سلام داداش وحید!
داداش چقدر جات خالیه. نیستی ببینی داداش کوچولوت چقدر بی کس و تنها شده. نیستی ببینی مهدی ت کم آورده و هیشکی هم نیست حمایتش کنه. نیستی ببینی کنج اتاق نشستم و هق هق گریه هام و سرفه های دردآورم واسه هیچکس مهم نیست. نیستی حتی وقتی بابا و مامان به خاطر یه غریبه سرزنشم می کنن، ازم حمایت کنی.
وحیدجان؛ داداش!
دیدی وقتی پسربچه ها کم میارن و اذیتشون میکنن، با گریه میان خونه و دست داداش بزرگه شون رو میگیرن که از حقش دفاع کنه؟ دیدی وقتی با کسی اختلاف میخورن و دیگه به بن بست میرسن، میان بغل داداششون و ازش کمک میخوان؟ دیدی وقتی از همه جا ناامید میشن، توی خلوت دوتایی شون با داداش شون، مشکلات و دردها و زخم هاشون رو در میون میذارن؟
داداشی
هرچی دارم و ندارم میدم، اما فقط ده دقیقه بیا اینجا، بگو مرد که گریه نمیکنه، بیا کنارم بشین، بذار چند دقیقه بغلت انقدر گریه کنم، انقدر گریه کنم تا آروم شم. بعد که آروم شدم بشین پای حرفام، کمکم کن. هیچکسی جز تو دلش واسه من نمیسوزه. اینجا همه دنبال منافع خودشونن. ببین چقدر غریب افتادم. ببین چطور تنها موندم. ببین چطور توی این تنهایی دارم می سوزم.
وحید داداش!
چیکار کنم بیای؟ چی به خدا بدم که فقط چند دقیقه تو رو بهم بده؟ فقط بیای بگی غریبه ها مهم نیستن. بگی که حداقل تو دلت واسم می سوزه. بگی حداقل گریه های تلخم دل تو رو می لرزونه. بگی حداقل تو منو میفهمی. بگی من بد نبودم این وسط. بگی که دنیا واسه ما بدبخت بیچاره ها همینه. بگی که آه دل مظلوم دنیا رو می لرزونه. بگی که خدا جواب نامردی هاشون رو میده.
داداش
چقدر جات خالیه. نیستی ببینی داداش کوچولوت…
*من یک برادری داشتم به اسم وحید؛ سال ۶۷ وقتی مریض در بیمارستان بوده، بمباران شده و دکترها و پرستارها رهایش می کنند و همان شب فوت میکند.
