شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای اسفند, ۱۳۹۰

تلخ‌تر از جدایی

۴۲۹ نظر

پیش‌نوشت۱: خواندن این پست برای بیماران قلبی، کودکان زیر ۱۲ سال و تو، توصیه نمی شود.

پیش‌نوشت۲: چند روزی نیستم. دیدم این پست بیشتر به درد صفحه اول وبلاگ برای روزهای نبودنم می خورد.

روز – خارجی – بی‌سیم پلیس بزرگراه
آزادراه فرودگاه امام‌خمینی – کیلومتر ۱۲ ، روبروی درب اصلی فرودگاه

“یک تصادف شدید، برخورد پراید سفید با گاردریل وسط، هر چه سریع‌تر یک آمبولانس بفرستید.”

صدای ریختن بخار آب فشرده‌ی داخل رادیاتور روی زمین که در سرمای هوا بخار شدیدی راه انداخته، اولین صدای بعد از برخورد است. جاده انقدر خلوت هست که تصادف، نه ترافیکی ایجاد کند و نه اینکه کسی را به رحم بیاورد که برای کمک به کنار بیاید و پیگیر ماجرا باشد.

شدت تصادف بالاست و چیزی از ماشین سالم نمانده. اولین جمله‌ی سرهنگ کمالی این است که با سرعت بالای ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت برخورد صورت گرفته و با تایید همکارش مواجه می‌شود. نیم ساعت از حادثه گذشته و ساعت نزدیک ۶ عصر شده و هنوز خبری از آمبولانس نیست.

تازه عادت کرده بودم
که توی تنهایی بمونم
ولی وقتی تو رو دیدم
دیگه گفتم نمی‌تونم
تازه عادت کرده بودم
که باشم تنهای تنها
تا که دیدمت دلم گفت
تویی اون عشق تو رویا…

بالاخره سرهنگ از زیر صندلی گوشی را پیدا می‌کند. به راننده دست نمی‌زند، چون مطمئن است که…
صدای زنگ، نام تو را روی صفحه آورده. آخرین اس‌ام‌اس‌م بالاخره مجبورت کرد روی نام “مهدی” دستت را فشار بدهی و زنگ بزنی. اما چند دقیقه‌ای دیر شده بود. نام کانتکت‌ت را در گوشی عوض کرده بودم. سرهنگ با دیدن نام “عشق‌من” جرئت نمی‌کند برگشت تماس را انجام دهد. گوشی را توی جیب‌ش می‌گذارد و منتظر آمبولانس می‌ماند.

شب – داخلی – بیمارستان کوچکِ شهر رباط کریم

بعد از تماس تو، هفت هشت بار مادرم از خانه تماس گرفته اما سرهنگ هنوز جرئت نکرده، گوشی را بردارد. دو ساعت قبل از آخرین اس‌ام‌اس، با “هادی” تماس گرفته شده. سرهنگ به همین خاطر، اولین نفر به هادی اطلاع می‌دهد. فقط می‌گوید تصادف شده و به خانواده‌م اطلاع بدهد که به بیمارستان شهر رباط کریم بیایند.

ساعت هنوز ۹ شب نشده و پراید یشمی حامد که با هادی آمده، شوک آنها، اشک ها، اضطراب و…
زیاد طول نمی‌کشد تا حقیقت برای اولین نزدیکان روشن شود. “آه” و کمی هم فحش… فحش برای اینکه در یک ماه گذشته ش، صدبار تاکید کرده بودند که کنار بیایم و فراموش کنم. گفته بودند که احساسم را بگذارم کنار و تصمیم احساسی نگیرم. گفته بودند آخر دنیا نیست. گفته بودند… صدبار و شاید بیشتر.
حس تنفر از تو انقدر بالا می زند که حتی اگر روی گوشی “۱۸ میسد کال – عشق‌من” ثبت شده باشد هم کسی شماره‌ت را نگیرد. بحران، فعلا نحوه رساندن خبر به خانواده من است. همه حساسیت‌شان را می‌دانند. هادی به دروغ گفته بود که به خاطر کار، امشب به خانه نمی‌روم اما… بالاخره باید حقیقت برای آنها هم روشن می‌شد. بحران، فعلا نحوه رساندن خبر به خانواده من است.

