شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

میم مثل تو!

۴۴ نظر

پیش نوشت: برنامه ی روزمادرِ فردا صبح شبکه دو سیما، برنامه روز از نو (ساعت ۷ تا ۹ صبح) را به هیچ وجه از دست ندهید. به لطف گوشه چشمِ حضرت زهرا(س)، یکی از بهترین برنامه های روز مادری خواهد شد که تا به حال دیده اید؛ البته اگر خدا بخواهد و بنده هایش!

سلام مامان!
پنجشنبه که همه مجری های برنامه برای مامان هاشون نامه نوشته بودن و داشتن می خوندن، منم همینجوری توی دلم، همزمان که بغضم رو قورت می دادم، این نامه رو کلمه به کلمه توی ذهنم می نوشتم. اگر تلخه بذار به حسابِ زخم های دلم. راستش، مثل بقیه، همین اول کار بگم که این نامه صرفا جهت معذرت خواهی نوشته شده. معذرت خواستن بابت تمام اذیت هایی که بیست و چهار سال برات داشتم، بالاخص این اذیت های یکسال گذشته م که…

.

مامان جون
می دونم که خدا نمیبخشه کسانی که اشک ت رو درآوردن ولی تو ببخش؛ اونقدر مهربون هستی که ببخشی… می دونم اما من ویژه ازت میخوام که ببخشی. دوست ندارم آه و نفرین ت پشت سر کسی باشه. خیانت کرد، بد کرد، هر چی که بود، ببخش! آهِ مادر، زندگی دو نفر رو میتونه به آتیش بکشه مامان؛ نذار آهِ تو زندگی شونو بسوزونه، زندگی اونا، همینجوری ش سوخته مامان.

.

مامان مهربونم
تو مهربون ترین مامان دنیایی؛ می دونی چرا؟ چون فکر نکنم هیچکس اندازه من مامانشو اذیت کرده باشه. اصلا پسربچه ای که از همون روزهای اول، اشک مامانش رو دربیاره، به درد لای جرز دیوار میخوره. آخه هنوزم وقتی خاطره های روزهایی که داداش وحید رو توی بیمارستان تنها گذاشتن و فوت کرد، و دو سال بعدش، دوباره “من” و “تو” و “بیمارستان” تنها بودیم و اشک هایی که از چشم هات می ریزن رو یادم میاد، راه نفسم تنگ میشه. وقتی از دو سالگی و سینه پهلویی که باعث قطع امیدِ تمام دکترهای شهر شد و پیرزنی که مثل یه فرشته با یه روغن نفسمو برگردوند رو تعریف میکنی، تازه میفهمم چقدر سختی کشیدی. وقتی یاد سنگ کلیه و عمل جراحی سال ۸۱ و اشکی که موقع گرفتن جواب آزمایش ها توی اتوبوس ریختی میفتم، از خودم خجالت میکشم. آخه یه بچه چقدر میتونه مامانشو اذیت کنه…

.

مامانِ خوبم
می دونم خیلی اذیتت کردم و خیلی جاها حرفت رو گوش نکردم، می دونم وقتی هر شب تا ساعت ۲ و ۳ بیدار میمونی تا من بیام و اومدنم رو ببینی و بعد بخوابی، می دونم سادگی ها و بچه گی هام هنوز باعث رنجش ت میشن، اما به حرمت این روزها، همه شون رو ببخش. قبل از اینکه من بخوام بخشیدی ها؛ وقتی هنوز سرم رو میذارم توی بغلت و دلِ شکسته م از تمام دنیا رو توی بغلت خالی میکنم، دستهای مهربونت که موهامو نوازش میکنه، ثابت میکنه که منو بخشیدی. وقتی یکشنبه توی ماشین، با دلسوزیِ و مهربونی، ازم میخوای دیگه به هیچکس توی این دنیای بی رحم اعتماد نکنم، یعنی منو بخشیدی.

.

