها!

تنها چیزی که کسی نمی تونه امسال جلوش رو بگیره، برنامه پیاده روی اردی بهشتی ایه که خودم واسه خودم گذاشتم و قراره همینجوری مث عاشقای دلشکسته و تنها و اینها، جمعه صبح از تجریش راه بیفتم و ظهر برسم راه آهن! همینجوری دورهمی! به جان خودم اگر این قضیه هم کنسل شه، جمعه خودکشی میکنم!

پی نوشت ۱ : یه زمونی این پی نوشت ها که الان یکی در میون نوشته نمیشن، واسه خودشون حکم یه پست رو داشتن!

پی نوشت ۲ : انقدر بد خورده توی برجک م که شکوفه شعرم پژمرد و شعر گفتن م نمیاد! یکی احساساتم رو بربینگیزه که پاشم شعر بگم!

پی نوشت ۳ : احتمالا اگر با شعر ارضا نشم میرم سراغ دنیای نقاشی و اینها! خدا به نقاش ها صبر بده!

پی نوشت ۴ : بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت… سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!

پی نوشت ۵ : چند تا مقاله ی آدم حسابی توی ذهنمه که حوصله میخواد که تایپشون کنم! تایپشون کنم فک کنم کلا از برنامه روز از نو که هیچی، از شبکه دو که هیچی، از سازمان صدا و سیما که هیچی، از کل مملکت میندازنم بیرون!

پی نوشت ۶ : من به قولم عمل کردم، خدا جون به جان خودم به قول ت عمل نکنی، دیگه نه من نه تو!


چهل و هشت ساعت م.ص بودن یا دوروز نوشت!

۴۵ نظر

هنوز با استیو جابز شدن فاصله زیادی دارم اما دهان خودم را بیشتر از استیو جابز دارم سرویس میکنم! فقط برای نمونه و به جهت اینکه بدانید با چه مشقتی این وبلاگ را سرحال و شاداب نگه می دارم، چهل و هشت ساعت گذشته خودم را برایتان می نویسم که عبرتی شود برای سایرین!

نوزده فروردین :

در ساعت صفر عاشقی با میلاد از سمت بام تهران به سمت پایین تهران سرازیر شده و ساعت یک بامداد به خانه رسیده؛ استراحت کوتاهی کرده، خبرهای تایید شده توسط حامد جوادزاده را مصور کرده، یک پست در وبلاگ نوشته، دو «…»شعر در فیسبوک منتشر کرده و چند کامنت گذارده و چند ده فید در گودر مطالعه کرده و… در نهایت در ساعت ۴:۳۰ دقیقه بامداد می خوابیدنده!

ساعت ۵:۱۰ به زنگ حامدجوادزاده بیدار شده، صبحانه مفصل خورده، نماز خوانده، در باران به راه افتاده، راس ساعت به شبکه رسیده، درب استودیو را باز کرده، تا ۹ سرِ برنامه بوده، تا ۱۰ سر جلسه و بحث بوده، تا ۲ سر گزارش بیمارستان و هفته سلامت بوده، تا ۴ خواب بوده، تا ۵ ناهار خورده، تا ۹ سر گزارش تئاتر شعله در زمهریر بوده، تا ۱۱ در جلسه ی دفتر بوده و ساعت صفر عاشقیِ بعدی به خواب رفتندیده شده و اینا!

بیستم فروردین:

در ساعت ۸ از خواب بیدار شده، تا ۱۰ خبرخان نوشته، تا ۱۲ تاییدیه گرفته، تا ۲ منتظر جوادزاده برای خواندن شده، تا ۳ منتظر تایید صدای سهیل محزون برای خودن شده، تا ۶ خبرخان را تدوین کرده، تا ۹ به پخش رسانده، تا ۱۱ آیتم تئاتر عشق نمی دونم چی چی را از وحید جلیلوند دریافت کرده، به پخش رسانده و  ۱۱ به خانه رسیده و تا ۱۲ خبرهای روز بعد را تنظیم کرده و…