نیمه شب – خارجی – حیاط بیمارستان کوچک شهر رباط کریم

قطره‌های اشکی که روی سنگ‌های سردِ سردخانه بیمارستان روی زمین می‌چکد و بحرانی که هنوز حل نشده. سکوت و گاهی هق‌هق… سکوت و دوباره هق‌هق… تعداد مطلعان به ۳ می رسد. رعنا هم می‌فهمد و بحران دوم، نحوه رساندن خبر به تو می‌شود. همه در دلشان فحش می‌دهند، با هق‌هق گریه‌ها فحش می‌دهند و واقعا نمی‌دانند چه کنند. می‌دانستند دلم زخمی ست اما آرامش چند روز گذشته، حداقل هادی را مشکوک کرده بود که یک خبری هست. به قول خودم، طوفانی در راه بود. اما هیچکس فکرش را هم نمی کرد، این طوفان، اس ام اسی باشد که رنگ واقعیت به خود بگیرد.
” قبلا هم گفته بودم، نتونم کنار بیام، فقط کافیه چند درجه فرمون به سمت چپ بچرخه…”
ساعت ۱۶٫۲۸ دقیقه از من به تو سند شده بود و گوشی توی کیف‌ت بوده و ندیده بودی و ساعت ۱۷٫۱۲ دقیقه اولین تماس  را؛ و تا شب، هیچوقت به تماس‌ت جواب داده نشده. ناخواسته متهم ردیف اول شدی، ولی مقصر نبودی. بودی؟ نمی‌دانم. تشخیص این، از صلاحیت من خارج است.

تا صبح باید خبر به همه برسد. باید پارچه‌های سیاه نوشته شود. باید پسرخاله‌ها حجله‌ها را سر کوچه نصب کنند. خانه خودمان و همسایه‌ها باید آماده مردم باشد. بالاخره جوانی ناکام شده. دنیا باید بفهمد. یکی باید تاییدیه پزشکی قانونی بگیرد. یکی باید کارهای بیمه ماشین را انجام دهد. یکی باید برود بهشت‌زهرا. دکتر هنوز زیر برگه فوت را امضا نکرده و…

صبح روز بعد – تهران

همه شوکه‌اند. متاسف‌اند اما فحش می‌دهند. من را، تو را، همه دنیا را، جدایی را و…

در خانه‌مان انگار خاک مرده پاشیده‌اند. سکوت محض. کسی گریه نمی‌کند. دایی و عمو و خاله و دایی، همه هستند. صدای قرآن از بلندگوها پخش می‌شود اما کسی گریه نمی‌کند. شاید باور نکردند یا شاید… نمی‌دانم. صدای گریه نمی‌آید. یکی باید برود داد بزند و بگوید که گریه کنند. باید بگوید گریه نکنند خفه می‌شود. باید داد بزند بگوید باید زار بزنند، وگرنه دق می‌کنند. یکی باید برود به مادرم بگوید بغض نکند، باید گریه کند. یکی…

خبر بین دوستان، با اس‌ام‌اس و زنگ منتقل می‌شود. اول یک اس‌ام‌اس و بعد زنگی که تایید کند که خبر دروغ نیست. همکاران… دوستان دانشگاه… بین بچه‌های دانشگاه… آشناها… خبر توی فیسبوک و جی‌تاک هم می‌رود. اما با این همه، کسی جرئت نمی‌کند نه به تو زنگ بزند و نه اس‌ام‌اس. همه می‌دانند با هر چیزی کنار میایی، جز مرگ. مرگ برگشت ندارد. دیگر مهدی نخواهد بود که حتی اگر ته دلت ذره ای از دوست داشتن مانده باشد، با ابرازش آرامش کنی. دیگر هیچ چیز، هیچ فایده‌ای نداشت. همه چیز معنی خود را از دست می دهد.