مامان مرضیه
خیلی دوستت دارم. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی. پیارسال وقتی حالت بد شد رو یادت میاد؟ مثل دیوونه ها عرض شهر رو با ماشین اومدم و وقتی دیدم حالت خوب نیست، با بابا بردیم بیمارستان و دعوام با دکتر رو یادت هست؟ گریه هام وسط بیمارستان و خانومی که دیگه نتونست تحمل کنه و اجازه داد بیام داخل اتاقت رو یادت هست؟ اون یک شبی که خونه نبودی و از بغض، یک هفته صدام گرفته بود رو یادت هست؟ مامان خیلی دوستت دارم، خیلی بیشتر از بقیه بچه ها؛ بذار بهم بگن بچه ننه! بذار بهم بگن هنوز بزرگ نشده و دهنش بوی شیر میده! بذار بگن سوسول و مامانی! بذار هر چی میخوان بگن… اما من دیوونه وار دوستت دارم مامان…

.

مامان جان
فقط یه خواهش؛ واسم خیلی دعا کن. امسال بدجور به دعات محتاجم. دعای تو که پشت سرم باشه، دلم قرص میشه برای زندگی… برای انتخاب رشته ی تحصیلی… برای کار… برای ازدواج… برای همه ی زندگی؛ تو که هوامو داشته باشی، تو که پیش خدا وساطتم رو میکنی برای بخشش، تو که از خدا خوشبختی م رو بخوای، دلم آروم میشه. آروم میشه و مطمئن میشم که خدا سیاهی دلم رو، به حرمت پاکی دلت، پاک میکنه. پس دعام کن مامان… دعا کن عاقبت این جوونیِ پر از بالا و پایین و امتحان و سختی و عاشقی و غصه و دلتنگی م، به خیر باشه. باشه مامان؟!
روز ت عاشقانه مبارک… :*

پی نوشت: مردها هم مادر می شوند…


رادیوگردون – ۱

۲۲ نظر

بعد از پخش آزمایشیِ رادیوگردون که هفته گذشته با ترانه زیبا و شنیدنیِ معجزه از رضا صادقی، آغاز شد، این هفته رسما این رادیو را افتتاح می کنم. در اولین قسمت از رادیوگردون، به علت گرفتگیِ صدای خودم، از صدای خودم استفاده نشد، و به همین علت، از هنرمندان خوبِ کشور، مثل فرشید منافی، وحید جلیلوند، محمود فرجامی و حامدجوادزادهِ نازنین درخواست کردم که در این رادیو با من همکاری کنند که همه استقبال کردند و این شد که اولین برنامه، با صدای این عزیزان و ترانه های رضا صادقی و محمدعلیزاده و سامان جلیلی(!)، خدمت شما تقدیم می شود.

دانلود کنید، بشنوید، لذت ببرید و نظرات خود را در همین پست بنویسید…

قسمت اول:  Radio Gardoon 1


مردها هم مادر می شوند…

۲ نظر

وقتی عاشقش هستی، وقتی با تمام وجود دوستش داری تو هم مثل مادر، دیگر فقط برای خودت نیستی، بخشی از وجودت شده و دیگر آرامش برایت معنا ندارد؛ همیشه نگرانی و دلشوره اش را داری که مبادا اتفاقی برایش بیفتد؛ مردها هم مادر می شوند، وقتی عاشق می شوند!

م.صاد – خرداد ۹۰


چهار پاره از دوربرگردون

۲۲ نظر

۱ – حس می کنم نوک قلمم در حال خشکیدنه! به طرز عجیبی چند روزه هیچی ننوشتم و به جاش تا دلتون بخواد؛ توی ذهنم، چند تا فیلم کوتاه و فیلم سینمایی و رمان و شعر و برنامه رادیویی و برنامه تلویزیونی و حتی مستند رو نوشتم و تحلیل کردم و نقد کردم و قس علی هذا! ولی خب متاسفانه نمود بیرونی نداشته  و همه ی اینها، در دلم و ذهنم اتفاق افتاد و نوکِ این قلم، خشک باقی موند!

در همین راستا و بر همین اساس، این پست شاید طولانی تر از پستهای قبل باشه و صرفا جهت گرم کردن موتور نوشتن برای شنبه؛ خب می پرسید شنبه چه خبره؟ باید بگم که نه می تونم بگم و نه می خوام بگم و نه میشه که بگم! فقط باید بگم یه سورپرایز ویژه داریم، هم برای مجری ها، هم مخاطب ها و هم مدیران و هم… همه دیگه! هر کسی که به نوعی با برنامه در ارتباطه! داستان رو هم لو نمیدم تا روز شنبه خودتون روی آنتن ببینید.