خب خوابم میاد خب! چهل و هشت ساعت بی خواب و بی تاب… به قول بچه های گودر “یه دوس دخترم نداریم وقتی خسته ایم، اینجور مواقع شارژر روحی و حتی جسمی و اینها باشه که نَمیریم تا صبح!” چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنید؟ خو آدمی ست و هزار تا خواسته و ناخواسته ی متعارف و نامتعارف! جرم که نمیخواهم بکنم، آرزوی یک دوس دختر خوب جهت انجام یک سری بوروکراسی های اداریِ روحی و عاطفی قلبم که جرم نیست، وجودش جرم است که مطمئن باشید اگر وجود داشت عمومی نمی کردم!

+ بحث اختلاف نسل دهه ۷۰ و ۶۰ هنوز پابرجاست و دارد به جاهای خوبی می رسد. کل کل کامنتی را هم پایه هستم اما متون ارسالی اختصاصی خودتان را حتما فقط و فقط به شکل پیغام خصوصی به دست بنده برسانید تا در یک پکیج، به شکل پرونده ای منتشر کنم. 


نامه ای به منشی ای که هیچوقت نیامد!

۳۴ نظر

سلام خانم/آقای منشی! نمی دونی چقدر جات خالیه… هر وقت زنگ در رو میزنن، فکر میکنم تویی اما، هر دفعه یکی از بچه ها در رو باز میکنه و میاد بالا و تصویرش مثل گلوله شلیک میشه به دلم… نمی دونی چقدر سخته بی تو بودن… بی تو کار کردن… بی تو موندن… بی تو زندگی کردن. اصن یه وعضی!

به خاطرت همه چیز رو عوض کردیم؛ از میز گرفته تا طراحی پنجره و دکور و همه جا رو؛ همه جا رو به خاطر وجود تو، به خاطر داشتن تو تغییر دادیم اما تو هیچوقت نیومدی… هیچوقت نیومدی و ندیدی گل هایی که قرار بود کنار صورت زیبای تو زیباترین تصویر رو برامون تشکیل بدن… نیومدی و ندیدی به شوق تو، به ذوق دیدن تو، چه کارها که نکردیم و چه اشک ها که نریختیم! (مخصوصا من و مجتبی آذری که معلوم الحال یم)

حتی به خیال ت راضی شدیم… راضی شدیم کار کنیم و زل بزنیم به دیوار و تو رو تصور کنیم؛ که تلفن زنگ بخوره و آروم با اون صدای مهربونت تلفن رو وصل کنی و ما همگی با هم هرری دلمون بریزه! به جان تو اگه یک درصد دروغ بگم… چه روزها که به سختی، بدون تو شب شد… چه شبها که بدون تو صبح نشد… چه صبح ها که بدون تو، توی ظل تابستون توی کوچه برف نشست! چه عصرها که توی ظل آفتاب، غروب شد حتی!

با این حال؛ هنوز منتظریم… منتظریم بیای و صبح ها نماز صبح بیدارمون کنی… ساعت ۶ حواست باشه برای رسیدن به سر برنامه خواب نمونیم… ساعت یازده وقتی از سر برنامه برمیگردیم، تلفن هایی که شده رو با اون صدای قشنگ ت برامون دونه دونه توضیح بدی… ساعت ۳ زنگ بزنی ناهار بیارن… ساعت ۶ بری و دل ما هم با تو بره و… (شکلک اشک حضار!)

.

+ نخند آقا نخند! خانم محترم خنده داره؟ هیچکس جز مجتبی دردِ این نامه رو درک نمیکنه… هیچکس! حتی شمایی که فکر میکنی که با ما همدردی! :))


لادن در خیابان!

