شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای دسته "روزنوشت"

انزوای خویشتن

۲۲ نظر

یه شعری بود در مورد انزوای خویشتن و اینها، الان یادم نمیاد و حوصله سرچ کردنش رو هم ندارم. هر چی که هست الان حس م توی همون حال و هوای انزوای خویشتن ه. یه جورایی… اممممممممم… نمی دونم. یه حس مزخرفی ه. توضیحش سخته! وایسید!

این روزها که فیسبوک رو دی اکتیو کردم و دیگه توی یاهو مسنجر آن نمیشم و دیگه توی جی تاک نیستم و یا اگر باشم جواب هیچکس رو نمیدم و وبلاگ رو به امون خدا ول کردم و جواب کامنت ها رو هم نمیدم و گوشیم هم واسم بی اهمیت ترین وسیله زندگی م شده و اگر مجبور نباشم، جواب اس ام اس ها رو هم نمیدم و دیگه نه به کسی زنگ می زنم و نه با کسی قرار حضوری میذارم، متوجه شدم که در مرحله ی انزوای خویشتن م.

هفته ی پیش به بچه ها گفتم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. نه اس ام اس خنده داری که یهو به گوشی م سند شه و نه آهنگ های خوبی که این مدت شنیدم و نه هیچ شعر و داستان و کتاب و وبلاگ و متن و مقاله ای که خوندم و نه مسخره بازی هایی که توی جی تاک با استاتوس های هم داشتیم و نه گودر رو با تمام یخ بودنش، بالا پایین کردن و نه گشتن توی فیسبوک و سرک کشیدن به مغز استخون زندگی شخصی دوستان… و نه حتی عاشقی! هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. یه جورایی انگار کلا حس و قدرت حامسه(!) م رو از دست دادم. منی که عهد کرده بودم که به دلم و خودم و ذهنم و روحم و قلبم و احساسم و… یه مدت استراحت بدم، حتی با فشار و تهدیدِ و زوری که خودم روی خودم گذاشتم هم احساسم راه نیفتاد. یه موجودِ سفت و سخت و سنگ و زمخت و تلخ و تفلون(!) و نچسب و بی مزه و دپ و پریود و گیج و منگ و پرت و درب و داغونم که به معنی واقعی کلمه، حالم داره از خودم به هم می خوره.

این هفته میخواستم کلا فاز خودم رو هم عوض کنم و برم توی کارهای فرهیخته و روشنفکری، ولی هیچ شوق و ذوق و انرژی ای همراهی م نکرد تا مثلا توی وبلاگ، در نقد اینکه چرا دیشب فیلم سینمایی چپ دست با تمام بخش های ساز و آواز و رقص و بزن و بکوب هاش پخش میشه اما گلچینِ ویژه برنامه ی روز مادر برنامه مون (روز از نو) که از خودِ تلویزیون، زنده پخش شده، مجوزِ پخش نمیگیره، بنویسم!

این حس و حال و شرایط و روزها رو دوست ندارم. امروز با دو نفر از دوستای قدیمی قرار حضوری گذاشتم، اس ام اس بازی های الکی رو هم شروع کردم و این تیکه ی “چیزِ شما چیزه، چیز ما توله سگه!” که همون دیالوگ معروف شهاب حسینی توی جدایی نادره و الان توی توییتر خیلی مُد شده رو هی به اشکال مختلف به ملت اس ام اس می کنم و دوباره میخوام جی تاک رو نصب کنم؛ اما… با این حال تا این مهدی، همون مهدی همیشگی بشه زمان زیادی لازمه.

خدا لعنت کنه باعث و بانی ش رو که هیچوقت نگذشتم و نبخشیدم و نمی بخشمش! ایشالا خدا هم ازش نگذره و نبخشه. الهی آمین!

.

پی نوشت ۱ : امروز اومدم دفتر که برای رادیو گردون صدای خودم رو ضبط و پخش کنم، ولی نه حسش رو داشتم و نه وقتشو! رادیوگردون با صدای خودم بمونه واسه روزی که صدام رنگ داشته باشه.

پی نوشت ۲ : لینک دانلود بخش های مختلف برنامه رو توی یوتیوب گذاشتم اما چون فیلتره، برداشتم. توی وب خودم هم چون حجمش زیاد بود نتونستم آپلود کنم، به همین خاطر به مرور توی سایت آپارات اپلود می کنم و توی این ستون سمت راست وبلاگ می ذارم تا از اونجا ببینید یا دانلود کنید.