۲ – قاعدتا با توجه به اتفاقات ناگوار و مزخرفی که روز تولدم افتاد، الان باید خیلی درب و داغون تر باشم اما شدیدن این یکی دو روز گذشته حالم خوبه و دلم رو به راهه و روحم سبکه. فقط یه مجموعه مدح و تقدیر از حسین علیزاده آماده کردم برای تولید آلبوم موسیقی زیرتیغ که موسیقی متن زیرتیغ و یک سری آهنگ دیگه رو در یک پکیج جمع کرده بود که واقعا آدم رو دیوونه می کنه. و من چقدر دیوونه شدم این چند روز و چقدر سبک شدم و چقدر خوب شدم و چقدر شهر، دوباره اردی بهشتی شد.

در همین راستا و بر همین اساس، سعی می کنم نمود این خوب بودن و خوب شدن رو هم به جامعه جهانی بروز بدم اما وقت نمی کنم خب! باورتون نمیشه اما طی ۷۲ ساعت گذشته کلهم اجمعین، شاید ۲ تا ۴ ساعت خوابیدم و یه جورایی مرده ی متحرک م. امروز رسما هوشیاری م زیر صفر بود و مثل یک آدم مست از دفتر تا خونه رانندگی کردم و واقعا به قول احمدی نژاد می تونم بگم امام زمان منو رسوند خونه مون!

۳ – همونطور که قبلا وعده داده بودم، فردا روز کنکور ارشده و قرار بود به خاطر اون فرشته ای که قراره توی دانشگاه آزاد تهران مرکز سال ۹۱ رشته علوم ارتباطات قبول شه و بیاد منو بگیره، برم کنکور بدم که با توجه به منتفی شدنِ قضایای اون فرشته، هیچی نخوندم و همینجوری محض حلال شدن اون ۵۰ هزار تومنی که خرج کردم، میرم امتحان میدم، تا ببینیم خدا چی می خواد!

در همین راستا و بر همین اساس، از اونجایی که بنده استادِ قبول شدن های همینجوری دورهمی م، یهو زد و دیدید قبول شدم و چند ماه دیگه خبر قبولی کنکور ارشدم رو دادم و اینها؛ توی این مملکت هیچی بعید نیست! فقط اگر اون روز این خبر رو دادم، داستان اون فرشته هه رو پیگیری نکنید که فرشته ای که اون موقع کنارمه، ناراحت میشه!

۴ – در راستای بخش انتهاییِ پست بالا؛ دوباره به ذات مقدسِ خودم که نوشتن توهمات فانتزیِ یک به اصطلاح طنزنویس ه برمی گردم و توهماتی از خودم در خواهم کرد که کمی گمراه تون خواهد کرد. از الان دارم میگم که پس فردا حتی اگر خبر ازدواج و بچه دار شدن هم نوشتم، باور نکنید! همه ی نوشته ها توهمات فانتزی ای بیش نیستند، برای بهتر زندگی کردن.

در همین راستا و بر همین اساس، باید بگم که یاد یه مصاحبه ی فرهاد آییش (یا بهروز بقایی، دقیقا یادم نیست کدومشون) افتادم که میگفت من یه زن واقعی دارم و یه زن مجازی! با زن واقعی م زندگی می کنم و زن مجازی م هم ایده آل ها رو تجربه می کنم. (نقل به مضمون)(یعنی عیناً عبارات واسه ایشون نیست. من کلیت رو عرض کردم) واسه همین دارم یه فرشته ی نازنینِ کوچولوی دوست داشتنی… (البته این توصیفات رو واسه بچه ی تازه به دنیا اومده استفاده می کنن اما من واسه اون معشوقه ی خیالی استفاده می کنم تا ببینم کی چی میخواد بگه؟!)

