شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بایگانی برای آذر, ۱۳۹۰

یلدای خود را چگونه می گذرانیم؟

۲۶ نظر

مقدمه: اصولا شب یلدا به این علت شب چله شده که بلندترین شب سال است. یعنی انقدر شب در آن چاق و چله است که به آن یلدا می گویند! غلبه سیاهی بر روشنایی، تاریکی بر نور، شیطان بر فرشته، شمشیر بر خون، باطل بر حق، پرسپولیس بر استقلال، اسرائیل بر فلسطین، سنی بر شیعه و اینها می باشد. روایت هست که در این شب آیت الله جنتی دیده به جهان گشودند و عمری ابدی یافتند!

موسطه: یلدا را باید خوش بگذارانیم. از ساعت ۵ عصر که خورشید می رود تا ساعت ۵ صبح که دوباره می آید، فرصت دارید هر گونه می توانید خوش بگذارنید. روایت هست که خدا هم در این شب به زمین آمده و با جنتی و دیگر فرشتگان مقرب و ازلی و ابدی درگاهش چای می نوشد! در این شب شما می توانید از گرمای وجودتان، سرمای تاریکی و اینها را از بین ببرید. و حتی از شیخ آ سد ملا ابراهیم موسوی(!) نیز نقل شده که در این شب، خواندن یک بیت شر (در برخی روایات وِر) و نیز از کلب امید الله محمود ابراهیم زاده نیز نقل شده ارسال ۶۹ اس ام اس به نیت شب جمعه و اینها به ۶۹ نفر باعث تکدر خاطر و سیاهی روح می گردد که در این شب بسیار توصیه شده است.

همچنین در این شب خوردن انار و مخصوصا آب آن برای کاهش میزان زنای ذهنی، خوردن هندوانه و مخصوصا آب آن برای افزایش تکرر ولکامینگ (به حروف اول کلمه ی ولکام در زبان انگلیسی توجه کنید تا متوجه اصل موضوع شوید)، خوردن آجیل و تخمه و اینها برای بالا بردن فضای نقد و غیبت و گفتگو و اعتلای فرهنگ کشور و اینها؛ و نیز خوردن ماهی پلو با سبزی یا همان سبزی پلو با محسن یا کلا همین چیزها، جهت رونق صنعت آب، ماهی و لنگرسازی کشور بسیار تاکید شده است.

از دیگر فواید این شب بالا رفتن میزان عمق نفوذ حافظ در جامعه، کاهش میزان طلاق در شهرهای بزرگ، ثابت ماندن آمار تولید مثل در روستاها و حاشیه شهرها، کم شدن میزان آلودگی دریاچه نمک و نیز افزایش شدید و بی سابقه ی قیمت دلار اشاره کرد!

موخره: ما هم به نوبه ی خود، شب یلدای خود را به خوبی و خوشی می گذرانیم تا در این سالگرد میمون یا… بگذریم؛ در سالگرد هدفمند سازی یارانه و رایانه ها و پایانه های فروشگاهی معتبر سراسر کشور شریک شده و برگ سبز زرین دیگری در عالم امکان به نام خود به ثبت و ضبط برسانیم.
از همین تریبون از آیت الله جنتی، دبیر شورای نگهبان، آیت الله جهنمی دبیر اطلاع رسانی اخبار حوزه های شیطانی و آیت الله نیکان دبیر کانون ماسون سازی سجاد و رفقا(!)، تشکر و قدردانی خود را برای این امر خیر مسئلت می فرمایم.


کارگریِ کلمات

۴ نظر

به یک سری مجله ی پولدار و با پشتوانه ی مالی خوب، ترجیحا هفته نامه، با حق التحریر بالا، جهت کارگری کلمات و نوشتن هر چقدر مطلب که بخواهند نیازمندیم!