پی نوشت ۳ : به اون وعده ی ترسناک… البته چرا ترسناک؟! به اون وعده ی باورنکردنی ش دارم نزدیک میشم. کمی استرس پیدا کردم. واقعی شدن و عملی شدنش کمی ترسناکه اما جذابیتش بر ترسش غلبه داره! همچنان منتظرم…

پی نوشت ۴ : دارم میزنم توی خط داستان های کارآگاهی و جنایی! تیریپ دادگاه و قتل و اعدام و دعوا و اینها! مخصوصا وقتی اون روز واقعا زنگ زد و مثلاً تهدید کرد، شبش توی داستانم توی بخش دادگاهش ثبت کردم که “از این به بعد همه مسئولیت های حفظ جونِ من بر عهده ی دادگاهه! اگه یه تار مو از من کم بشه تقصیر این آقائه!” و با دست نشونش دادم! :D


میم مثل تو!

۴۷ نظر

پیش نوشت: برنامه ی روزمادرِ فردا صبح شبکه دو سیما، برنامه روز از نو (ساعت ۷ تا ۹ صبح) را به هیچ وجه از دست ندهید. به لطف گوشه چشمِ حضرت زهرا(س)، یکی از بهترین برنامه های روز مادری خواهد شد که تا به حال دیده اید؛ البته اگر خدا بخواهد و بنده هایش!

سلام مامان!
پنجشنبه که همه مجری های برنامه برای مامان هاشون نامه نوشته بودن و داشتن می خوندن، منم همینجوری توی دلم، همزمان که بغضم رو قورت می دادم، این نامه رو کلمه به کلمه توی ذهنم می نوشتم. اگر تلخه بذار به حسابِ زخم های دلم. راستش، مثل بقیه، همین اول کار بگم که این نامه صرفا جهت معذرت خواهی نوشته شده. معذرت خواستن بابت تمام اذیت هایی که بیست و چهار سال برات داشتم، بالاخص این اذیت های یکسال گذشته م که…

.

مامان جون
می دونم که خدا نمیبخشه کسانی که اشک ت رو درآوردن ولی تو ببخش؛ اونقدر مهربون هستی که ببخشی… می دونم اما من ویژه ازت میخوام که ببخشی. دوست ندارم آه و نفرین ت پشت سر کسی باشه. خیانت کرد، بد کرد، هر چی که بود، ببخش! آهِ مادر، زندگی دو نفر رو میتونه به آتیش بکشه مامان؛ نذار آهِ تو زندگی شونو بسوزونه، زندگی اونا، همینجوری ش سوخته مامان.

.

مامان مهربونم
تو مهربون ترین مامان دنیایی؛ می دونی چرا؟ چون فکر نکنم هیچکس اندازه من مامانشو اذیت کرده باشه. اصلا پسربچه ای که از همون روزهای اول، اشک مامانش رو دربیاره، به درد لای جرز دیوار میخوره. آخه هنوزم وقتی خاطره های روزهایی که داداش وحید رو توی بیمارستان تنها گذاشتن و فوت کرد، و دو سال بعدش، دوباره “من” و “تو” و “بیمارستان” تنها بودیم و اشک هایی که از چشم هات می ریزن رو یادم میاد، راه نفسم تنگ میشه. وقتی از دو سالگی و سینه پهلویی که باعث قطع امیدِ تمام دکترهای شهر شد و پیرزنی که مثل یه فرشته با یه روغن نفسمو برگردوند رو تعریف میکنی، تازه میفهمم چقدر سختی کشیدی. وقتی یاد سنگ کلیه و عمل جراحی سال ۸۱ و اشکی که موقع گرفتن جواب آزمایش ها توی اتوبوس ریختی میفتم، از خودم خجالت میکشم. آخه یه بچه چقدر میتونه مامانشو اذیت کنه…

.

مامانِ خوبم
می دونم خیلی اذیتت کردم و خیلی جاها حرفت رو گوش نکردم، می دونم وقتی هر شب تا ساعت ۲ و ۳ بیدار میمونی تا من بیام و اومدنم رو ببینی و بعد بخوابی، می دونم سادگی ها و بچه گی هام هنوز باعث رنجش ت میشن، اما به حرمت این روزها، همه شون رو ببخش. قبل از اینکه من بخوام بخشیدی ها؛ وقتی هنوز سرم رو میذارم توی بغلت و دلِ شکسته م از تمام دنیا رو توی بغلت خالی میکنم، دستهای مهربونت که موهامو نوازش میکنه، ثابت میکنه که منو بخشیدی. وقتی یکشنبه توی ماشین، با دلسوزیِ و مهربونی، ازم میخوای دیگه به هیچکس توی این دنیای بی رحم اعتماد نکنم، یعنی منو بخشیدی.

.

مامان مرضیه
خیلی دوستت دارم. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی. پیارسال وقتی حالت بد شد رو یادت میاد؟ مثل دیوونه ها عرض شهر رو با ماشین اومدم و وقتی دیدم حالت خوب نیست، با بابا بردیم بیمارستان و دعوام با دکتر رو یادت هست؟ گریه هام وسط بیمارستان و خانومی که دیگه نتونست تحمل کنه و اجازه داد بیام داخل اتاقت رو یادت هست؟ اون یک شبی که خونه نبودی و از بغض، یک هفته صدام گرفته بود رو یادت هست؟ مامان خیلی دوستت دارم، خیلی بیشتر از بقیه بچه ها؛ بذار بهم بگن بچه ننه! بذار بهم بگن هنوز بزرگ نشده و دهنش بوی شیر میده! بذار بگن سوسول و مامانی! بذار هر چی میخوان بگن… اما من دیوونه وار دوستت دارم مامان…

.

