شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

انزوای خویشتن

۲۲ نظر

یه شعری بود در مورد انزوای خویشتن و اینها، الان یادم نمیاد و حوصله سرچ کردنش رو هم ندارم. هر چی که هست الان حس م توی همون حال و هوای انزوای خویشتن ه. یه جورایی… اممممممممم… نمی دونم. یه حس مزخرفی ه. توضیحش سخته! وایسید!

این روزها که فیسبوک رو دی اکتیو کردم و دیگه توی یاهو مسنجر آن نمیشم و دیگه توی جی تاک نیستم و یا اگر باشم جواب هیچکس رو نمیدم و وبلاگ رو به امون خدا ول کردم و جواب کامنت ها رو هم نمیدم و گوشیم هم واسم بی اهمیت ترین وسیله زندگی م شده و اگر مجبور نباشم، جواب اس ام اس ها رو هم نمیدم و دیگه نه به کسی زنگ می زنم و نه با کسی قرار حضوری میذارم، متوجه شدم که در مرحله ی انزوای خویشتن م.

هفته ی پیش به بچه ها گفتم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. نه اس ام اس خنده داری که یهو به گوشی م سند شه و نه آهنگ های خوبی که این مدت شنیدم و نه هیچ شعر و داستان و کتاب و وبلاگ و متن و مقاله ای که خوندم و نه مسخره بازی هایی که توی جی تاک با استاتوس های هم داشتیم و نه گودر رو با تمام یخ بودنش، بالا پایین کردن و نه گشتن توی فیسبوک و سرک کشیدن به مغز استخون زندگی شخصی دوستان… و نه حتی عاشقی! هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. یه جورایی انگار کلا حس و قدرت حامسه(!) م رو از دست دادم. منی که عهد کرده بودم که به دلم و خودم و ذهنم و روحم و قلبم و احساسم و… یه مدت استراحت بدم، حتی با فشار و تهدیدِ و زوری که خودم روی خودم گذاشتم هم احساسم راه نیفتاد. یه موجودِ سفت و سخت و سنگ و زمخت و تلخ و تفلون(!) و نچسب و بی مزه و دپ و پریود و گیج و منگ و پرت و درب و داغونم که به معنی واقعی کلمه، حالم داره از خودم به هم می خوره.

این هفته میخواستم کلا فاز خودم رو هم عوض کنم و برم توی کارهای فرهیخته و روشنفکری، ولی هیچ شوق و ذوق و انرژی ای همراهی م نکرد تا مثلا توی وبلاگ، در نقد اینکه چرا دیشب فیلم سینمایی چپ دست با تمام بخش های ساز و آواز و رقص و بزن و بکوب هاش پخش میشه اما گلچینِ ویژه برنامه ی روز مادر برنامه مون (روز از نو) که از خودِ تلویزیون، زنده پخش شده، مجوزِ پخش نمیگیره، بنویسم!

این حس و حال و شرایط و روزها رو دوست ندارم. امروز با دو نفر از دوستای قدیمی قرار حضوری گذاشتم، اس ام اس بازی های الکی رو هم شروع کردم و این تیکه ی “چیزِ شما چیزه، چیز ما توله سگه!” که همون دیالوگ معروف شهاب حسینی توی جدایی نادره و الان توی توییتر خیلی مُد شده رو هی به اشکال مختلف به ملت اس ام اس می کنم و دوباره میخوام جی تاک رو نصب کنم؛ اما… با این حال تا این مهدی، همون مهدی همیشگی بشه زمان زیادی لازمه.

خدا لعنت کنه باعث و بانی ش رو که هیچوقت نگذشتم و نبخشیدم و نمی بخشمش! ایشالا خدا هم ازش نگذره و نبخشه. الهی آمین!

.

پی نوشت ۱ : امروز اومدم دفتر که برای رادیو گردون صدای خودم رو ضبط و پخش کنم، ولی نه حسش رو داشتم و نه وقتشو! رادیوگردون با صدای خودم بمونه واسه روزی که صدام رنگ داشته باشه.