قطره اشکی از گونه‌ش پایین می‌آید. تنها کسی‌ست که جرئت می‌کند شماره‌ت را بگیرد و تنها کسی‌ست که شماره‌ش را جواب می‌دهی. “دیروز ظهر از من حلالیت طلبید…” و دیگر ادامه نداد. تو اما فقط سکوت. سکوت محض. صدای گریه‌ت را کسی نشنیده، هیچکس ندیده. تلفن را قطع می‌کنی. تنها توی اتاق، بعد از ۱۲ ساعت، اولین قطره اشک تو هم پایین می آید. هنوز باورت نشده. کسی جرئت نمی کند نزدیک‌ت شود. چشم‌ت را که می‌بندی، تصویر من پشت فرمان، وقتی سرعت بالای ۱۰۰ کیلومتر می‌رفت و بغلم می‌کردی که آرام‌تر بروم می‌آید پشت چشمانت. چشم‌ت را که باز میکنی، صدای من که می‌خندم می‌پیچد در فضا و دیوانه‌ت می‌کند.
گوشی‌م را خاموش کردند اما از دیشب، مثل دیوانه‌ها، فقط تکرار میکنی. از لیست کانتکت ها به “مریم” میرسی. شماره ای که بالای ۲۰۰ بار تماس می‌گیری و هر ۲۰۰ بار، “ستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد…”. هر ۲۰۰ بار هم دال اول دستگاه را نمی‌شنوی. یعنی اصلا فکر کنم ضبط هم نکرده‌اند که بخواهی بشنوی. دکمه قرمز و دوباره سبز. دوباره “ستگاه مشترک…” و…

صبح ۲ روز بعد – تهران

دومین روز نبودنم تلخ‌تر از روز اول. دیروز بهشت زهرا همه‌ی کسانی که مرا میشناختند را به خود دید. همه دوستان، مجازی و واقعی، همکاران، آشناهای کمی دورتر، خانواده، فامیل و… هر کسی که فکرش را بکنی آمده بود جز تو. جرئت نداشتی بیای یا نتوانستی یا طاقتش را نداشتی یا… نمیدانم. همه بودند جز یک نفر. اما تصویر مهدی از پشت چشمانت حرکت نمیکند. صدای گریه‌ها، داد زدن‌ها، قربون صدقه‌ها، دوستت دارم گفتن‌ها و… صدای دادهایی که روز برف بازی زدم. صدای گریه‌های اول بهمن. صدای عاشقانه‌های درگوشی. صدای فانتزی تبریک فیسبوکی سال ۹۰، صدای بغض پارکینگ حقانی، صدای خنده‌ها، صدای سکوتم… باز میخواهی زنگ بزنی و بگویی به خدا دوستم داری. بگویی به خدا هیچی نیست. بگویی به خدا تو هم خفه میشوی از این جدایی. اما… “ستگاه مشترک مورد نظر…” گریه و…

خاک آنقدر سرد هست که با شیب بسیار تندی فراموش شوم. کارهای دفتر ادامه پیدا می‌کند. فامیل و دوستان به خانه‌هایشان برمیگردند. کارهای اداری و جانبی حادثه تمام میشود. لباس‌های مشکی از تن همکاران خارج می‌شود. مشکلات شخصی، رفتن “مهدی” را به اولویت‌های دوم و سوم و… تبدیل میکند. فقط شاید گاهی یکهو، وسط تحریریه‌ی جوان، وسط کارهای دفتر، وسط شام خوردن‌ت با پدر و مادرت، وسط حرف‌های یک نفر در جمع‌های دوستانه، گاهی یکی یاد مهدی بیفتد و یک خاطره، یاد یک تصویر، یاد یک صدا، یاد یک نگاه از مهدی، قطره اشکی، یا شاید، اشک هم نه، بغضی توی گلوی چند نفر بیندازد.

“خریت کرد. ارزشش را نداشت…” “اگر نمی رفت باید تعجب می کرد…” “خیلی ساده بود…” “جاش خالی…” “برایش یک فاتحه بخونیم…” “اگر الان مهدی بود…” و جمله‌های مشابه، تا چند روز رد و بدل میشود و کم کم شیب یاد مهدی کم می‌شود و… روز چهلم همه چیز فراموش می‌شود.

اما برای تو، شیب فراموشی نه تنها کم نمیشود، بلکه شیب دلتنگی هی می رود بالا و بالاتر. خاطره‌ها، خاطره‌ها و خاطره‌ها. خاطره‌ها دیوانه‌ت میکند. صدایم کر ت میکند. تصویرم کور ت میکند. نگاهم نابودت میکند. عذاب وجدان، بغض، دلتنگی و… کاری از دست هیچکس برنمی آید.

