پیشنوشت۱: خواندن این پست برای بیماران قلبی، کودکان زیر ۱۲ سال و تو، توصیه نمی شود.
پیشنوشت۲: چند روزی نیستم. دیدم این پست بیشتر به درد صفحه اول وبلاگ برای روزهای نبودنم می خورد.
…
روز – خارجی – بیسیم پلیس بزرگراه
آزادراه فرودگاه امامخمینی – کیلومتر ۱۲ ، روبروی درب اصلی فرودگاه
“یک تصادف شدید، برخورد پراید سفید با گاردریل وسط، هر چه سریعتر یک آمبولانس بفرستید.”
صدای ریختن بخار آب فشردهی داخل رادیاتور روی زمین که در سرمای هوا بخار شدیدی راه انداخته، اولین صدای بعد از برخورد است. جاده انقدر خلوت هست که تصادف، نه ترافیکی ایجاد کند و نه اینکه کسی را به رحم بیاورد که برای کمک به کنار بیاید و پیگیر ماجرا باشد.
شدت تصادف بالاست و چیزی از ماشین سالم نمانده. اولین جملهی سرهنگ کمالی این است که با سرعت بالای ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت برخورد صورت گرفته و با تایید همکارش مواجه میشود. نیم ساعت از حادثه گذشته و ساعت نزدیک ۶ عصر شده و هنوز خبری از آمبولانس نیست.
تازه عادت کرده بودم
که توی تنهایی بمونم
ولی وقتی تو رو دیدم
دیگه گفتم نمیتونم
تازه عادت کرده بودم
که باشم تنهای تنها
تا که دیدمت دلم گفت
تویی اون عشق تو رویا…
بالاخره سرهنگ از زیر صندلی گوشی را پیدا میکند. به راننده دست نمیزند، چون مطمئن است که…
صدای زنگ، نام تو را روی صفحه آورده. آخرین اساماسم بالاخره مجبورت کرد روی نام “مهدی” دستت را فشار بدهی و زنگ بزنی. اما چند دقیقهای دیر شده بود. نام کانتکتت را در گوشی عوض کرده بودم. سرهنگ با دیدن نام “عشقمن” جرئت نمیکند برگشت تماس را انجام دهد. گوشی را توی جیبش میگذارد و منتظر آمبولانس میماند.
…
شب – داخلی – بیمارستان کوچکِ شهر رباط کریم
بعد از تماس تو، هفت هشت بار مادرم از خانه تماس گرفته اما سرهنگ هنوز جرئت نکرده، گوشی را بردارد. دو ساعت قبل از آخرین اساماس، با “هادی” تماس گرفته شده. سرهنگ به همین خاطر، اولین نفر به هادی اطلاع میدهد. فقط میگوید تصادف شده و به خانوادهم اطلاع بدهد که به بیمارستان شهر رباط کریم بیایند.
ساعت هنوز ۹ شب نشده و پراید یشمی حامد که با هادی آمده، شوک آنها، اشک ها، اضطراب و…
زیاد طول نمیکشد تا حقیقت برای اولین نزدیکان روشن شود. “آه” و کمی هم فحش… فحش برای اینکه در یک ماه گذشته ش، صدبار تاکید کرده بودند که کنار بیایم و فراموش کنم. گفته بودند که احساسم را بگذارم کنار و تصمیم احساسی نگیرم. گفته بودند آخر دنیا نیست. گفته بودند… صدبار و شاید بیشتر.
حس تنفر از تو انقدر بالا می زند که حتی اگر روی گوشی “۱۸ میسد کال – عشقمن” ثبت شده باشد هم کسی شمارهت را نگیرد. بحران، فعلا نحوه رساندن خبر به خانواده من است. همه حساسیتشان را میدانند. هادی به دروغ گفته بود که به خاطر کار، امشب به خانه نمیروم اما… بالاخره باید حقیقت برای آنها هم روشن میشد. بحران، فعلا نحوه رساندن خبر به خانواده من است.
نیمه شب – خارجی – حیاط بیمارستان کوچک شهر رباط کریم
قطرههای اشکی که روی سنگهای سردِ سردخانه بیمارستان روی زمین میچکد و بحرانی که هنوز حل نشده. سکوت و گاهی هقهق… سکوت و دوباره هقهق… تعداد مطلعان به ۳ می رسد. رعنا هم میفهمد و بحران دوم، نحوه رساندن خبر به تو میشود. همه در دلشان فحش میدهند، با هقهق گریهها فحش میدهند و واقعا نمیدانند چه کنند. میدانستند دلم زخمی ست اما آرامش چند روز گذشته، حداقل هادی را مشکوک کرده بود که یک خبری هست. به قول خودم، طوفانی در راه بود. اما هیچکس فکرش را هم نمی کرد، این طوفان، اس ام اسی باشد که رنگ واقعیت به خود بگیرد.