۷۷ نظر

بالاخره مچ لادن را گرفتم. امروز توی اتوبان، با اینکه گوشیم لوو باتری بود و سرعتم بالا بود و آقای افسر کنار اتوبان وایساده بود و چشم در چشم من بود، در یک عملیات انتحاری، در کمتر از چند ثانیه گوشی را از پساتوی(!) جیبم درآورده و وارد بخش دوربین شدم و در یک حرکت ژانگولر، مچ لادن را در حالی که بغل یک پسر غریبه بود، گرفتم!

این عکسی که بالا می بینید، همان عکس تبلیغ معروف “با لادن عکس بگیرید، برنده ی طلا شوید” است. همانطور که مشاهده می کنید این بار استکبار جهانی از آستین بخش بازرگانی روغن نباتی لادن و نیز سازمان زیباسازی و نیز آگهی های شهرداری تهران در آمده و به صورت علنی، به اشاعه فحشا و ترویج بغل کردن دختر مردم می پردازند، آن هم در ازای پرداخت پول!

بنده از همین تریبون، پیشنهاداتی میخواستم مطرح کنم برای بقیه اگهی های اروتیکی که می تواند در سطح شهر پخش شود، که به علت اینکه همینجوری دارم کلی به خاطر پست “جدایی کرست از لادن” که خیلی ها را یاد بخش های سانسور شده ی فیلم های هالیوودی انداخته، فحش می خورم، نمی نویسم. بخواهم توهمات فانتزی خودم برای آگهی های مشابه “با لادن عکس بگیرید، طلا برنده شوید” را منتشر کنم که دیگر تمام پایه های اسلام و نظام و انقلاب به فنا می رود.

هر کس خواست، به صورت خصوصی ایده های آگهی بعدی را که می تواند فراتر از عکس، حتی به صورت فیلم باشد را برایش توضیح دهم. فقط لطف کنید حق الایده م فراموشتان نشود!

پی نوشت: پست دیروز را هر کاری می کنم، از دلم نمی آید پاک کنم. باشد برای ثبت در تاریخ.

دل نوشت:

تشنه م که می شود
فقط
به تو فکر می کنم…


خدا و جنتی و معجزه و باقی قضایا!

۴۴ نظر

دیشب اولین شب آرامش بود. یعنی طبق برنامه قرار بود پریشب (شب اول اسفند) شب اول آرامش باشد اما گویا آقای جنتی (رصد کننده ی ویژه ی خدا در کهکشان راه شیری) هلال ماه اسفند را پریشب ندیده بودند و تقویم کائنات یک روز جابجا شد و از سمت خدا اینا امروز اول اسفند شد و سمت ما، دوم اسفند!

حالا زیاد وارد جزئیات اختلافات قومیتی بین ما و جنتی اینا نمی شوم! مهم این است که هر چه هست خدا هنوز بعد از این همه مدت، پورت های معجزه را نبسته و می شود با خیره شدن به دست هایش، معجزه دید. به جان خودم اگر ذره ای دروغ بگویم. مثل وصل شدن وی پی ان می ماند، یهو دیدی با سرعت خوب وصل شدی و کلی هم حال کنی. یهو هم بعضی وقت ها یا پورت ها بسته ست و یا سرورها شلوغ است و کار راه نمی افتد.

هر چه بود اسفند خاص شروع شد. دیدم خدا هنوز فراموش مان نکرده. هوایمان را دارد. کم کم از نقطه ی صفر کلوین (می شد ۲۷۳ درجه زیر صفر، آره؟) شروع می کنیم به تلاش برای رسیدن به قرار، آرامش و اینها. یک خورده زمانبر است اما نشد ندارد. جنتی همینجوری دورهمی با خیره شدن به دست های خدا، یک عمری ست زنده مانده، ما چرا نتوانیم به دست های خدا خیره شده و به آرامش نرسیم؟ هان؟ واقعا چرا نتوانیم؟

+ دعا کن این آرامش، پایدار بماند…


شب‌ِجمعه خود را چگونه گذراندیم!