صبح سه روز بعد – تهران

تنها کسی که پسورد تمام دنیای مجازی من و هویت مجازی‌م را داری، پسورد لپ تاپ و کارت بانکی و بقیه چیزها را؛ تو هستی. پسورد و شماره‌ها را به هادی میدهی تا اگر نیاز شد، استفاده کنند. آژانس برای بهشت‌زهرا جلوی در منتظرت و… بعد از ۴ روز به دیدارم می‌آیی. آخرین زنگ موبایلم، توی هدفون توی گوش‌ت میخواند.

تازه عادت کرده بودم
که توی تنهایی بمونم
ولی وقتی تو رو دیدم
دیگه گفتم نمی تونم
تازه عادت کرده بودم
که باشم تنهای تنها
تا که دیدمت دلم گفت
تویی اون عشق تو رویا…

و رفتنی که هیچگاه با برگشت همراه نخواهد بود. و یک دنیا که پسرک را حلال کرده. و تویی که نمی‌دانی باید دوستم داشته باشی، باید دلتنگ باشی، باید ناراحت باشی، باید خوشحال باشی یا… نمی‌دانی. تویی که برای گریه کردن هم مردد می‌شوی. روی قبرم، قطره‌ی اشک‌ت می‌لغزد و دل خاک را می‌شکافد و به من می رسد. اما…

پی نوشت: از صبح کلمه به کلمه‌ی این پست، در ذهنم شکل گرفت. تصویر مرگ‌م نزدیک ترین تصویری ست که از خودم و دنیا دارم.


به چه قیمتی…

۳۲ نظر

به چه قیمتی گذشتی
.                   از شبای خیس مهتاب
چی گذاشتیم از من و تو
.                         به جز
.                                آرزوی بر آب

به چه قیمتی
.               غرور رو
.                        سر راهمون کشیدی
چرا لحظه های
.               با هم
.                    بودن
.                         هامون
.                                رو
.                                  ندیدی؟

خوبِ من
.         ما هر دو باختیم
.                           توی این بازی بیخود
.                                                هر دو تا مون کم گذاشتیم
.                                                                             که ترانه هامون هم مرد
چیزی از لحظه نمونده
.                        من
.                          و
.                          تو
.                             لحظه رو کشتیم
.                                              حکم اعدام دلامون
.                                                                    با غرورمون نوشتیم

دلمو اینقدر نشکن
.                 آخه این دل عاشقت بود
لِه نکن این قلب خون رو
.                   آخه روزی لایق ت بود
دلمو اینقدر نسوزون
.                  مگه چی مونده از این دل؟
رفتی و با وفاییت
.                      زدی مهر نحس باطل

تو
.  که
.      دوست نداشتی
.                     باشی
.                           چرا آتیشم کشیدی؟
اون که
.       توی
.           خودخواهی هات
.                                  مرد
.                                       دل من بود
.                                                   تو ندیدی
از تو خونه ی وجودم
.                         به چه آسونی پریدی
ریختنِ غرورِ این مرد رو
.                           ندیدی
.                                  نشنیدی…


چهارپاره از زندگی

۶۶ نظر

اول - می خواهم خوب باشم، دارم زور می زنم خوب باشم. دارم همه تلاشم را می کنم برای آرام بودن. دارم انرژی می گذارم برای زندگی م، اما…
وقتی به خودم می آیم می بینم دارم کم کم به این تنهاییِ لعنتی، به این روزهای بدون تو، به این نبودن و نداشتن ت دارم عادت می کنم، دق می کنم. تمام زور زدن های برای آرامش و تلاش های برای خوب بودن (خودم می دانم برعکس عبارات خط اول شد!) همه مثل آوار سرم خراب می شوند. نمی توانم ببینم که روزی می رسد که یاد هم نباشیم و غرق در روزمرگی یا غرق شبهِ عاشقانه هایمان با نفرِ بعدی زندگی مان یا… نمی دانم…