صبحانه ی جنجالی

۲ نظر

فضای رعب و وحشت یعنی همین که پلیس از کنارت رد بشه و تو به همه ی گناه های نکرده ت فکر کنی؛ حتی به صبحونه ی نخورده ت!


بی بهانه

۲۴ نظر

شب هنوز نرفته
اما
تو چرا بیداری
نکنه این همه درد رو
تو میخوای برداری
تو که گفتی
همه شب
من توی خوابت هستم
کاشکی امشب خود من
چشم تو رو می بستم

من به دستای خدا
خیره شدم
معجزه کرد
معنی معجزه شو
زود به قلبم برگرد

جاده تحویل بهاره
حالمو زیبا کن
روی دنیای منو
به روی عشقت وا کن…

+ دانلود از اینجا


یه روز به اصطلاح معمولی

۷ نظر

امروز قرار نبود اینقدر خاص بشه! حالا اینقدرها هم خاص نشد ها اما صبح که بیدار شدم قرار بود روز معمولی باشه که بیشتر روز توی خونه باشم. اما… ساعت ۸ صبح طبق روال معمول این چند وقت بابام موقع رفتن به سرکار کلی حرف و نکته و کار و نصیحت و سفارش و اینها داشت. بیدارم کرد؛ کلی آدرس پرسید، سفارش تلفن زدن و پول گرفتن و پول دادن و هر کار اداری و بانکی که فکرش رو بکنید رو کرد و رفت.

از رو نرفتم و بازم خوابیدم. ساعت ۱۰ تا پای بابام رسید به سرکارش، تلفنی پیگیر کارها شد و نذاشت بخوابم! برای پیگیری وام مسکن خواهرم منو فرستاد سمت گیشا و الکی کلی علاف شدم، آخرش هم طرف گفت که نمیشه وام رو انتقال بدید و… اینا؛ مایوس و دست از پا دراز تر میخواستم برم خونه که یهو تصمیم گرفتم برم سمت گروه مجلات و پیگیر پرونده اینترنتم از محسن امین بشم.

کلا گروه مجلات انگار پاتوق باشه، دیدم همه اونجان. عطیه همتی و سمیرا راهی توی سرنخ بودن و رعنا شمس توی الف. یک جلسه ی بسیار خوب و مفید و البته کاری با خانم شمس داشتم که کلی غیبت کرده، در جهت اعتلای فرهنگ مملکت(!) رسانه ها را نقد کرده و برای کار در یک مجله ی دیگر با هم صحبت کردیم و توافقنامه هایی به امضا رسانیدیم!
مثل خاله زنک ها به طبقه ششم رفته و با سمیرا راهی و عطیه همتی هم یک جلسه کاملا کاری داشته و اونجا هم کلی غیبت کرده و نقد کرده و فرهنگ مملکت را اعتلا بخشیدیم! کلا محیط فرهنگی و خاصی بود، آدم هی دلش میخواست فرهنگ مملکت را ارتقا بدهد؛ اصن یه وعضی.

همینجوری خیلی شوخی شوخی ساعت شد ۵ و من هم جو گرفت و به سمت سجاد مسیرم رو کج کردم و پیاده از هفت تیر تا بهشتی رفتم. سربالایی هم بود اما… اما نداره دیگه! چیه چرا الکی جو میدین؟ چرا حاشیه میسازید؟ چرا با زندگی مردم بازی می کنید؟ چرا با من اینجوری میکنید؟ چرا اینکارو میکنید؟ واقعا چه کسانی این وسط از این مسائل سود میبرند؟ دست چه کسانی در کار است؟ چرا من؟ خدا جون… چرا من؟! (شکلک خود درگیری حاد، با چاشنی مازوخیسم!)