مامان جان
فقط یه خواهش؛ واسم خیلی دعا کن. امسال بدجور به دعات محتاجم. دعای تو که پشت سرم باشه، دلم قرص میشه برای زندگی… برای انتخاب رشته ی تحصیلی… برای کار… برای ازدواج… برای همه ی زندگی؛ تو که هوامو داشته باشی، تو که پیش خدا وساطتم رو میکنی برای بخشش، تو که از خدا خوشبختی م رو بخوای، دلم آروم میشه. آروم میشه و مطمئن میشم که خدا سیاهی دلم رو، به حرمت پاکی دلت، پاک میکنه. پس دعام کن مامان… دعا کن عاقبت این جوونیِ پر از بالا و پایین و امتحان و سختی و عاشقی و غصه و دلتنگی م، به خیر باشه. باشه مامان؟!
روز ت عاشقانه مبارک… :*

پی نوشت: مردها هم مادر می شوند…


چهار پاره از دوربرگردون

۲۲ نظر

۱ – حس می کنم نوک قلمم در حال خشکیدنه! به طرز عجیبی چند روزه هیچی ننوشتم و به جاش تا دلتون بخواد؛ توی ذهنم، چند تا فیلم کوتاه و فیلم سینمایی و رمان و شعر و برنامه رادیویی و برنامه تلویزیونی و حتی مستند رو نوشتم و تحلیل کردم و نقد کردم و قس علی هذا! ولی خب متاسفانه نمود بیرونی نداشته  و همه ی اینها، در دلم و ذهنم اتفاق افتاد و نوکِ این قلم، خشک باقی موند!

در همین راستا و بر همین اساس، این پست شاید طولانی تر از پستهای قبل باشه و صرفا جهت گرم کردن موتور نوشتن برای شنبه؛ خب می پرسید شنبه چه خبره؟ باید بگم که نه می تونم بگم و نه می خوام بگم و نه میشه که بگم! فقط باید بگم یه سورپرایز ویژه داریم، هم برای مجری ها، هم مخاطب ها و هم مدیران و هم… همه دیگه! هر کسی که به نوعی با برنامه در ارتباطه! داستان رو هم لو نمیدم تا روز شنبه خودتون روی آنتن ببینید.

۲ – قاعدتا با توجه به اتفاقات ناگوار و مزخرفی که روز تولدم افتاد، الان باید خیلی درب و داغون تر باشم اما شدیدن این یکی دو روز گذشته حالم خوبه و دلم رو به راهه و روحم سبکه. فقط یه مجموعه مدح و تقدیر از حسین علیزاده آماده کردم برای تولید آلبوم موسیقی زیرتیغ که موسیقی متن زیرتیغ و یک سری آهنگ دیگه رو در یک پکیج جمع کرده بود که واقعا آدم رو دیوونه می کنه. و من چقدر دیوونه شدم این چند روز و چقدر سبک شدم و چقدر خوب شدم و چقدر شهر، دوباره اردی بهشتی شد.

در همین راستا و بر همین اساس، سعی می کنم نمود این خوب بودن و خوب شدن رو هم به جامعه جهانی بروز بدم اما وقت نمی کنم خب! باورتون نمیشه اما طی ۷۲ ساعت گذشته کلهم اجمعین، شاید ۲ تا ۴ ساعت خوابیدم و یه جورایی مرده ی متحرک م. امروز رسما هوشیاری م زیر صفر بود و مثل یک آدم مست از دفتر تا خونه رانندگی کردم و واقعا به قول احمدی نژاد می تونم بگم امام زمان منو رسوند خونه مون!

۳ – همونطور که قبلا وعده داده بودم، فردا روز کنکور ارشده و قرار بود به خاطر اون فرشته ای که قراره توی دانشگاه آزاد تهران مرکز سال ۹۱ رشته علوم ارتباطات قبول شه و بیاد منو بگیره، برم کنکور بدم که با توجه به منتفی شدنِ قضایای اون فرشته، هیچی نخوندم و همینجوری محض حلال شدن اون ۵۰ هزار تومنی که خرج کردم، میرم امتحان میدم، تا ببینیم خدا چی می خواد!

در همین راستا و بر همین اساس، از اونجایی که بنده استادِ قبول شدن های همینجوری دورهمی م، یهو زد و دیدید قبول شدم و چند ماه دیگه خبر قبولی کنکور ارشدم رو دادم و اینها؛ توی این مملکت هیچی بعید نیست! فقط اگر اون روز این خبر رو دادم، داستان اون فرشته هه رو پیگیری نکنید که فرشته ای که اون موقع کنارمه، ناراحت میشه!