دوم – یادم هست نام تو مساوی بود با مهربانی. یعنی چیزی که همان روزهای اول رویش تاکید داشتم، یک چیز بود. همین یک مهربانی کافی بود تا تمام خواستنم برایم توجیه پذیر شود. همین یک اخلاق کافی بود تا جان دارم، برای رسیدن به مهربانی ت، تلاش کنم. امروز که با خودم فکر می کردم، دیدم این روزهایت کجا و پارسال ت کجا. ییهو دلتنگ مهربانی ت شدم. دلتنگ یک قطره مهربانی ت. یعنی برگشتم دیدم الان حتی اگر یک درصد مهربانی سابق را داشتی، دلم اینقدر نمی سوخت. نمی دانم…

سوم – چندمین بار است از سادگی م در این وبلاگ می نویسم. هربار دیدم از سادگی م سواستفاده شده کمی گلایه کردم و دوباره به سواستفاده شان عادت کردم. نمی دانم تا کجا و چقدر باید چوب سادگی م را بخورم. چوب صداقتی که پارسال می گفتی مهمترین خصلت م بود. همیشه پاشنه ی آشیل م بوده. نمی دانم تا کجا باید سادگی کنم و بعد، دوباره پشیمان شوم از سادگی و صداقت م. دلم می سوزد برای خودم. برای… نمی دانم…

چهارم – اصولا آدم خودخواهی نیستم. یعنی هیچوقت کسی یا چیزی را به خاطر خودخواهی م اذیت نکردم. برای همین هیچوقت کسانی که آدم ها و دوستان و چیزهایی که دور و برشان هست را زیر آوار خودخواهی شان له می کنند، نمی توانم درک کنم. آدم دگرخواهی نیستم اما اینقدر هم خودخواه نیستم که بخواهم به خاطر خودم، به خاطر منافع خودم، به خاطر صرفا خواسته های خودم، آسیبی بزنم. نمی دانم…


جوانی بدون جوانی- مهدی امیرپور

۶۶ نظر

اشتباه نکنید، جوانی این چیزی نیست که در تلویزیون حرفش را می زنند. جوانی این چیزی نیست که هر روز در یک گوشه برایش همایش برگزار می کنند. حتی این چیزهایی هم که در همشهری جوان از آن می خوانید، جوانی نیست. شاید زور بزنند تا القا کنند جوانی یعنی فلان آهنگ محسن یگانه در “رگ خواب” یا بهمان اجرای علی ضیا در “نیمروز”، اما جوانی این نیست. اینها تعریف رسمی جوانی از نگاه سازمان ها و ارگان هاست. جوانی درونی تر از این است که تعریفش کنند و برایش همایش برگزار کنند. غیرقابل فهم تر از اینکه محسن یگانه آن را بخواند یا کسی در ۶۴ صفحه آن را خلاصه کند.

جوانی دنیایی است. جوانی آن قطره اشکی است که نیمه شب از گوشه چشم می لغزد، با اضطراب اینکه کسی آن را نبیند. جوانی طعم بکر “هویج بستنی میدان عشرت آباد” است با نگرانی اینکه کسی شما را نبیند. آن تپش قلبی است هنگامی که چت می‌کنید. تکه آخر “پیتزا داوود” که نمی دانید چه کسی باید آن را بخورد. آن نگرانی عجیبی است که شما حس می کنید. ترس از دست دادن. ترس رقابت. آن شب بیداری ها وقتی که نمی دانی چه مرگت است. آن همه ترانه و شعر و “به راستی صلت کدام قصیده ای؟” هیچ. جوانی چرخ زدن بین کتاب های شعر است که شاید خودت را پیدا کنی. جوانی یعنی خواندن رمان بد. یعنی بلعیدن کتاب خوب. یعنی قرض دادن کتاب با اینکه می دانی پس نمی گیری.

جوانی یعنی اینکه صبح زود بیدار شوی و نیمه شب خوابت نبرد. جوانی یعنی تا لنگ ظهر خوابیدن. یعنی آن منبع انرژی که وقتی خبری ازش نیست، نمیخواهی زنده باشی. جوانی این شبکه رادیویی لوس و یخ نیست. این شبکه تلویزیونی سفارشی نیست. جوانی گرسنگی است. شبی که میخواهی کسی را شام مهمان کنی و پول نداری. بغض است وقتی شجاعت گفتن نداری. غم تنهایی است. تفریح دسته جمعی است. آن اتفاقی که خجالت می کشی برای کسی تعریف کنی. جوانی یعنی فوتبال نگاه میکنی و حواست به فوتبال نیست. یعنی طعم ساندویچ مغز “ساندویچی میدان فردوسی”. جوانی یعنی اینکه زور بزنی “در جستجوی زمان از دست رفته” را تمام کنی و زمانی که به عشق سوان برسی، عاشق شوی. جوانی یعنی اینکه فکر کنی کسی بزرگترین عشقت است. کسی بهترین رفیقت. جوانی یعنی اینکه قرار بگذارید از ونک تا پارک ساعی قدم بزنید. وقتی حرفی ندارید و فقط نگاه می کنید.