دفتر سجاد هم همینجوری مثل همیشه دو سه ساعت در مورد اعتلای فرهنگ و هنر مملکت صحبت کردیم و دنیای سینما و فیلم و سریال و تلویزیون و فیلم کوتاه و روزنامه نگاری رو با خاک یکسان کردیم. کلی صحبت دیگه هم کردیم که صداش چند وقت دیگه درمیاد، یعنی اگر توی یکی دو ماه آینده کسی ترور شد، جنگ شد، تورم کم شد یا زیاد شد، دنیای مطبوعات یهو متحول شد، جشنواره فجر برگزار نشد، تلویزیون کلا ورشکست شد و اینها، بدونید زیر سر ما بوده!

الان هم که دارم اینها رو همینجوری می نویسم، کلی مطلب ننوشته دارم و چشمام از خستگی در مرز بسته شدنه و منتظر زنگ به بنده خدای مسئولی برای مصاحبه م و از سردرد دارم می میرم و کل دهنم آفت زده و از دیشب هیچی نخوردم و همچنان دارم فیلم بی پولی رو با دقت نگاه می کنم و… دکمه انتشار مطلب رو می زنم!


فقط ۱۲ ساعت

۱۰ نظر

مثل یه سرباز بدون اسلحه که دیگه هیچی واسه موندن نداره… لحظه ی عملیات انتحاری این سرباز نزدیک است…


از وب سمیرا

۱۱ نظر

مادر بزرگم میگفت: اگر مرد عاشق تر باشد، بچه دختر می شود، اگر زن عاشق تر باشد، بچه پسر می شود!


فاجعه در فاجعه

۱۳ نظر

میدونی بی پولی یعنی چی؟ یعنی توی حساب عابربانک ت که هیچی نیست؛ خیلی طبیعیه! حساب دیگه ای هم نداشته باشی که بخواد توش چیزی باشه یا نباشه. باک بنزین و هم گاز سی ان جی ماشین ت خالی باشه. موبایل ت شارژ پولی نداشته باشه! شارژ اینترنت خونه هم تموم شده باشه. توی جیب شلوار ت هم جز دو تا پونصد تومنی پاره، چیزی بیشتر وجود نداشته باشه. تازه علاوه بر همه ی اینها؛ کارت مترو ت هم پولی نداشته باشه که وقتی رفتی بیرون بتونی حداقل با بی آر تی خودتو برسونی آزادی!

پاراگراف بالا تصویری بود از مهدیِ صالح پورِ هفته ی گذشته! یعنی اوضاع داغون در حد بهرام رادانِ بی پولی!

+ ترم آخرم؛ یه درس دو واحدیِ عمومی م جا مونده و اگر نتونم این ترم پاس کنم؛ ۶ ماه همه زندگیم میفته عقب! این یکی از دروازه خالی هاییه که بیرون زدم.

+ حالم خوش نبود و نرفتم دانشگاه؛ امتحان عملی تربیت بدنی ۲ رو از دست دادم. این هم موقعیت دومی که فعلا خورده به تیرک و باید ببینیم اینور خط میخوره زمین یا اونور خط! باید امتحان کتبی رو ۲۰ بشم تا قبول بشم!

+ سه ماه گذشته و هنوز فرم پایان نامه م رو هم نگرفتم. این هم موقعیتیه که هنوز توی محوطه جریمه م اما فرصت زدن گل رو دارم!

+ سیزده دی ماه سه تا امتحان توی یک روز؛ که دو تاشون توی یک ساعتن! این هم دست من نبود؛ تکل از پشت مسئولین برنامه ریز پیام نور بوده که باید بتونم خودمو توش سرپا نگه دارم.

+ اگر همینجوری بدبختی هام رو بخوام لیست کنم وسوسه میشم برم خودکشی کنم! بی خیال؛ همین ها رو هضم کنم خیلیه!


