شبیه روزهای ۴ سال قبل، بعد از کنکور شدم. یعنی ۹ تیر ۸۶ که وبلاگم را تاسیس کردم. حس خوبی دارد، اینکه دیگر درس ت تمام شده و استرس و دردسرهای انتخاب واحد و کلاس و شهریه و امتحان و اینها را نداری، آپشن خوبی ست اما… یک دلتنگی عجیبی هم دارد. اینکه دانشگاه هم “ماضی” می شود، اصلا خوشایند نیست.
چهار سال و نیم، پرند، تترامنز، عشق اول، پژواک و… انقدر کلیدواژه خاطره انگیز از این دوران دارم که بخواهم بنویسم شان، کتاب می شود. نمی دانم به خاطر حال دلم است یا چیز دیگر، وقتی برمیگردم به خاطرات این ۴ سال، بغض بدی گلویم را تلخ می کند. خفه می شوم، اصلا یاد سوم اردیبهشت ۸۷ که می افتم، نفسم می گیرد.
نمی دانم مردانگی چقدرش به گریه نکردن مربوط است، اما اگر گریه کردن نشانه عدم مردانگی باشد، من اصلا مردی ندارم. چون تازگی ها فهمیده م خیلی بیشتر از آن که فکر می کنم آدم خاطره بازی هستم و هر خاطره، یک قطره می شود و سر می خورد و می آید پایین و…
یادم باشد به همسر آینده م بگویم اگر مردانگی را در گریه نکردن می داند، قید مرا بزند. من احساساتم… یا شاید هم نه، احساساتم نباشد، غم؛ غم از درون دیده م قطره قطره آب می شود. به پرند که فکر می کنم، به ترم اول، روز اول، عشق نگاه اولیم، چهارنفره هایمان (البته منظورم عبدالرضا و امید و ابراهیم است، با چهارنفره های پارسال اشتباه نشود!)، تترامنز، وبلاگ خصوصی، کفتربچه ی جیب دار، س.ح ، پژواک، حاجی، پاییز ۸۹، کتابخانه و… (بی انصاف، خاطرات سه ترم آخر دانشگاه را هم به خودت معطر کردی) و… | کات
می خواستم از دانشگاه و خاطراتش بنویسم اما به دانشگاه هم رحم نکردی، خاطره های سه ترم آخرم همه معادلات دانشگاهی م را هم به هم ریخت. بروم بمیرم اصلا!
پی نوشت: عادت ندارم چیزی را که می نویسم تغییر دهم. این مطلب همینطور بهم ریخته منتشر می شود تا انشالله روزی مفصل تر در مورد دانشگاه و خاطراتش بنویسم.