کجا بودیم؟! آها! در حال طراحی فرشته ی نازنینِ کوچولوی دوست داشتنی زندگی م توی ذهنم هستم تا عاشقانه ترین ها رو کنارش تجربه کنم. مسلما بهتر از اینه که برم سراغ زندگی واقعی ای که به یه اس ام اس بند ه! :D

۵ – امروز توی دفتر اتفاقاتی افتاد که من چندین بار تا مرز گریه رفتم اما از اونجایی که اشک هام مقدس تر از این هستن که غریبه ها ببیننشون، گریه نکردم. اما عوضش تا دلتون بخواد توی مسیر با حسین علیزاده با هم زار زدیم ها! اصن یه وعضی! کلا فضا، فضای مادر و حجم دوست داشتن مادر و خوبیِ مادر و بهشتِ زیر پای مادر و کلا نفس وجودیِ مادر بود که در ۶ باکس مختلف تکرار شد و پدر گلویِ پر از بغض ما رو درآورد.

در همین راستا و بر همین اساس، ما که نه مجری تلویزیون یم که بخوایم پیام تصویری بدیم، نه مجری رادیو که پیام صوتی بدیم… یه نامه ی مفصل و خوشگل و پر از حالِ خوب رو برای یگانه مادرم آماده کرده و دارم می نویسم که کلا دنیای نامه نگاری بین مادر و فرزندی رو متحول میکنه! فقط همینجوری هنوز نامه رو ننوشته خواستم پز بدم که… که نداشت البته! همین جا تموم میشه!

پ.ن ۱ : عقده های چند روز ننوشتن رو امروز در یک متن هزار کلمه ای که در کمتر از نیم ساعت نوشته شد، درآوردم. شدیدا احساس سبکی می کنم و حال م بهتر از قبل ه.
به همین علت، از همین تریبون خدا رو به خاطر آفرینش واژه ها شکر می کنیم!

پ.ن ۲ : دوستان مجازی؛ تا اطلاع ثانوی، از محیط ضاله ی فیسبوک دوری می کنم و همچنان پروفایلم رو غیرفعال نگه می دارم تا… روزی که بتونم از فیسبوک گردی لذت ببرم.
ضمن اینکه از اونجایی که با گوشی به جی تاک وصل هستم، از جواب دادن به اکثر پی ام ها معذورم.

پ.ن ۳ : رادیوگردون با کمی پیشرفت، جمعه شماره دوم خود را تجربه خواهد کرد. هنوز خیلی راه دارد برای حرفه ای شدن، انتظارات را کمی پایین بیاورید!

پ.ن ۴ : دیگه سرم داره رسما گیج میره و شدیدا درد می کنه. قبل از اینکه از حال برم، این مطلب رو ارسال می کنم تا کور شود هر آنکه نتوان دید! (واقعا چرا؟!)


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

۳۴ نظر

قسمت آخر سریال او یک فرشته بود یادتون هست؟! همونجایی که حسن جوهرچی بعد از کلی اتفاقات و جنجال ها و ماجراها و داستان ها، میره پای نماز؛ و توبه و دعا و استغفار میکنه و اون آقای سرابی (که به عنوان شیطان، هم اون بهاره افشاری بود و هم آقای سرابی بود) آخرین تلاش هاش رو می کنه برای گمراهیِ حسن جوهرچی، که در نهایت با یک نور سبز و ذکر چند دعا و توبه، داستانِ پر از تلخی و سیاهیِ “او یک فرشته بود” تموم شد.

در همین راستا، قسمت آخر سریال اغما رو هم یادتون هست؟! همونجایی که طه پژوهان (امین تارخ) متوجه میشه که الیاس (حامد کمیلی) شیطان بوده و اون هم میره توبه و دعا و نماز و استغفار و اینها؛ و ماجراهای یک ماهه گناهانی که مسلسل وار انجام داده بود، تموم میشه.

توی هر دو سریال هم شبهِ مناظره ی شیطان و فرشته و یا مناظره شیطان و انسان داشتیم. مناظره هایی که گره اصلی داستان رو باز می کرد و فکر کنم هر دو، توی قسمت یکی مونده به آخر اتفاق افتاد و باعث تحولات عمیق در انسان گمراه و توبه و اینها شد! یادتون هست؟

حالا بعد از ۵۹۵ روز بعد از یک تصادف انسان و شیطان،مناظره رو هم انجام دادم و دوباره به زندگی برمی گردم. دوباره تلاش می کنم برای خودم شدن. برای جبران پل هایی که در روزهای شیطانی خراب شد و تلخی ها و ناگواری هایی که اتفاق افتاد. برای تمام کردن روزهای سیاه و افسردگی. برای پایان دادن به مبارزه با تقدیر. برای… برای خیلی اتفاقات.