۲۴ نظر

متاسفانه دست استکبار جهانی این بار از آستین اینترنت درآمده و دو روز است که دوباره لنگر کشتی ها و اختلالات و توسعه زیرساخت ها و نقص فنی و قطع کابل فیبر نوری و همه چیز دست به دست هم داده تا بار دیگر جی تاک و یاهو و فیسبوک به همراه کلهم اجمعین پکیج کامل سایت گوگل با تمام متعلقات و اینها، از دسترس خارج شود. که البته جای هیچ شک و شبهه ای وجود ندارد که این مسائل به هیچ عنوان ربطی به ۲۲ بهمن و ۲۵ بهمن و حتی ۱ اسفند (روز معراج من!) و اینها ربط ندارد. حتی به ضبط برنامه های حامدجوادزاده در دفترش هم ربط ندارد!

از بحث دور نشویم، این همه صغری کبری چیدم که بگویم دیروز اینترنت نیامدم. دیروز و دیشب را خیلی خاص و متفاوت گذراندیم. فعل را هم جمع به کار می برم چون فقط من تنها نبودم، چند هزار نفر بودیم! بعله… اکران فیلم قلاده های طلا ساخته ی ابوالقاسم طالبی در سالن اصلی برج میلاد (سینمای رسانه های جشنواره فیلم فجر) را عرض می کنم.

دیشب بعد از پایان ضبط کارهای حامدجوادزاده در دفترش، همینجوری بیکار نشسته بودیم که هوس کردم همینجوری به دست های خدا خیره بشوم. رفتم داخل اتاق و همینجوری “من به دست های خدا خیره شدم، معجزه کرد.” بعله… کاری بود که از دستم بر می آمد. دیدم بچه ها حوصله شان سر رفته، از خدا طلب کارت برج میلاد کردم، که با یک تلفن حل شد و به رغم فضای رعب و وحشت و فضای امنیتی که کل برج را فرا گرفته بود، با حامدجوادزاده و نرگس فتحی و مجتبی آذری و هادی خرسند، معنی معجزه شدیم و رفتیم برج میلاد و اکران اختصاصی فیلم قلاده های طلا برای اصحاب رسانه را در ساعت ۱ بامداد، دیدیم و بسی لذت برده و توامان متحول شدیم و نگاه مان اصلا به کل فتنه و استکبار و وزارت اطلاعات و واگن های مترو و زندگی روی آب و کلی مسائل دیگر عوض شد.

در پایان هم از آقای خزاعی تهیه کننده محترم فیلم که توامان دبیری جشنواره را هم بر عهده داشت، بابت این چراغ هدایتی که برایمان روشن کرد تشکر کردیم و اینها! بعدش هم چون ساعت ۴ بامداد ساعت خوبی برای خانه رفتن نبود، به همراه هادی خرسند تا بامداد در خیابان های شهر با ماشین قدم زدیم و در کمتر از نیم ساعت از راه آهن رفتیم به تجریش که برای خودش رکوردی محسوب می شود. بقیه مسائل هم شخصی ست و بهتر است زیاد وارد جزییات نشویم. بعله… شب جمعه ی خود را اینگونه گذراندیم، شما چطور؟!


محرمان با خوانندگان-۵

۲۹ نظر

۱٫در این چند وقت سابقه نداشته یک پست این همه مدت بالا بماند و فقط بیست و خرده ای تا نظر داشته باشد. واقعا مرسی از همت و پشتکار شما دوستان و عزیزان!