۴ – در راستای بخش انتهاییِ پست بالا؛ دوباره به ذات مقدسِ خودم که نوشتن توهمات فانتزیِ یک به اصطلاح طنزنویس ه برمی گردم و توهماتی از خودم در خواهم کرد که کمی گمراه تون خواهد کرد. از الان دارم میگم که پس فردا حتی اگر خبر ازدواج و بچه دار شدن هم نوشتم، باور نکنید! همه ی نوشته ها توهمات فانتزی ای بیش نیستند، برای بهتر زندگی کردن.

در همین راستا و بر همین اساس، باید بگم که یاد یه مصاحبه ی فرهاد آییش (یا بهروز بقایی، دقیقا یادم نیست کدومشون) افتادم که میگفت من یه زن واقعی دارم و یه زن مجازی! با زن واقعی م زندگی می کنم و زن مجازی م هم ایده آل ها رو تجربه می کنم. (نقل به مضمون)(یعنی عیناً عبارات واسه ایشون نیست. من کلیت رو عرض کردم) واسه همین دارم یه فرشته ی نازنینِ کوچولوی دوست داشتنی… (البته این توصیفات رو واسه بچه ی تازه به دنیا اومده استفاده می کنن اما من واسه اون معشوقه ی خیالی استفاده می کنم تا ببینم کی چی میخواد بگه؟!)

کجا بودیم؟! آها! در حال طراحی فرشته ی نازنینِ کوچولوی دوست داشتنی زندگی م توی ذهنم هستم تا عاشقانه ترین ها رو کنارش تجربه کنم. مسلما بهتر از اینه که برم سراغ زندگی واقعی ای که به یه اس ام اس بند ه! :D

۵ – امروز توی دفتر اتفاقاتی افتاد که من چندین بار تا مرز گریه رفتم اما از اونجایی که اشک هام مقدس تر از این هستن که غریبه ها ببیننشون، گریه نکردم. اما عوضش تا دلتون بخواد توی مسیر با حسین علیزاده با هم زار زدیم ها! اصن یه وعضی! کلا فضا، فضای مادر و حجم دوست داشتن مادر و خوبیِ مادر و بهشتِ زیر پای مادر و کلا نفس وجودیِ مادر بود که در ۶ باکس مختلف تکرار شد و پدر گلویِ پر از بغض ما رو درآورد.

در همین راستا و بر همین اساس، ما که نه مجری تلویزیون یم که بخوایم پیام تصویری بدیم، نه مجری رادیو که پیام صوتی بدیم… یه نامه ی مفصل و خوشگل و پر از حالِ خوب رو برای یگانه مادرم آماده کرده و دارم می نویسم که کلا دنیای نامه نگاری بین مادر و فرزندی رو متحول میکنه! فقط همینجوری هنوز نامه رو ننوشته خواستم پز بدم که… که نداشت البته! همین جا تموم میشه!

پ.ن ۱ : عقده های چند روز ننوشتن رو امروز در یک متن هزار کلمه ای که در کمتر از نیم ساعت نوشته شد، درآوردم. شدیدا احساس سبکی می کنم و حال م بهتر از قبل ه.
به همین علت، از همین تریبون خدا رو به خاطر آفرینش واژه ها شکر می کنیم!

پ.ن ۲ : دوستان مجازی؛ تا اطلاع ثانوی، از محیط ضاله ی فیسبوک دوری می کنم و همچنان پروفایلم رو غیرفعال نگه می دارم تا… روزی که بتونم از فیسبوک گردی لذت ببرم.
ضمن اینکه از اونجایی که با گوشی به جی تاک وصل هستم، از جواب دادن به اکثر پی ام ها معذورم.

پ.ن ۳ : رادیوگردون با کمی پیشرفت، جمعه شماره دوم خود را تجربه خواهد کرد. هنوز خیلی راه دارد برای حرفه ای شدن، انتظارات را کمی پایین بیاورید!

پ.ن ۴ : دیگه سرم داره رسما گیج میره و شدیدا درد می کنه. قبل از اینکه از حال برم، این مطلب رو ارسال می کنم تا کور شود هر آنکه نتوان دید! (واقعا چرا؟!)


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

۳۴ نظر

قسمت آخر سریال او یک فرشته بود یادتون هست؟! همونجایی که حسن جوهرچی بعد از کلی اتفاقات و جنجال ها و ماجراها و داستان ها، میره پای نماز؛ و توبه و دعا و استغفار میکنه و اون آقای سرابی (که به عنوان شیطان، هم اون بهاره افشاری بود و هم آقای سرابی بود) آخرین تلاش هاش رو می کنه برای گمراهیِ حسن جوهرچی، که در نهایت با یک نور سبز و ذکر چند دعا و توبه، داستانِ پر از تلخی و سیاهیِ “او یک فرشته بود” تموم شد.