هر وقت دیدید همایش گذاشتند در باب “لیس زدن بستنی قیفی در پارک لاله” و “بلیعدن آش نیکو صفت”، بدانید جوانی را فهمیده اند. هر وقت نوشتند “سمینار جوانی و اولین شب بیداری”، هر زمان پلاکارد زدند “جوانی و پاساژ گردی” بدانید تو باغ هستند. جوانی این نیست که مجری بی مزه رادیویی جیغ بزند. جوانی نگفتن است. سکوت. آن حرف هایی که نمی توانی بگویی. جوانی یعنی کارهایی که نمی توانی بکنی. یعنی شکر زیادی خوردن. اشتباه کردن. نترسید، فوقش اشتباه می کنید.


لادن در خیابان!

۷۷ نظر

بالاخره مچ لادن را گرفتم. امروز توی اتوبان، با اینکه گوشیم لوو باتری بود و سرعتم بالا بود و آقای افسر کنار اتوبان وایساده بود و چشم در چشم من بود، در یک عملیات انتحاری، در کمتر از چند ثانیه گوشی را از پساتوی(!) جیبم درآورده و وارد بخش دوربین شدم و در یک حرکت ژانگولر، مچ لادن را در حالی که بغل یک پسر غریبه بود، گرفتم!

این عکسی که بالا می بینید، همان عکس تبلیغ معروف “با لادن عکس بگیرید، برنده ی طلا شوید” است. همانطور که مشاهده می کنید این بار استکبار جهانی از آستین بخش بازرگانی روغن نباتی لادن و نیز سازمان زیباسازی و نیز آگهی های شهرداری تهران در آمده و به صورت علنی، به اشاعه فحشا و ترویج بغل کردن دختر مردم می پردازند، آن هم در ازای پرداخت پول!

بنده از همین تریبون، پیشنهاداتی میخواستم مطرح کنم برای بقیه اگهی های اروتیکی که می تواند در سطح شهر پخش شود، که به علت اینکه همینجوری دارم کلی به خاطر پست “جدایی کرست از لادن” که خیلی ها را یاد بخش های سانسور شده ی فیلم های هالیوودی انداخته، فحش می خورم، نمی نویسم. بخواهم توهمات فانتزی خودم برای آگهی های مشابه “با لادن عکس بگیرید، طلا برنده شوید” را منتشر کنم که دیگر تمام پایه های اسلام و نظام و انقلاب به فنا می رود.

هر کس خواست، به صورت خصوصی ایده های آگهی بعدی را که می تواند فراتر از عکس، حتی به صورت فیلم باشد را برایش توضیح دهم. فقط لطف کنید حق الایده م فراموشتان نشود!

پی نوشت: پست دیروز را هر کاری می کنم، از دلم نمی آید پاک کنم. باشد برای ثبت در تاریخ.

دل نوشت:

تشنه م که می شود
فقط
به تو فکر می کنم…


جدایی کرست از لادن!

۶۴ نظر

فکر کنم باید کلا شرکت کرست را تحریم کرد. برگردانِ فارسی نامش که تعبیر خوبی ندارد، عکسش را هم سرچ می کنید، متعاقبا صور قبیحه در نتایج جستجو ظاهر می گردد که در شان جامعه اسلامی ما نیست! اصلا حالا که اینطور شد، می روم تمام برندهای معتبر جهانی که برگردانِ نامشان به زبان فارسی، باعث تکدر خاطر امت حزب الله می شود را پیدا می کنم، خودم یک تنه همه را تحریم کرده و مشت محکمی به دهان استکبار می زنم.