هل من ناصر ینصرنی؟

۲۶ نظر

بعضی وقت ها یهو یه اشتباهات عجیب غریبی می کنم که ازم بعیده. اشتباهات کوچولویی که فاجعه های بزرگی به بار آوردن. اشتباهاتی در این حد که یک ساعت برم جایی و بعد یک عمر پشیمون بشم! اشتباهاتی مثل اینکه صبح زورم بیاد از خواب بیدار بشم و یک مسئله ی خیلی مهم رو از دست بدم. اشتباهاتی مثل اینکه به خاطر یک مسئله ی کوچیک، یه مسئله ی بزرگ رو بی خیال بشم. الان که به اتفاقات این چند وقت زندگی م نگاه می کنم، می بینم زندگی م پر شده از این اشتباهات کوچولو.

یادمه وقتی سر نیمروز کارم به مشکل خورد، حامد جوادزاده بهم گفت مهدی؛ خیلی بازیکن خوبی هستی، همه رو هم دریبل میکنی اما جلوی دروازه، دروازه خالی رو میزنی توی اوت! میگفت توی زندگی این گل زدن هاست که خودشو نشون میده و هرچقدر هم خوب بازی کنی، وقتی گل نزنی یعنی انگار هیچ کاری نکردی. دارم به این جمله ش ایمان میارم. توی این یکسال گذشته، من فقط توی زمینِ بازیِ زندگی م با توپ عشقبازی کردم و همه رو دریبل کردم، گلی نزدم. یعنی به جلوی دروازه که رسیدم، مثل آرش برهانیِ فصل قبلِ استقلال؛ ساده ترین توپ ها رو هم زدم بیرون.

دلم میخواد زدن به هدف رو یاد بگیرم. که وقتی رسیدم جلوی دروازه؛ سرم رو بالا بگیرم و مسلط و خیلی ساده توپ رو بکارم کنجِ دروازه. این یکی دو ماه آینده دقیقا موقعیتی ه جلوی دروازه. اگر غفلت کنم خیلی ساده توپم میره اوت و کل این بازی مدت زمان گذشته م که تونستم همه رو دریبل کنم و با دروازه بان تک به تک بشم، به هدر میره. فرقش هم با موقعیت های قبلی اینه که دیگه دارم به دقیقه ۹۰ نزدیک میشم. درسم و کارم و زندگی شخصی و همه چیزم همزمان به این موقعیت رسیدن، همه هم همزمان. روزهای سختی در پیش است… کمکم می کنی؟


روزه ی سکوت

۴۸ نظر

باشه چشم! نمی نویسم… سکوت؛ سکوت باید! مثل همه روزهایی که ننوشتم؛ نمی نویسم. خفه میشم… خفه نمیشم ها؛ خفه م میکنه این بغض لعنتیِ از روی دلتنگی. می دونی؟ زیاد نذاشتم دلتنگ بمونی، هر موقع اراده کردی کنارت بودم، طعم دلتنگی رو نچشیدی، نمی دونی چقدر بغضش تلخه. آره… این پستم هم در مورد تو شد! زرد شدم دیگه، می بینی؟ زرد بودن خیلی بده؛ من همیشه زرد بودم، چون کلا عشق و عاشقی کار زردی ه؛ باید برم فاخر شم. البته ببخشید، من کلا شعر بلد نیستم بگم، یعنی اگر شعر گفتن کار فاخریه، باید بگم بلد نیستم شعر بگم. حتی جمله های عمیق و اینا هم نمیتونم از خودم در کنم که در حد و اندازه های تو باشه که بتونی بهشون واکنش نشون بدی؛ من فقط بلدم مثل شعرهای شمس لنگردوی؛ خیلی صریح و بی پرده از دلتنگی و بغض و دوست داشتنم بگم که خب می دونم دوست نداری!