در همین راستا، قسمت آخر سریال اغما رو هم یادتون هست؟! همونجایی که طه پژوهان (امین تارخ) متوجه میشه که الیاس (حامد کمیلی) شیطان بوده و اون هم میره توبه و دعا و نماز و استغفار و اینها؛ و ماجراهای یک ماهه گناهانی که مسلسل وار انجام داده بود، تموم میشه.

توی هر دو سریال هم شبهِ مناظره ی شیطان و فرشته و یا مناظره شیطان و انسان داشتیم. مناظره هایی که گره اصلی داستان رو باز می کرد و فکر کنم هر دو، توی قسمت یکی مونده به آخر اتفاق افتاد و باعث تحولات عمیق در انسان گمراه و توبه و اینها شد! یادتون هست؟

حالا بعد از ۵۹۵ روز بعد از یک تصادف انسان و شیطان،مناظره رو هم انجام دادم و دوباره به زندگی برمی گردم. دوباره تلاش می کنم برای خودم شدن. برای جبران پل هایی که در روزهای شیطانی خراب شد و تلخی ها و ناگواری هایی که اتفاق افتاد. برای تمام کردن روزهای سیاه و افسردگی. برای پایان دادن به مبارزه با تقدیر. برای… برای خیلی اتفاقات.

توی این چهل و هشت ساعت، بعد از یک عالمه فریاد زدن و از ته دل گریه کردن، برای خارج کردنِ زهر روزهای شیطانی از بدن و پاک کردن جسم و روحم، فقط می تونم بلند داد بزنم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

و از خدا بخوام، از این به بعد، بهم کمک کنه تا هم بتونم حق رو از ناحق، شیطان و رفتار شیطانی رو از اخلاق و رفتار اخلاقی و درست رو از نادرست، تشخیص بدم که سخت ترینِ روزهای یکسال و نیم گذشته، بالاخص ۹۰ روز گذشته، دوراهی های انتخاب بین شیطان و اخلاق بود که… گاهی شیطانی شد و گاهی اخلاقی؛ که هنوز نمی دونم چقدرش شیطانی بود و چقدرش اخلاقی.

پ.ن ۱ : از رگ گردن نزدیک تره اما..

پ.ن ۲ : این روزها همه رو یا الیاس می بینم یا پیربابا! (در راستای بازپخش سریال اغما از شبکه ی آی فیلم!)

پ.ن ۳ : یه شعری هم هست، نمیگم ش! همینجوری محض تنوع!

پ.ن ۴ : یادش بخیر قدیما پی نوشت هام از خود پست هام بیشتر جذابیت داشت!

پ.ن ۵ : یادم باشه تگ هم بذارم؛ بالاخره آپشنی ه که وجود داره و باید استفاده شه و اینا!

پ.ن ۶ : یه ترانه هم هست که لینکش هم توی وبم هست، اونم نمیگم ش که دل همه بسوزه! شکلک مردم آزاری

پ.ن ۷ : خو نمیتونم اون ترانه پی نوشت ۶ رو نگم. توی پی نوشت بعدی راهنمایی می کنم!

پ.ن ۸ : یهو امروز آهنگ “مرگ و زندگی” رضا صادقی رو توی ماشین شنیدم، اصلا فکرش رو هم نمی کردم روزی بخوام واقعی باهاش همذات پنداری کنم.

پ.ن ۹ : می دونید کدوم آهنگ رو میگم دیگه؟! همون “این حلقه که تو دستته، طناب اعدام منه و…”

پ.ن ۱۰ : صرفا خواستم پی نوشت ها دو رقمی شه! وگرنه مسئله خاصی نیست. حال ما خوب است، می توانید باور کنید!


غنچه ی کوچک اردی بهشتی

۸۹ نظر

پیش نوشت: سفرنامه قشم در حال نوشتن است. اگر مثل بقیه قول هام نره لای باقالی ها، در اسرع وقت پست خواهد شد.

امروز نوشت: یه وقت هایی هست دلت از خودت می گیره… یه وقت هایی دلت از یه نفر خاص می گیره… یه وقت هایی دلت از یه مجموعه افرادی توی زندگی ت می گیره… یه وقت هایی هست دلت از خدا می گیره…یه وقت هایی…

اما یه وقت هایی هم هست دلت از تمام دنیا می گیره. از خودت و تمام دور و بری هات و خدا و دنیا! هر جا رو که نگاه می کنی، یه چیزی هست واسه سوزوندن دلت. به خودت نگاه میکنی و می بینی چقدر در حق خودت بدی کردی… به دوست هات نگاه می کنی و می بینی هر کدوم یه جور باعث شدن دلت ازشون بگیره. به خدا نگاه میکنی و می بینی…

به خدا نگاه می کنی و می بینی چقدر بی معرفت میشه گاهی؛ می بینی چقدر نامهربون میشه… تلخ میشه. به عظمت ش که فکر می کنی، به بزرگی ش که فکر می کنی، به مهربونی ش که فکر می کنی… فکر می کنی و می بینی سهم تو از بزرگی و عظمت و مهربونی ش، چقدر ناچیزه. فکر می کنی و می بینی که خواسته ت از دنیا نسبت به بزرگی این دنیا چقدر کوچیکه… و چقدر بی ارزشی که حتی بخش کوچیکی از دنیا هم در مسیر خواسته ت حرکت نمیکنه؛ دلت می گیره.