پی نوشت ۲ : لینک دانلود بخش های مختلف برنامه رو توی یوتیوب گذاشتم اما چون فیلتره، برداشتم. توی وب خودم هم چون حجمش زیاد بود نتونستم آپلود کنم، به همین خاطر به مرور توی سایت آپارات اپلود می کنم و توی این ستون سمت راست وبلاگ می ذارم تا از اونجا ببینید یا دانلود کنید.

پی نوشت ۳ : به اون وعده ی ترسناک… البته چرا ترسناک؟! به اون وعده ی باورنکردنی ش دارم نزدیک میشم. کمی استرس پیدا کردم. واقعی شدن و عملی شدنش کمی ترسناکه اما جذابیتش بر ترسش غلبه داره! همچنان منتظرم…

پی نوشت ۴ : دارم میزنم توی خط داستان های کارآگاهی و جنایی! تیریپ دادگاه و قتل و اعدام و دعوا و اینها! مخصوصا وقتی اون روز واقعا زنگ زد و مثلاً تهدید کرد، شبش توی داستانم توی بخش دادگاهش ثبت کردم که “از این به بعد همه مسئولیت های حفظ جونِ من بر عهده ی دادگاهه! اگه یه تار مو از من کم بشه تقصیر این آقائه!” و با دست نشونش دادم! :D


دانلود برنامه روز از نو؛ ویژه برنامه ی روز مادر

۱۶ نظر

مشاهده و دانلود ویدئوهای ویژه برنامه روز مادر “روز از نو” در شبکه یوتیوب!

ارتباط تصویری با دختر خانم محمدی در خارج از کشور

http://www.youtube.com/watch?v=GffrpCzudKI&feature=youtu.be

گیتار زدن و خوانندگی سهیل محزون برای روز مادر

http://www.youtube.com/watch?v=6kOg2RqrsPo&feature=youtu.be

نامه تصویری مجریان برنامه روز از نو برای ویژه برنامه روز مادر

http://youtu.be/c0rOF5tGc84

خانم رستمی (مجری برنامه) و مادرش در بیمارستان

http://youtu.be/LRLMNvtlxXk

غافلگیری مجری برنامه روی آنتن زنده ویژه برنامه روز مادر روز از نو

http://youtu.be/B3uRSgmE7uQ

کلیپ تصویری سراسیمه سلام؛ ویژه حضرت زهرا(س) در برنامه روز از نو

http://youtu.be/s8fEQn7Lg6s

..

تیتراژ ویژه برنامه روز از نو روز مادر، کلیپ تصویری ستاره زد سلام کن با صدای فرمان فتحعلیان

http://youtu.be/-HpCkFRurYc

دو گزارش از آسایشگاه سالمندان کهریزک؛ از خانم نرگس فتحی

http://youtu.be/ueqN7rCziBw

http://youtu.be/lJFQgb-12D0


میم مثل تو!

۴۷ نظر

پیش نوشت: برنامه ی روزمادرِ فردا صبح شبکه دو سیما، برنامه روز از نو (ساعت ۷ تا ۹ صبح) را به هیچ وجه از دست ندهید. به لطف گوشه چشمِ حضرت زهرا(س)، یکی از بهترین برنامه های روز مادری خواهد شد که تا به حال دیده اید؛ البته اگر خدا بخواهد و بنده هایش!

سلام مامان!
پنجشنبه که همه مجری های برنامه برای مامان هاشون نامه نوشته بودن و داشتن می خوندن، منم همینجوری توی دلم، همزمان که بغضم رو قورت می دادم، این نامه رو کلمه به کلمه توی ذهنم می نوشتم. اگر تلخه بذار به حسابِ زخم های دلم. راستش، مثل بقیه، همین اول کار بگم که این نامه صرفا جهت معذرت خواهی نوشته شده. معذرت خواستن بابت تمام اذیت هایی که بیست و چهار سال برات داشتم، بالاخص این اذیت های یکسال گذشته م که…

.