” قبلا هم گفته بودم، نتونم کنار بیام، فقط کافیه چند درجه فرمون به سمت چپ بچرخه…”
ساعت ۱۶٫۲۸ دقیقه از من به تو سند شده بود و گوشی توی کیفت بوده و ندیده بودی و ساعت ۱۷٫۱۲ دقیقه اولین تماس را؛ و تا شب، هیچوقت به تماست جواب داده نشده. ناخواسته متهم ردیف اول شدی، ولی مقصر نبودی. بودی؟ نمیدانم. تشخیص این، از صلاحیت من خارج است.
تا صبح باید خبر به همه برسد. باید پارچههای سیاه نوشته شود. باید پسرخالهها حجلهها را سر کوچه نصب کنند. خانه خودمان و همسایهها باید آماده مردم باشد. بالاخره جوانی ناکام شده. دنیا باید بفهمد. یکی باید تاییدیه پزشکی قانونی بگیرد. یکی باید کارهای بیمه ماشین را انجام دهد. یکی باید برود بهشتزهرا. دکتر هنوز زیر برگه فوت را امضا نکرده و…
صبح روز بعد – تهران
همه شوکهاند. متاسفاند اما فحش میدهند. من را، تو را، همه دنیا را، جدایی را و…
در خانهمان انگار خاک مرده پاشیدهاند. سکوت محض. کسی گریه نمیکند. دایی و عمو و خاله و دایی، همه هستند. صدای قرآن از بلندگوها پخش میشود اما کسی گریه نمیکند. شاید باور نکردند یا شاید… نمیدانم. صدای گریه نمیآید. یکی باید برود داد بزند و بگوید که گریه کنند. باید بگوید گریه نکنند خفه میشود. باید داد بزند بگوید باید زار بزنند، وگرنه دق میکنند. یکی باید برود به مادرم بگوید بغض نکند، باید گریه کند. یکی…
خبر بین دوستان، با اساماس و زنگ منتقل میشود. اول یک اساماس و بعد زنگی که تایید کند که خبر دروغ نیست. همکاران… دوستان دانشگاه… بین بچههای دانشگاه… آشناها… خبر توی فیسبوک و جیتاک هم میرود. اما با این همه، کسی جرئت نمیکند نه به تو زنگ بزند و نه اساماس. همه میدانند با هر چیزی کنار میایی، جز مرگ. مرگ برگشت ندارد. دیگر مهدی نخواهد بود که حتی اگر ته دلت ذره ای از دوست داشتن مانده باشد، با ابرازش آرامش کنی. دیگر هیچ چیز، هیچ فایدهای نداشت. همه چیز معنی خود را از دست می دهد.
قطره اشکی از گونهش پایین میآید. تنها کسیست که جرئت میکند شمارهت را بگیرد و تنها کسیست که شمارهش را جواب میدهی. “دیروز ظهر از من حلالیت طلبید…” و دیگر ادامه نداد. تو اما فقط سکوت. سکوت محض. صدای گریهت را کسی نشنیده، هیچکس ندیده. تلفن را قطع میکنی. تنها توی اتاق، بعد از ۱۲ ساعت، اولین قطره اشک تو هم پایین می آید. هنوز باورت نشده. کسی جرئت نمی کند نزدیکت شود. چشمت را که میبندی، تصویر من پشت فرمان، وقتی سرعت بالای ۱۰۰ کیلومتر میرفت و بغلم میکردی که آرامتر بروم میآید پشت چشمانت. چشمت را که باز میکنی، صدای من که میخندم میپیچد در فضا و دیوانهت میکند.