و امروز دلم از تمام دنیا گرفته…

پس نوشت: (به علت ایجاد سوتفاهم حذف شد.)


مهدی هستم یک جامانده!

۲۹ نظر

- اصلا حس خوبی نیست جاموندن ار پرواز! البته نه تقصیر من بود، نه تقصیر حامدجوادزاده، نه تقصیر کاپیتانی که پرواز رو سر وقت بدون تاخیر پروند(!)، نه تقصیر آقای موتوری که آهسته و پیوسته ما رو به فرودگاه رسوند و نه هیچکس! دیگه اتفاقی بود که باید میفتاد و افتاد!

- امروز از صبح روز استثنایی و خاصی بود. با مجموعه بچه های روز از نو رفتیم سالن شهدای رادیو و یک مجموعه گزارش گرفتیم برای ویژه برنامه شنبه ی روز رادیو… که خیلی خوب بود. من که اولین بار قدم به ساختمان رادیو و مجموعه رادیو می ذاشتم، حس خوبی داشتم. جایی که صدای همه رو میشاختی و تصویر ها همه غریبه! کلا جالب بود.

- فک کنید ساعت ۸ شب پرواز داشته باشی، ساعت ۵ موقع خروج از رادیو، برگه خروج بخوان و بری دنبال برگه خروج، کسی نباشه که خروج ت رو امضا کنه! اصن بدشانسی در اوج خودش بود. بالاخره با کلی پارتی و لینک و آشنا و دوست و رفیق و اینها، ساعت ۶٫۲۵ دقیقه بتونی از سالن گرم ترین رسانه کشور خارج شی. بعد کارهای آیتم خبرخان شنبه رو توی فلش به مجتبی بدی تا زحمت آیتم ت رو بکشه. بعد بیای پشت قرمز پارک وِی.. اون هم چه ساعتی؟ ساعت ۷ شب!

ساعت ۷، یعنی یک ساعت مونده به پرواز، توی تگرگ تند و بارون بهاریِ خفن اردی بهشتی، پشت چراغ قرمز پارک وی باشی، از همه جا قطع امید کنی و… یهو خروجی یادگار امام چشمک بزنه بهت و بندازی توی یادگار و در عرض ۶ دقیقه از پارک وی به آزادی برسی. دوباره امیدها در دلم زنده شد اما ۳۵ دقیقه ترافیک خیابون اصلی محل، دوباره امیدها رو در دلم کشت. فقط ۲۰ دقیقه مونده به پرواز رسیدم خونه و وسایل رو برداشتم و یه موتور گرفتم اما… دیگه گیت ها رو بسته بودن و رسیدن من فایده نداشت. با این حال ساعت ۲۰٫۴۰ دقیقه رسیدم فرودگاه و… از شانس ما پرواز یک دقیقه هم تاخیر نداشت و… این شد که جامانده از سفر شدیم!

- حالا از الان تا ساعت ۸ صبح فردا دست به دعا می نشینیم تا ببینیم کسی مثل ما از پرواز جا میمونه یا بی خیال میشه… تا من و تصویربردار گروه (علی نظری) که دو تایی به خاطر ترافیک جاموندیم، بتونیم بریم قشم و کار رو انجام بدیم. همینجوری ش حدود ۳۰۰ هزار تومن ضرر خورد بهمون… باید ببینیم چی میشه! دعا کنید تا فردا دو نفر یا نخوان برن و یا نرسن برن…


اردی بهشت

۷۹ نظر

۱٫ اردی بهشت است و…

از اردیبهشت نوشتن سخت شده. هر چقدر که در محیط ضاله فیسبوک تبلیغ اردیبهشت میکنم، در وبلاگ که میخواهم از اردیبهشت بنویسم، قفل میکنم. سخت است… اصلا کنار هم قرار گرفتن اردیبهشت و وبلاگ من را می ترساند. وقتی حرف از اردیبهشت وسط می آید، باید از عشق نوشت، صفا، دوستی، صمیمیت، وفا و اینها! خب سخت می شود دیگر، نمی شود؟!

۲٫ اردی بهشت است و…

روزها رنگی تر از آنچه فکر می کردم دارند انعکاس رنگ هایشان را در چشم هایم می تابانند. همین طور راه می روم و اردیبهشت می شود! راه می روم و رنگ ها جلوی پاهایم عشق بازی می کنند. راه می روم و صدای پای آب می آید. راه می روم و بهشت زیر پاهایم بازی می کند. اردی بهشت است و این همه خوشبختی؟ محاله!