حالا شرکت Crest خارجی ست و به برگردانِ نام فارسی ش فکر نکرده؛ اما لادن چرا؟ خواستم عکس تبلیغش را از محیط ضاله اینترنت بگیرم و روی وبلاگ بگذارم، متاسفانه تلاشم جز چند عکس خانم هایی که فکر کنم اسم شان لادن بوده، آن هم در پوزیشن های کاملا غیراسلامی، چیزی به همراه نداشت. فکر کنم یک ماشین هم به نام لادن داریم، چون کلی عکس ماشین که در کنارش یک خانم با یک پوزیشن نامناسب، در صفحه اول نتایج جستجوی تصویر “با لادن عکس بگیرید و…” می آمد.

یک چیزی اول مطلب می خواستم بنویسم، اما این دو مسئله انقدر روح و روانم را به هم ریخت که بی خیال آن چیزی که اول میخواستم بنویسم شدم. البته دروغ چرا، واقعا یادم رفت اولش چه چیزی میخواستم بنویسم. (گیر ندید دیگه!) مهم این است که الان سالم و تقریبا آرام و اینها هستم؛ مگر نه؟

دل نوشت: دلشوره عجیبی دارم. شبیه حس آدمی که یک اتفاق مهم نزدیکش در حال افتادن است اما دارند ازش پنهان می کنند. می ترسم…

پی نوشت: بخش اتوبیوگرافی وبلاگ آپدیت شد.


تترامنز

۴۲ نظر

شبیه روزهای ۴ سال قبل، بعد از کنکور شدم. یعنی ۹ تیر ۸۶ که وبلاگم را تاسیس کردم. حس خوبی دارد، اینکه دیگر درس ت تمام شده و استرس و دردسرهای انتخاب واحد و کلاس و شهریه و امتحان و اینها را نداری، آپشن خوبی ست اما… یک دلتنگی عجیبی هم دارد. اینکه دانشگاه هم “ماضی” می شود، اصلا خوشایند نیست.

چهار سال و نیم، پرند، تترامنز، عشق اول، پژواک و… انقدر کلیدواژه خاطره انگیز از این دوران دارم که بخواهم بنویسم شان، کتاب می شود. نمی دانم به خاطر حال دلم است یا چیز دیگر، وقتی برمیگردم به خاطرات این ۴ سال، بغض بدی گلویم را تلخ می کند. خفه می شوم، اصلا یاد سوم اردیبهشت ۸۷ که می افتم، نفسم می گیرد.

نمی دانم مردانگی چقدرش به گریه نکردن مربوط است، اما اگر گریه کردن نشانه عدم مردانگی باشد، من اصلا مردی ندارم. چون تازگی ها فهمیده م خیلی بیشتر از آن که فکر می کنم آدم خاطره بازی هستم و هر خاطره، یک قطره می شود و سر می خورد و می آید پایین و…

یادم باشد به همسر آینده م بگویم اگر مردانگی را در گریه نکردن می داند، قید مرا بزند. من احساساتم… یا شاید هم نه، احساساتم نباشد، غم؛ غم از درون دیده م قطره قطره آب می شود. به پرند که فکر می کنم، به ترم اول، روز اول، عشق نگاه اولی‌م، چهارنفره هایمان (البته منظورم عبدالرضا و امید و ابراهیم است، با چهارنفره های پارسال اشتباه نشود!)، تترامنز، وبلاگ خصوصی، کفتربچه ی جیب دار، س.ح ، پژواک، حاجی، پاییز ۸۹، کتابخانه و… (بی انصاف، خاطرات سه ترم آخر دانشگاه را هم به خودت معطر کردی) و… | کات

می خواستم از دانشگاه و خاطراتش بنویسم اما به دانشگاه هم رحم نکردی، خاطره های سه ترم آخرم همه معادلات دانشگاهی م را هم به هم ریخت. بروم بمیرم اصلا!

پی نوشت: عادت ندارم چیزی را که می نویسم تغییر دهم. این مطلب همینطور بهم ریخته منتشر می شود تا ان‌شالله روزی مفصل تر در مورد دانشگاه و خاطراتش بنویسم.