مامان جون
می دونم که خدا نمیبخشه کسانی که اشک ت رو درآوردن ولی تو ببخش؛ اونقدر مهربون هستی که ببخشی… می دونم اما من ویژه ازت میخوام که ببخشی. دوست ندارم آه و نفرین ت پشت سر کسی باشه. خیانت کرد، بد کرد، هر چی که بود، ببخش! آهِ مادر، زندگی دو نفر رو میتونه به آتیش بکشه مامان؛ نذار آهِ تو زندگی شونو بسوزونه، زندگی اونا، همینجوری ش سوخته مامان.

.

مامان مهربونم
تو مهربون ترین مامان دنیایی؛ می دونی چرا؟ چون فکر نکنم هیچکس اندازه من مامانشو اذیت کرده باشه. اصلا پسربچه ای که از همون روزهای اول، اشک مامانش رو دربیاره، به درد لای جرز دیوار میخوره. آخه هنوزم وقتی خاطره های روزهایی که داداش وحید رو توی بیمارستان تنها گذاشتن و فوت کرد، و دو سال بعدش، دوباره “من” و “تو” و “بیمارستان” تنها بودیم و اشک هایی که از چشم هات می ریزن رو یادم میاد، راه نفسم تنگ میشه. وقتی از دو سالگی و سینه پهلویی که باعث قطع امیدِ تمام دکترهای شهر شد و پیرزنی که مثل یه فرشته با یه روغن نفسمو برگردوند رو تعریف میکنی، تازه میفهمم چقدر سختی کشیدی. وقتی یاد سنگ کلیه و عمل جراحی سال ۸۱ و اشکی که موقع گرفتن جواب آزمایش ها توی اتوبوس ریختی میفتم، از خودم خجالت میکشم. آخه یه بچه چقدر میتونه مامانشو اذیت کنه…

.

مامانِ خوبم
می دونم خیلی اذیتت کردم و خیلی جاها حرفت رو گوش نکردم، می دونم وقتی هر شب تا ساعت ۲ و ۳ بیدار میمونی تا من بیام و اومدنم رو ببینی و بعد بخوابی، می دونم سادگی ها و بچه گی هام هنوز باعث رنجش ت میشن، اما به حرمت این روزها، همه شون رو ببخش. قبل از اینکه من بخوام بخشیدی ها؛ وقتی هنوز سرم رو میذارم توی بغلت و دلِ شکسته م از تمام دنیا رو توی بغلت خالی میکنم، دستهای مهربونت که موهامو نوازش میکنه، ثابت میکنه که منو بخشیدی. وقتی یکشنبه توی ماشین، با دلسوزیِ و مهربونی، ازم میخوای دیگه به هیچکس توی این دنیای بی رحم اعتماد نکنم، یعنی منو بخشیدی.

.

مامان مرضیه
خیلی دوستت دارم. خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی. پیارسال وقتی حالت بد شد رو یادت میاد؟ مثل دیوونه ها عرض شهر رو با ماشین اومدم و وقتی دیدم حالت خوب نیست، با بابا بردیم بیمارستان و دعوام با دکتر رو یادت هست؟ گریه هام وسط بیمارستان و خانومی که دیگه نتونست تحمل کنه و اجازه داد بیام داخل اتاقت رو یادت هست؟ اون یک شبی که خونه نبودی و از بغض، یک هفته صدام گرفته بود رو یادت هست؟ مامان خیلی دوستت دارم، خیلی بیشتر از بقیه بچه ها؛ بذار بهم بگن بچه ننه! بذار بهم بگن هنوز بزرگ نشده و دهنش بوی شیر میده! بذار بگن سوسول و مامانی! بذار هر چی میخوان بگن… اما من دیوونه وار دوستت دارم مامان…

.

مامان جان
فقط یه خواهش؛ واسم خیلی دعا کن. امسال بدجور به دعات محتاجم. دعای تو که پشت سرم باشه، دلم قرص میشه برای زندگی… برای انتخاب رشته ی تحصیلی… برای کار… برای ازدواج… برای همه ی زندگی؛ تو که هوامو داشته باشی، تو که پیش خدا وساطتم رو میکنی برای بخشش، تو که از خدا خوشبختی م رو بخوای، دلم آروم میشه. آروم میشه و مطمئن میشم که خدا سیاهی دلم رو، به حرمت پاکی دلت، پاک میکنه. پس دعام کن مامان… دعا کن عاقبت این جوونیِ پر از بالا و پایین و امتحان و سختی و عاشقی و غصه و دلتنگی م، به خیر باشه. باشه مامان؟!
روز ت عاشقانه مبارک… :*