۳٫ اردی بهشت است و…

فقط دوازده روز تا معراج؛ تا تولد؛ تا دوباره نو شدن. تا دوباره خیره شدن به دست های خدا و معنیِ معجزه شدن. تا دوباره عاشق شدن. تا دوباره خودم را دوست داشتن. تا عشق. تا خدا. تا دنیا زیباتر از همیشه شدن. تا من و تو و یک روز اردیبهشتی. تا عشق بازیِ روی پیاده روهای شهر. تا… تا آغاز زیباترین سال زندگی و پایان تلخ ترین سال دنیا!

۴٫ اردی بهشت است… اردی بهشت مبارک!


تحویل بهار…

۷۸ نظر

داره حسی تو من بیدار میشه...

داره حسی تو من بیدار میشه
.                                جهان هم مثل من بیکار میشه

مثل روزای اول،
.                   هول میشم!
.                                دوباره
.                                        قصه مون تکرار میشه

چقدر گفتم نرو
.                  بی عشق سخته
.                                      منو تا زنده ای یادت نمیره

تو سرگرم کسی بودی که
.                             میخواست
.                                        شده یک شب
.                                                         تو رو
.                                                               از من
.                                                                     بگیره!

دعا کردم
.           دلت ترسش بریزه
به من نزدیک تر شه
.                     گرم تر شه

دعا کردم کسی حتی نتونه
.                                      از احساسی که دارم
.                                                                 با خبر شه

خدا رو شکر
.               باز عاشق شدی تو
خدا رو شکر
.                من پای تو موندم

جواب اون همه حرفای تلخو
.                                    من از چشم پشیمون تو
.                                                                 خوندم

اگه چشمامو جدی تر بگیری
بفهمی من یه ساله صبر کردم

بهارو زودتر تحویل میدی
به آغوشِ شکسته
.                    دست سردم…

احسان خواجه امیری – تحویل بهار – با ترانه ی زیبای فرزاد حسنی
دانلود مستقیم : Tahvile Bahar – 91

این روزهای آخر فروردین، یه به عبارت بهتر این روزهای آخر سال ۲۴ «مهدی ای!» که فقط ۱۵ روز تا پایانش مونده، خیلی عجیب و غریب در حال گذره. دقیقا مثل هوای همین روزها، در کمتر از چند دقیقه، از اوج طوفان به آرامش و از آرامش به طوفان تبدیل میشه. خودمم نمی دونم کی حالم خوبه و کی حالم بد! یهو فیل م یاد هندستون میکنه و بغض میکنم، یهو دلم هرری می ریزه و دوباره بغض میکنم! (من کلا زیاد بغض میکنم!) بهار ه و همین حال های سینوسی ش دیگه! همین حس و حال رو خیلی دوست دارم.

عرضم به حضورتون در مورد این شعر بالا هم باید عرض کنم خودم هم مخاطبش رو نمی دونم! یعنی هر دفعه که گوش میکنم به یه مخاطب می رسم، پس همینجوری اینو واسه خودم نوشتم؛ فکر کنید مخاطبش خودمم! اصلا با مخاطبش چیکار دارید؟ دانلود کنید و گوش کنید و لذت ش رو ببرید!

+ این هفته دوباره به قشم می رویم! دیدیم دوستان اماراتی دارند شیطنت می کنند، با بچه ها تصمیم گرفتیم دوباره بریم و یه گوشمالی بدیم شون و برگردیم! اگر آخر هفته ی آینده کمرنگ شدم، از الان بدونید و اینا!

+ برنامه رو که می بینید دیگه؟! فقط نمی دونم چرا حس کردم باید تاکید کنم که ما فقط روزهای زوج هستیم و گروه روزهای فردِ برنامه یک گروه دیگه هستند.

+ این آیتم خبرخان رو با آرم و لوگوی شبکه دو سیما، برای دانلود می گذارم. حجم هر کدوم هم بین ۱۵ تا ۳۰ مگابایت ه. دانلود کنید و تبلیغ کنید و اینها! به قلم خودم؛ با تدوین باز هم خودم و صدای حامد جوادزاده… (لینک های دانلود؛ به زودی در بخش ویژه آیتم خبرخان)


نظم در عین بی نظمی!

۵۰ نظر

توی معماری هر کس هر طرح عجیب و غریب و غیرقابل دفاعی ارائه میکنه، با جمله ی نظم در عین بی نظمی، خیلی راحت اساتید مختلف رو میتونست قانع کنه و این جمله، شده بود ترجیع بند توجیهات طرح های مزخرف برای نمره بیشتر گرفتن!