توی این چهل و هشت ساعت، بعد از یک عالمه فریاد زدن و از ته دل گریه کردن، برای خارج کردنِ زهر روزهای شیطانی از بدن و پاک کردن جسم و روحم، فقط می تونم بلند داد بزنم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

و از خدا بخوام، از این به بعد، بهم کمک کنه تا هم بتونم حق رو از ناحق، شیطان و رفتار شیطانی رو از اخلاق و رفتار اخلاقی و درست رو از نادرست، تشخیص بدم که سخت ترینِ روزهای یکسال و نیم گذشته، بالاخص ۹۰ روز گذشته، دوراهی های انتخاب بین شیطان و اخلاق بود که… گاهی شیطانی شد و گاهی اخلاقی؛ که هنوز نمی دونم چقدرش شیطانی بود و چقدرش اخلاقی.

پ.ن ۱ : از رگ گردن نزدیک تره اما..

پ.ن ۲ : این روزها همه رو یا الیاس می بینم یا پیربابا! (در راستای بازپخش سریال اغما از شبکه ی آی فیلم!)

پ.ن ۳ : یه شعری هم هست، نمیگم ش! همینجوری محض تنوع!

پ.ن ۴ : یادش بخیر قدیما پی نوشت هام از خود پست هام بیشتر جذابیت داشت!

پ.ن ۵ : یادم باشه تگ هم بذارم؛ بالاخره آپشنی ه که وجود داره و باید استفاده شه و اینا!

پ.ن ۶ : یه ترانه هم هست که لینکش هم توی وبم هست، اونم نمیگم ش که دل همه بسوزه! شکلک مردم آزاری

پ.ن ۷ : خو نمیتونم اون ترانه پی نوشت ۶ رو نگم. توی پی نوشت بعدی راهنمایی می کنم!

پ.ن ۸ : یهو امروز آهنگ “مرگ و زندگی” رضا صادقی رو توی ماشین شنیدم، اصلا فکرش رو هم نمی کردم روزی بخوام واقعی باهاش همذات پنداری کنم.

پ.ن ۹ : می دونید کدوم آهنگ رو میگم دیگه؟! همون “این حلقه که تو دستته، طناب اعدام منه و…”

پ.ن ۱۰ : صرفا خواستم پی نوشت ها دو رقمی شه! وگرنه مسئله خاصی نیست. حال ما خوب است، می توانید باور کنید!


رادیو گردون – پیش شماره

۲۵ نظر

برای پیش شماره رادیوگردون، فقط یک ترانه اختصاصی پخش می کنیم… ترانه ی معجزه با صدای رضاد صادقیِ نازنین!

دانلود کنید: Reza Sadeghi – Mojezeh و بشنوید (که فکر کنم آپشن شنیدنش فعال نیست!)

متن ترانه:

لبخند تو معجزه ست، معجزه کن دوباره

بذار دوباره مهتاب، رو خاک شب بباره

بذار که خاک تشنه، نگاه تو بنوشه

شب با طلوع چشمات، وقت سحر بپوشه

معجزه کن دوباره، وقتی که بی قرارم

وقتی که بی حضورت، آرامشی ندارم

تو لحظه های تردید، اسم منو صدا کن

از این سکوت دلگیر، قلب منو رها کن…


واقعیتِ رویای ۲۴ سالگی

۷۳ نظر

.