۲٫انتهای پست قبل اشاره کردم که سکانس آخر هم پخش شد و تیتراژ هم رفت؛ اسمش که یادتان مانده؟ “یک عاشقانه ی تلخ”. حالا می خواهیم برویم سراغ فیلم بعدی! فیلم بعدی که برایتان آماده کردیم، یک تله فیلم بسیار تلخ است به اسم “هر شب تنهایی”. با اسم کاراکترهای داخل فیلم هم کار نداشته باشید. اصلا با داستان فیلم هم کار نداشته باشید. تیتراژ شروعش را هنوز فکر نکردم. یک فکری برایش می کنیم. فقط می دانم که اسمش هر شب تنهایی ست. البته این به این معنی نیست که قبلا هر شب دوتایی بود؛ نخیر… من کلهم ۲۲ سال از خدا عمر گرفتم، غیر از یک شب که با عبدالرضا خلیل بیگ در اردیبهشت ۸۷ در شیراز، دوتایی روی یک تخت خوابیدیم، دیگر با کسی دو تایی روی یک تخت نخوابیده م. خجالت بکشید، این تفکرات را از ذهن خود بیرون کنید. هم خانواده رد می شود و هم این وصله ها به من نمی چسبد. بعله… داشتم می گفتم که این فیلم هر شب تنهایی، روایتی است سرد از تنهایی های یک مرد خسته و تهنا! که هی همینجوری چپ می رود راست می رود، خاطره هایی می آید از ذهنش و می رود.

۳٫همچنان که بخش نوظهور “گیر نَده” در حال ادیتِ ایده و پخته شدن هست، و همچنان که بخش های فال نوشت و دایی میتی نوشت و روزنوشت به کار خود ادامه می دهند، برای بیکار نبودن بخش عاشقانه های آرام، خاطره ها و نشانی هایی خواهم نگاشت که حال دلمان را خوب کند. هر شب تنهایی روایت هایی ست ساده از این خاطرات! بخش جذابی خواهد شد.

۴٫این روزها ایده ی یک کتاب و یک فیلمنامه هم به ذهنم رسیده که جان می دهد برای این روزهای سینمای کشورمان. اسمش هم “مرثیه ای برای یک رویا” ست که یک نفر بخش هایی از این ایده را می داند. اگر خواست بیاید لو بدهد داستانش را. یک رمان است که قرار است با افتباس از روی آن رمان، فیلمش را بسازند! کم کم یک عباراتی هم شبیه شعر می خواستم از خودم در کنم که متاسفانه با اتمام فیلم قبلی، آن نوشته ها هم شیفت+دیلیت شد. یک سایت هم داریم با هادی خرسند جمع و جور می کنیم به نام همراز؛ سایتی ست دخترانه که نویسندگانش مرد هستند! از آن هم خبرهای زیادی خواهید شنید. یک فیلم کوتاه هم قبلا می خواستم بسازم که چون بودجه نداشتیم به در بسته خورد.

۵٫می دانم، چون خودم هم مثل شما هستم می دانم که آدم پایش را می گذارد وارد وبلاگ می شود، یک بغض و غم عجیبی حالش را دگرگون می کند. اگر با بغض هم بنویسم، سعی می کنم شنگولانه تر بنویسم که حال دلم این روزها از چند کیلومتری پیداست. اما می شود این حال را با کلماتی شیرین تر بروز داد.
پس… شیرین می شویم! موافقید؟


فال نوشت-۱

۱۰ نظر

هیچ موجودی در دنیا به اندازه گربه و مرد متولد اردیبهشت در مقابل ناز ونوازش، نرمش از خود نشان نمی دهد.

وای به روزی که برنجد، وای اگر قهر کند. مرد مترلد اردیبهشت دیر ناراحت می شود واگر ناراحت بشود دنیا را به هم می ریزد.

او زنی شوخ وشنگ، ظریف وزنانه، عاقل و سیاستمدار، و مطیع و خانه دار را به سر حد پرستش دوست دارد.

همانطور که ملاحظه می کنید، بنده به شدت در مقابل ناز و نوازش ضعیفم! یعنی کافیست یک بغل، یک بوس، یک حتی دستی که در لای موهایم برود، یک حرکت نرم صورت بگیرد تا سریعا خر شوم. از آنجایی هم که کلا قهر در زندگی م معنا ندارد، خیلی خیلی خیلی هم که شاکی شدم از مسئله ای، از این نقطه ضعفم استفاده کنید. فقط نسوان محترم حواسشان باشد که اسلام را به خطر نیندازند. هرچند اسلام منعطف تر از این حرفهاست!