مهدی؛ دعا؛ آرامش

۵۶ نظر

برای تداوم این آرامش دعا کنید. بدجور محتاج پایداری این قرار شاید موقت م. چشم هایم انقدر خسته و سنگین هست که به زور پلک بزنم اما رسالت هر روز آپ کردن، مثل یک ستون ثابت یک روزنامه ست، که نمی توانم انجامش ندهم. برای ثبت در تاریخ خیلی خوب می باشد(!) اما باید در عین حال طوری باشد که منجر به پاک کردن، خصوصی کردن، سانسور کردن و اینها نباشد که این خیلی سخت تر می باشد!

بنده همچنان پیگیر مطالبات مردم همیشه در صحنه و امت حزب الله بابت تبلیغات وسیع “با لادن عکس بگیرید، طلا برنده شوید” که تصویر یک دختر خانم خوش‌چهره(!) را در خودش جای داده، هستم. امروز بیشتر که پیگیر مطالبات مردم شدم، جلوی یک لوازم‌بهداشتی‌فروشی فارسی شده ی خمیردندان Crest هم بدجور رگ غیرت امت حزب اللهی م را برانگیخت. از فرهنگستان زبان فارسی که صبح تا شب می نشینند و همه چیز را ایرانیزه می کنند، تقاضا می کنم به فکر جایگزین نسخه ی فارسی خمیردندادن کرست باشد. کلا تعبیر خوبی ندارد تبلیغ این خمیردندان، آن هم به زبان فارسی، آن هم در معرض عموم و اینها!

و اینکه امممممممم… خیلی چیزها توی ذهنم بود، در راه داشتم فکر می کردم که موارد این پست چه چیزهایی باشد، اما همین لادن و کرست یادم ماند، آن هم به خاطر بزرگی تبلیغات خیابانی شان!

پی‌نوشت: این پی‌نوشت نوشتن و تگ نوشتن، یک موازی کاری است که باید بگویم شورای سیاست گذاری وبلاگ، به اموراتش رسیدگی کند. انرژی و کلماتی که به کار می برم، مفت که نیستند. و اینکه واقعا بعضی جاها نمی دانم چه چیزی باید در تگ بنویسم.


دختر باران…

۲۹ نظر

زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود
تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود

.

هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم
سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود

.

بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست
آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!

.

یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم
در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!

.

غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس
در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود

.

از من گذشت دختر باران! ولی بدان
این رسم عشق بازی پروانه ها نبود

.

با آخرین قطار از این شعر دل برید
مردی که هیچ وقت برایت “خدا” نبود…

حامد بهاروند


خدا و جنتی و معجزه و باقی قضایا!

۴۴ نظر

دیشب اولین شب آرامش بود. یعنی طبق برنامه قرار بود پریشب (شب اول اسفند) شب اول آرامش باشد اما گویا آقای جنتی (رصد کننده ی ویژه ی خدا در کهکشان راه شیری) هلال ماه اسفند را پریشب ندیده بودند و تقویم کائنات یک روز جابجا شد و از سمت خدا اینا امروز اول اسفند شد و سمت ما، دوم اسفند!

حالا زیاد وارد جزئیات اختلافات قومیتی بین ما و جنتی اینا نمی شوم! مهم این است که هر چه هست خدا هنوز بعد از این همه مدت، پورت های معجزه را نبسته و می شود با خیره شدن به دست هایش، معجزه دید. به جان خودم اگر ذره ای دروغ بگویم. مثل وصل شدن وی پی ان می ماند، یهو دیدی با سرعت خوب وصل شدی و کلی هم حال کنی. یهو هم بعضی وقت ها یا پورت ها بسته ست و یا سرورها شلوغ است و کار راه نمی افتد.

هر چه بود اسفند خاص شروع شد. دیدم خدا هنوز فراموش مان نکرده. هوایمان را دارد. کم کم از نقطه ی صفر کلوین (می شد ۲۷۳ درجه زیر صفر، آره؟) شروع می کنیم به تلاش برای رسیدن به قرار، آرامش و اینها. یک خورده زمانبر است اما نشد ندارد. جنتی همینجوری دورهمی با خیره شدن به دست های خدا، یک عمری ست زنده مانده، ما چرا نتوانیم به دست های خدا خیره شده و به آرامش نرسیم؟ هان؟ واقعا چرا نتوانیم؟

+ دعا کن این آرامش، پایدار بماند…