اصولا اکثر آدم ها برای تغییر، ساعت ۲۴ رو انتخاب میکنن؛ یعنی اکثراً هر کار جدیدی رو که میخوان شروع کنن، راس صفر عاشقی میگن “ایشالا از فردا دیگه فلان کار رو نمی کنم یا می کنم!” معتادها هم برای ترک کردن اعتیادشون، روز شنبه رو انتخاب میکنن و عموما شنبه ی هر هفته، روز آغاز ترک اعتیادشونه! کارمندها و کسانی هم تغییر و تحولات مالی در زندگی شون ایجاد می کنن، اول هر ماه رو برای آغاز این تغییرات و تحولات انتخاب میکنن و از اول هر ماه شروع میکنن به تغییر عادات مالی! یک سری هم اول هر سال تغییرات رو ایجاد میکنن… یا اول سال هجری شون و یا اول سال زندگی شون…

.

من هم به نوبه خودم توی ساعت صفر عاشقیِ آغازِ شنبه ی سال بیست و چهار زندگی م (تاکید میکنم امسال ۲۳ تمام شد و وارد ۲۴ شدم) یک سری تغییر و تحولات رو در نظر دارم… که خیلی هاش به خودمم مربوط نیست، چه برسه به وبلاگ! اما اونهایی که مربوط به وبلاگ و دنیای مجازی و مسائل عمومی میشه به این شرح خدمت تون اعلام می گرده!

.

-         بنده از همین تریبون رسما اعلام می کنم زین پس اگر هر مطلبی به هر شکلی در هر مکانی، تلویحی و ضمنی و مستقیم و به هر شکل دیگری، مبنی بر دلبری یا دلدادگی و یا غیره ی بنده دیدید، تا تایید رسمی اخبار از طریق همین وبلاگ، باور نکنید! در همین راستا از همین تریبون تاکید می کنم زین پس، مجموعه عاشقانه ی آرامی با معشوقه ی خیالی منتشر خواهد شد، تا روزی که صاحب اصلی عاشقانه ها، سر و کله ش پیدا شود!

.

-         بنده از همین تریبون اعلام می کنم، زین پس ریزبلاگ و مینیمال و توئیت و استاتوس هایی را که در شبکه های مختلف می نویسم، یک نسخه ش را هم در وبلاگ می گذارم. پس تا ثبت و تایید استاتوس ها از طریق وبلاگ، هیچکدام از نوشته ها ارزش قانونی ندارد و به من ربطی پیدا نمی کند!

.

-         بنده از همین تریبون تلویحاً(!) اعلام می کنم زین پس با توجه به دغدغه مندی های متعالی و اینها، شاهد یک سری مقالات و گزارش ها و مطالبی متفاوت نسبت به یکسال گذشته، خواهید بود که از همین جا، اعلام می کنم، در همین راستا، کامنت های وبلاگ تاییدی شده و تماماً با تایید و پاسخ بنده منتشر خواهد شد. باشد که همه با هم رستگار شویم!

.

-         بنده از همین تریبون اعلام می کنم، در راستای اعلامات موارد بالا؛ دو مجموعه شعر طنز و عاشقانه که نمونه هایی از آنها تا کنون منتشر شده بود، به صورت جدی تر و واقعی تر منتشر می شود تا ان شا الله سال آینده نسخه ی امضا شده ی کتابش را در نمایشگاه بیست و ششم کتاب خدمتتان تقدیم کنم!

.
ضمن اینکه جا داره از همین تریبون، از همه بروبچه های وبلاگی که توی این یکسال گذشته از طریق وبلاگ های مختلف دوستان، هواداران برنامه نیمروز، فیسبوک و غیره به جمع مخاطبان اضافه شدن، بابت خوندن وبلاگ و خودم(!) یک تشکر ویژه بکنم؛ البته درسته که تا اول بهمن هم وبلاگ خیلی آش دهن سوزی نبود، اما بعد از اول بهمن کمی تلخ شد که بابت تلخی آن روزها (که تا همین دیروز هم ادامه داشت) معذرت میخوام و امیدوارم در سایه ی دلی شاد و قلبی مطمئن و ضمیری اگاه و اینها، زین پس خنده های بیشتری بر لبانتان و شیطنت های بیشتری در چشمانتان ایجاد کنم! باشد که همه با هم رستگار شویم!