در مورد ناراحتی و رنجش، قهر را تکذیب می کنم اما اگر ناراحت شوم، واقعا دنیا را به هم می ریزم. این مسئله، هم نقطه ضعف است و هم نقطه قوت. کاسه صبر بسیار حجیمی دارم که حالا حالاها پر نمی شود اما وقتی پر شد، حرکاتی از من سر می زند که خودم هم باورم نمی شود. البته در اوج آن لحظات هم باز هم پاراگراف بالا، یعنی ناز و نوازش، معجزه می کند. حتما قبل از هر حرکتی امتحانش کنید. مثل آب است روی آتش و اینها!

خط سوم هم مشخصات یار است. از آنجایی که مسائل ناموسی ما به هیچ کس ربطی ندارد، حتی به شما مخاطبان گرامی، این خط سوم را نادیده بگیرید. بابا زنمه! چشماتون اصن درویش کنید ببینم. غیرتی م ها! آهای آقا! شما نه… اون عقبی… نه نه… بغل دستی ت! بله با شمام. میخوای باهاش حرف بزنی منو نگاه کن! اوکی؟!

ادامه دارد…


محرمانه با خوانندگان-۴

۴۱ نظر

سلام خوانندگانِ جان! حالتان چطور است؟ خوب هستید ان شا الله؟ خدا رو شکر…

چند تا نکته! این بخش محرمانه با خوانندگان یه جور گزارش پس دادن شده. خوبه، دوس دارم. تعامل دو طرفه ی خوبی با مخاطب برقرار میشه. شبیه صحبت های مجری ها با مردم در مورد شبکه ها و برنامه ها، شبیه برنامه ی شما و سیما! خوبه کلا! دوستش می دارم.

اول اینکه از اینکه وبلاگ خیلی پویا و فعال شده و اینا خیلی خوشحالم. کامنت ها هم مرتبط با مطالب شده که این خیلی خوبه. دست همتون درد نکنه. سعی می کنم از این به بعد تعداد بیشتری کامنت جواب بدم. الان هم سوالاتتون رو بی جواب نگذاشتم. بسیار ممنون و مچکر و این حرفا!

دوم اینکه این بخش پیغام خصوصی داره خوب جا میفته. پیغام های همتون رو دریافت میکنم و اکثرا جواب هم میدم. چون راحت تر از این ایمیله واسه شما، امیدوارم بیشتر ازش استقبال کنید. بنده آماده ی هر گونه نظر، انتقاد، پیشنهاد، فحش، درد و دل، گلایه، گزارش مشکل، احوالپرسی و هرچیز دیگری که فکر کنید هستم!

سوم اینکه این بخش دایی میتی و روزنوشت که به وبلاگ اضافه شدند، در کنار همین بخش جدید محرمانه با خوانندگان، بخشی از تغییرات هستند و تغییرات دیگری در راه است. کلی از توی هاردم عکس باحال پیدا کردم که تحت عنوان گالری اضافه خواهم کرد. یک بخش فال نوشت هم خواهیم داشت که بررسی و آنالیز شخصیت خودم بر اساس طالع بینی هندی ست. خیلی بخش خوبی خواهد شد. یک بخش ستون طنز “گیر نَده” هم بزودی با همکاری یک سایت معتبر راه خواهد افتاد که خواهد ترکوند.

چهارم اینکه، قالب وبلاگ را خیلی دوست دارم. خواستم دلتان را بسوزانم!

پنجم اینکه نمره ی سازه بتنی م نیامده. تقریبا مدرک م تکمیل شد. منتظر شیرینی فارغ التحصیلی م در وبلاگ باشید.

ششم اینکه… هعی… تا محرمانه دیگری با خوانندگان، شما را به خدا می سپارم و به قول علی ضیا مواظب خوبی هاتون باشید و به قول خودم قدر خودتون و دوست داشتنی هاتون رو بدونید. خدا یار و نگه دارتون…