حالا حکایت من همین توجیهِ نظم در عین بی نظمی شده. زندگی م در بی نظم ترین حالت ممکنش در حال گذره و این بی نظمی شدیدا داره اذیتم میکنه. نه خواب و خوراکم سر جاشه، نه کار و بار و نه هیچ چیز؛ تنها نظم زندگی م شده اینکه روزهای زوج ساعت ۶ صبح برم سر برنامه و روزهای فرد، غروب، آیتم خبرخان و خبرهای ۷:۳۰ و ۸ رو آماده کنم. در بقیه موارد، شلم شوربایی برقرار ه که نگو و نپرس.

توی این شلم شوربایی، سیستم مالی م هم شدیدا قاتی شده و یه جورایی دچار خود هک کردگی شدم؛ ینی قبل از اینکه آقای هکر عابربانک ها رو مورد هک خودشون قرار بدن، من عابربانک م در حدِ مرگ دچار آشفتگی شده. از اسفند ماه نمی دونم چه جوری و برای چی و کجا و چرا این همه خرج کردم؛ حسابش از دستم خارج شده اساسی!

دامنه این بی نظمی به وبلاگ و دنیای مجازی هم رسیده و غیر از گودر که منظم هر روز وبلاگ بچه ها و سایت ها رو چک میکنم، فیسبوک رفتن و توییت کردن و وبلاگ و جواب کامنت ها و مطالعه سایت ها و روزنامه های مختلف، رفته لای باقالی ها؛ چت کردن هم از اولویت خارج شده و عموما بدون ابزارهای چت وارد دنیای مجازی میشم.

هر چی هست، الان شدیدا خسته و بی خوابم، با چاشنی سردرد؛ با یک دنیا درگیری ذهنی که باعث شده سی پی یو یوزیج مغزم (CPU Usage) روی ۱۰۰ درصد بمونه و فن های خنک کننده ش هم کاری نتونن بکنن! نظم در عین بی نظمی توجیه خوبیه… اما اصلا چیز خوبی نیست، تجربه ش نکنید!


چای سرد

۶۴ نظر

فقط بیست روز تا روزِ به اصطلاح تولدم مانده… به اصطلاح که نه، واقعا ۱۵ اردیبهشت، ۲۳ سال را هم تمام می کنم. این ۲۳ سالگی، خودش ۲۳ سال طول کشید و آنقدر از من و روح و دل و اعصابم انرژی گرفت و پیر کرد که حتی تحمل بازی های محمدطه و محمدحسین در اتاقم را نداشته باشم و معدود ساعاتی که در خانه و اتاق، پشت این لپ تاپ لعنتی در دنیای مجازی گشت می زنم، در را به رویشان ببندم و حتی گریه هایشان هم دلم را تکان ندهد تا در را باز کنم که بیایند بغلم، بوسشان کنم، بازی کنم و برایشان خوردنی بخرم و…

ایراد که ندارد امشب کمی درد و دل کنم؟ تکراری شده، می دانم. می توانید نخوانید… اما ننویسم خفه می شوم، مثل دیروز… مثل این دو هفته ای که نفسم خیلی جاها گرفت و رگ دستم گرفت و به درد کلیه م، عادت کردم. مثل تمام این چند هفته ای که می خندم. مثل… مثل الان؛ مثل الان که مثل چای سرد، از دهان افتاده و تلخ شدم (این بخش اثرات کاشعاری ست که در فیسبوک می نویسم؛ این خط آخر را جدی نگیرید!)

بیست و سه سالگی همینطور سیاه و سفید می شود، سیاه و سفیدی که کنتراست رنگی ش رو به رنگ مشکی ست و هر روز وضوحش کمتر و کمتر می شود. لعنتی تمام هم نمی شود… مثل سال ۹۰ می ماند؛ جان می دهد تا بگذرد و این روزها، هر روزش از یک سال طولانی تر است.

رنگ ندارم، به دنبال رنگم؛ دلم برای روزهای رنگی زندگی م تنگ شده. دلم زندگی قرمز و سبز و آبی و نارنجی می خواهد؛ زندگی بنفش و زرد و خاکستری… روزهایی که از صبح تا شبش انقدر این رنگ ها حالم را خوب کنند که گذر زمان را حس نکنم، نه اینکه حتی سر شلوغی و سر گرمی به کار هم حال دلم را خوب نکند. دلم رنگ می خواهد… دلم میخواهد دنیا را رنگی ببینم؛ انتظار زیادی نیست… هست خدا؟ اگر هست بگو…

+ یک گیگابایت هاست خریدم تا از این به بعد فایل های تصویری منتخب برنامه ی روز از نو، ویدئوهای اختصاصی دوربرگردون، برنامه های رادیوی هنوز تاسیس نشده ی “رادیوگردون” و یک سری مولتی مدیای دیگر را مستقیما از همین جا، وبلاگ دوربرگردون دانلود کنید. آخر هفته اگر سرم خلوت تر شد، تحولات چندرسانه ای وبلاگ را خواهید دید.

+ رنگِ زندگی تان را خریدارم…