ضمن اینکه جا داره از همین تریبون (چه تریبون مفیدی شد!) از همه کسانی که طی یکسال گذشته خواسته یا ناخواسته دهن من رو سرویس کردن، تشکر ویژه تری کنم و اعلام کنم از آقای ز گرفته تا آقای ن، به حرمت امروزِ دوست داشتنیِ اردی بهشتی، همه رو بخشیده و حلال میکنم، غیر از تو سابق وبلاگ که تا عمر دارم، خیانت و گناهی که کردی رو نمی بخشم و از یاد نمی برم، باشد که هیچوقت رستگار نشوی!

ضمن اینکه جا داره این نوید رو هم بدم که رادیوگردون با پخش ترانه هایی آزمایشی، از فردا کار خودش رو آغاز میکنه. به امید اینکه در سایه ی اینترنت کشور، بتونیم بزودی تلویزیون اختصاصی گردونه تی وی رو هم راه اندازی کنیم، دارم مقدمات ادامه انتشار مجله ی طنز و سرگرمی دوربرگردون رو هم انجام میدم که البته برای آشنایی بیشتر، شماره های ۱ تا ۵ رو بزودی برای دانلود بازنشر می کنم که ببینید و حالش را ببرید و بیشتر با زوایای پنهان عجیب و غریب من آشنا بشید!

ضمن اینکه جا داره (میگن پر شده ولی من که این گوشه پایین رو می بینم، می بینم که ۲۲۸ کلمه ی دیگه جا داره) بابت همه تشکرات حضوری، زنگی، پیامکی، توئیتی، فیسبوکی، ایمیلی، کامنتی، پستی، پیغام خصوصی و… تشکر کنم و خودم هم به نوبه ی خودم تولد خودم رو به خودم تبریک بگم!

به قول شاعر: به امیدِ یه هوای تازه تر…

پی نوشت (توضیح عکس): در راستای تک فرزندی، کیک رو خودم نیم ساعت پیش زیر تگرگ رفتم خریدم و خودم هم می دونم اصلا خوشگل نیست! این رو هم می دونم که رنگ شمع ها یکی نیست! این رو هم می دونم که باید شمع ۲۳ رو فوت کنم، اما آقاهه شمع ۳ نداشت و به جاش ۴ داد، گفت عددش که فرق نمیکنه، منم گفتم آره و خریدم!


تولدم مبارک

۲۹ نظر

در راستای تمرین نگفتن چیزهایی که نباید گفت، سکوت می کنم و ساعت ده و سی دقیقه ی صبح جمعه پانزدهم اردی بهشت ۱۳۹۱، بیست و چهارمین سال زندگی م رو آغاز می کنم.

+ به تلخیِ گذر از ۳۶۵ رویا و مواجهه ای تلخ با واقعیت…
تولدم مبارک، آرام و با بغض خوانده شود.


همینجوری دورهمی!

۴۰ نظر

۱ . دیشب متوجه شدم لذتی که در پست نکردن بعضی نوشته ها هست، در پست کردن شون نیست! البته خوندن یه حدیث توی محیط ضاله فیسبوک هم بی تاثیر نبود که حدیثشو نمیگم که تبلیغ امامش نشه!

والا من هنوز در همون حال و هوای پست قبل م. ماشالا خدا امسال بعد از روزای اول اردی بهشت، زد ما رو از وسط دو نصف کرد و حالمون رو اساسی گرفت. میگم حالمون ینی حال همه مون؛ چون توی این چند روز گذشته ندیدم کسی رو که حرف خوب بزنه و حال دلش خوب باشه. ماشالا همه درب و داغون تر از هم، فقط به هم موج منفی می فرستن.

بر همین اساس، ترجیح میدم اینجور مواقع سکوت کنم و چیزی نگم. چون اگر چیزی بگم میشه “چس ناله” و اگر هم مث الان چیزی نگم، میشم “خود چس کننده!” سکوت اینجور موقه ها خوبه. الان خوبه دیگه. خودم واسه دل خودم می نویسم و خودم واسه خودم پست میکنم و خودم واسه خودم کامنت میذارم. به هیچ جای هیچ کس هم برنمیخوره. نه اون دخترک “…”۱ میره گریه هاشو واسه کسی دیگه ببره و نه اون پسرک “…”۲ واسه من ادا و اصول درمیاره. راحت زندگی م رو میکنم خو.