من از اون موقع که یادمه، حتی پارسال همین موقع ها، همینجوری بودم؛ وقتی دلم تنگ میشد می نوشتم، خب اینجا وبلاگم بود دیگه؛ قبلا ها مال من بود؛ هنوز مثل الان همه چیزش مال تو نشده بود. هرچی دوست داشتم توش می نوشتم. همیشه هم باهاش لج می کردی. هیچوقت دوستش نداشتی. چون زرد بود؛ چون من بلد نبودم شعر بگم. چون فکر میکنی من شعر بلد نیستم بگم و حتما شعر خوندن و شنیدنش رو هم بلد نیستم، بعد تصورت از من اشتباه شد و شد اینی که الان هست. باشه… چشم! نمی نویسم. فقط دلم خیلی پره؛ بذار همین یه پست لعنتی رو هم بنویسم، زردیِ امروزم رو هم تحمل کن، قول میدم زرد نباشم. قول میدم واست شعر بگم مثل اینجا (لینکشو ترسیدم بذارم!) قول میدم منم مبهم شم. جوری که هیچکس هیچی از حرفام نفهمه بعد همینجوری توی کفِ مطلب هام بمونن و من همینجوری حال کنم واسه خودم. که مرموز و پیچیده باشم. که همه هی حدس بزنن که الان این پست مال اینه و اون پست ماله اون یکی ه واین حرفش احتمالا به خاطر فلان مسئله بوده و اون حرفش به خاطر فلان مسئله! باشه؛ منم گنگ میشم. گنگ بودن رو دوست داری. که وقتی میخوام از دوست داشتنم بگم انقدر غیرمستقیم و مبهم و پیچیده و لای هزار تا استعاره و شعر و حرف باشه که دو روز بعد بفهمی چقدر دوستت داشتم! ولی شرمنده دیگه؛ خدا منو این شکلی آفرید؛ صریح، صاف مثل همین کف دست.
این پست رو هم ببخش. میدونم مهربونی، چون دیدم هر بلایی سرت میارن راحت می بخشی. هرچقدر دلت رو میشکنن می بخشی! بی خیال! دلم پره. بنویسم، مثل همه حرف ها و حرکات و پست ها و استاتوس ها و حتی استاتوس های یاهو و جی تاک؛ شر میشه. باید رها باشی؛ باید بتونی دلبری کنی و من…
قول دادم؛ باید پای قولم بمونم. به هر قیمتی! مگه نه؟ به قیمت اینکه حتی ازم دور شی. به قیمت اینکه هرکس هرکاری دلش خواست بکنه و من صم بکم لال بمونم. به قیمت اینکه هر کس هر فکری خواست بکنه و من خفه بمونم. به همین قیت دیگه؟ به قیمت این حال داغون الانم. به قیمت این بغض همیشگی م. به قیمت این دل زخم خورده م. به قیمت این دل گرفته م. باشه. قبول! قول دادم و پاش می مونم. جاهایی هم که نتونستم خودمو کنترل میکنم، بهت نگاه میکنم، از تو یاد میگیرم. که چقدر قشنگ میتونی نقش یه آدم رها رو بازی کنی. خیلی خوبه. خیلی وقت ها بهت حسودی م میشه. به بقیه هم حسودی م میشه. که چقدر راحت بهت نزدیک میشن و بعد چقدر زود بخشیده میشن. چقدر دوستشون داری. چقدر سخت میتونی ازشون دل بکنی. خیلی حسود شدم تازگی ها. این حسودی رو نداشتم ها؛ تازگی ها تقویت شده. اصلا به شکل داغونی دلم هی حسودی میکنه! ای بابا؛ چقدر دلم پر بود امروز. چقدر سخت بود اینکه حتی یه کوچه هم برای دیدنم زیاد میشه. چقدر سخته کلِ عرض شهر واسم کمتر از یه کوچه میشه. اه… همش موج منفی شدم. ببخشید؛ فکر کن مغزم دوباره پریود شده. فکر کن کم آوردم از این بغضی که توی گلوم از نگفتن خیلی حرفا داره عذابم میده. فکر کن کم آوردم از این خوره ی روح م که بهت گفتم داره روحمو مثل خوره میخوره. این سکوت… سکوت… سکوت…
باشه؛ خفه میشم. سکوت…
روزه ی سکوت می گیرم قربت الی الله!