گوشیم را خاموش کردند اما از دیشب، مثل دیوانهها، فقط تکرار میکنی. از لیست کانتکت ها به “مریم” میرسی. شماره ای که بالای ۲۰۰ بار تماس میگیری و هر ۲۰۰ بار، “ستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد…”. هر ۲۰۰ بار هم دال اول دستگاه را نمیشنوی. یعنی اصلا فکر کنم ضبط هم نکردهاند که بخواهی بشنوی. دکمه قرمز و دوباره سبز. دوباره “ستگاه مشترک…” و…
صبح ۲ روز بعد – تهران
دومین روز نبودنم تلختر از روز اول. دیروز بهشت زهرا همهی کسانی که مرا میشناختند را به خود دید. همه دوستان، مجازی و واقعی، همکاران، آشناهای کمی دورتر، خانواده، فامیل و… هر کسی که فکرش را بکنی آمده بود جز تو. جرئت نداشتی بیای یا نتوانستی یا طاقتش را نداشتی یا… نمیدانم. همه بودند جز یک نفر. اما تصویر مهدی از پشت چشمانت حرکت نمیکند. صدای گریهها، داد زدنها، قربون صدقهها، دوستت دارم گفتنها و… صدای دادهایی که روز برف بازی زدم. صدای گریههای اول بهمن. صدای عاشقانههای درگوشی. صدای فانتزی تبریک فیسبوکی سال ۹۰، صدای بغض پارکینگ حقانی، صدای خندهها، صدای سکوتم… باز میخواهی زنگ بزنی و بگویی به خدا دوستم داری. بگویی به خدا هیچی نیست. بگویی به خدا تو هم خفه میشوی از این جدایی. اما… “ستگاه مشترک مورد نظر…” گریه و…
خاک آنقدر سرد هست که با شیب بسیار تندی فراموش شوم. کارهای دفتر ادامه پیدا میکند. فامیل و دوستان به خانههایشان برمیگردند. کارهای اداری و جانبی حادثه تمام میشود. لباسهای مشکی از تن همکاران خارج میشود. مشکلات شخصی، رفتن “مهدی” را به اولویتهای دوم و سوم و… تبدیل میکند. فقط شاید گاهی یکهو، وسط تحریریهی جوان، وسط کارهای دفتر، وسط شام خوردنت با پدر و مادرت، وسط حرفهای یک نفر در جمعهای دوستانه، گاهی یکی یاد مهدی بیفتد و یک خاطره، یاد یک تصویر، یاد یک صدا، یاد یک نگاه از مهدی، قطره اشکی، یا شاید، اشک هم نه، بغضی توی گلوی چند نفر بیندازد.
“خریت کرد. ارزشش را نداشت…” “اگر نمی رفت باید تعجب می کرد…” “خیلی ساده بود…” “جاش خالی…” “برایش یک فاتحه بخونیم…” “اگر الان مهدی بود…” و جملههای مشابه، تا چند روز رد و بدل میشود و کم کم شیب یاد مهدی کم میشود و… روز چهلم همه چیز فراموش میشود.
اما برای تو، شیب فراموشی نه تنها کم نمیشود، بلکه شیب دلتنگی هی می رود بالا و بالاتر. خاطرهها، خاطرهها و خاطرهها. خاطرهها دیوانهت میکند. صدایم کر ت میکند. تصویرم کور ت میکند. نگاهم نابودت میکند. عذاب وجدان، بغض، دلتنگی و… کاری از دست هیچکس برنمی آید.
صبح سه روز بعد – تهران
تنها کسی که پسورد تمام دنیای مجازی من و هویت مجازیم را داری، پسورد لپ تاپ و کارت بانکی و بقیه چیزها را؛ تو هستی. پسورد و شمارهها را به هادی میدهی تا اگر نیاز شد، استفاده کنند. آژانس برای بهشتزهرا جلوی در منتظرت و… بعد از ۴ روز به دیدارم میآیی. آخرین زنگ موبایلم، توی هدفون توی گوشت میخواند.
تازه عادت کرده بودم
که توی تنهایی بمونم
ولی وقتی تو رو دیدم
دیگه گفتم نمی تونم
تازه عادت کرده بودم
که باشم تنهای تنها
تا که دیدمت دلم گفت
تویی اون عشق تو رویا…
و رفتنی که هیچگاه با برگشت همراه نخواهد بود. و یک دنیا که پسرک را حلال کرده. و تویی که نمیدانی باید دوستم داشته باشی، باید دلتنگ باشی، باید ناراحت باشی، باید خوشحال باشی یا… نمیدانی. تویی که برای گریه کردن هم مردد میشوی. روی قبرم، قطرهی اشکت میلغزد و دل خاک را میشکافد و به من می رسد. اما…
پی نوشت: از صبح کلمه به کلمهی این پست، در ذهنم شکل گرفت. تصویر مرگم نزدیک ترین تصویری ست که از خودم و دنیا دارم.