لینک مرتبط:

۱ :  معنی عبارت …  اول در دهخدا

۲ : معنی عبارت … دوم  در دهخدا

۲ . ماشالا این هفته هر کی از راه رسید یه لگدی به دل ما زد و رفت! ما هم همینجوری عزت نفس به خرج داده و هیچی نگفتیم. در همین راستا و از همین تریبون از تمام کسانی که طی هفته گذشته، به هر نحوی، مستقیم و غیرمستقیم در شکاندن دل بی صاحابِ ما قدمی برداشتند تشکر کرده و امیدوارم مزید بر علت شود و اینها! (این تیکه ی مزید بر علت هم افتاده دهنم و نمی دونم کجا استفاده میشه! کاربرد درستش رو بهم بگید!)

ایشالا سعی میکنم طی هفته های آتی با خرید چسب ضد شکست و دوجداره کردن دیوارهای دلم و صدا خفه کن و بقیه وسائل مورد نیاز، از همینجوری فرت و فرت شکسته شدن دلم جلوگیری کنم.

۳ . من هم همسو با بقیه آدم های دنیا، وقتی رویاپردازی می کنم و به مقصد رویاها که میرسم، با واقعیت روبرو میشم، با مغز می خورم زمین! در همین راستا باید عرض کنم که برای این هفته از زندگی م کلی برنامه چیده بودم که ماشالا با توجه به اتفاقات بسیار خوبی که افتاد؛ اصن خودم هم سورپرایز شدم و اینا! این شد که تمام رویاها و برنامه ها برای تولدم و هفته ی تولدم و اینها رفت لای باقالی ها!

تنها چیزی که کسی نمی تونه امسال جلوش رو بگیره، برنامه پیاده روی اردی بهشتی ایه که خودم واسه خودم گذاشتم و قراره همینجوری مث عاشقای دلشکسته و تنها و اینها، جمعه صبح از تجریش راه بیفتم و ظهر برسم راه آهن! همینجوری دورهمی! به جان خودم اگر این قضیه هم کنسل شه، جمعه خودکشی میکنم!

پی نوشت ۱ : یه زمونی این پی نوشت ها که الان یکی در میون نوشته نمیشن، واسه خودشون حکم یه پست رو داشتن!

پی نوشت ۲ : انقدر بد خورده توی برجک م که شکوفه شعرم پژمرد و شعر گفتن م نمیاد! یکی احساساتم رو بربینگیزه که پاشم شعر بگم!

پی نوشت ۳ : احتمالا اگر با شعر ارضا نشم میرم سراغ دنیای نقاشی و اینها! خدا به نقاش ها صبر بده!

پی نوشت ۴ : بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت… سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!

پی نوشت ۵ : چند تا مقاله ی آدم حسابی توی ذهنمه که حوصله میخواد که تایپشون کنم! تایپشون کنم فک کنم کلا از برنامه روز از نو که هیچی، از شبکه دو که هیچی، از سازمان صدا و سیما که هیچی، از کل مملکت میندازنم بیرون!

پی نوشت ۶ : من به قولم عمل کردم، خدا جون به جان خودم به قول ت عمل نکنی، دیگه نه من نه تو!


شکلک پریود مغزی

۴۶ نظر

یه وختایی هم هست خب آدم پریود مغزی میشه خو! نوشتنش نمیاد خو! حوصله ش نمیاد خو! دلش می گیره خو! دلش تنگ میشه خو! حالش بد میشه خو! دپ میشه خو! کلافه میشه خو! تلخ میشه خو! بد میشه خو! بهاری میشه خو! ناز نازو میشه خو! قهر میکنه خو! حوصله ش سر میره خو! خوابالو میشه خو! سرش درد می گیره خو! کلیه ش درد میگیره خو! چشماش کم سو میشه خو! حالش گرفته میشه خو! اعتماد به نفسش یهو با مغز میخوره زمین خو! خنده هاش تموم میشه خو! قلمش زهر میشه خو! نمازش شکسته میشه خو! بغضش میگیره خو! گلوش درد میگیره خو! اشکاش بند نمیاد خو! قلبش میگیره خو! احساسش میمیره خو! وبش آپ نمیشه خو… ازش انتظار نداشته باشید…