پی نوشت: مردها هم مادر می شوند…


رادیوگردون – ۱

۲۴ نظر

بعد از پخش آزمایشیِ رادیوگردون که هفته گذشته با ترانه زیبا و شنیدنیِ معجزه از رضا صادقی، آغاز شد، این هفته رسما این رادیو را افتتاح می کنم. در اولین قسمت از رادیوگردون، به علت گرفتگیِ صدای خودم، از صدای خودم استفاده نشد، و به همین علت، از هنرمندان خوبِ کشور، مثل فرشید منافی، وحید جلیلوند، محمود فرجامی و حامدجوادزادهِ نازنین درخواست کردم که در این رادیو با من همکاری کنند که همه استقبال کردند و این شد که اولین برنامه، با صدای این عزیزان و ترانه های رضا صادقی و محمدعلیزاده و سامان جلیلی(!)، خدمت شما تقدیم می شود.

دانلود کنید، بشنوید، لذت ببرید و نظرات خود را در همین پست بنویسید…

قسمت اول:  Radio Gardoon 1


مردها هم مادر می شوند…

۲ نظر

وقتی عاشقش هستی، وقتی با تمام وجود دوستش داری تو هم مثل مادر، دیگر فقط برای خودت نیستی، بخشی از وجودت شده و دیگر آرامش برایت معنا ندارد؛ همیشه نگرانی و دلشوره اش را داری که مبادا اتفاقی برایش بیفتد؛ مردها هم مادر می شوند، وقتی عاشق می شوند!

م.صاد – خرداد ۹۰


چهار پاره از دوربرگردون

۲۲ نظر

۱ – حس می کنم نوک قلمم در حال خشکیدنه! به طرز عجیبی چند روزه هیچی ننوشتم و به جاش تا دلتون بخواد؛ توی ذهنم، چند تا فیلم کوتاه و فیلم سینمایی و رمان و شعر و برنامه رادیویی و برنامه تلویزیونی و حتی مستند رو نوشتم و تحلیل کردم و نقد کردم و قس علی هذا! ولی خب متاسفانه نمود بیرونی نداشته  و همه ی اینها، در دلم و ذهنم اتفاق افتاد و نوکِ این قلم، خشک باقی موند!

در همین راستا و بر همین اساس، این پست شاید طولانی تر از پستهای قبل باشه و صرفا جهت گرم کردن موتور نوشتن برای شنبه؛ خب می پرسید شنبه چه خبره؟ باید بگم که نه می تونم بگم و نه می خوام بگم و نه میشه که بگم! فقط باید بگم یه سورپرایز ویژه داریم، هم برای مجری ها، هم مخاطب ها و هم مدیران و هم… همه دیگه! هر کسی که به نوعی با برنامه در ارتباطه! داستان رو هم لو نمیدم تا روز شنبه خودتون روی آنتن ببینید.

۲ – قاعدتا با توجه به اتفاقات ناگوار و مزخرفی که روز تولدم افتاد، الان باید خیلی درب و داغون تر باشم اما شدیدن این یکی دو روز گذشته حالم خوبه و دلم رو به راهه و روحم سبکه. فقط یه مجموعه مدح و تقدیر از حسین علیزاده آماده کردم برای تولید آلبوم موسیقی زیرتیغ که موسیقی متن زیرتیغ و یک سری آهنگ دیگه رو در یک پکیج جمع کرده بود که واقعا آدم رو دیوونه می کنه. و من چقدر دیوونه شدم این چند روز و چقدر سبک شدم و چقدر خوب شدم و چقدر شهر، دوباره اردی بهشتی شد.

در همین راستا و بر همین اساس، سعی می کنم نمود این خوب بودن و خوب شدن رو هم به جامعه جهانی بروز بدم اما وقت نمی کنم خب! باورتون نمیشه اما طی ۷۲ ساعت گذشته کلهم اجمعین، شاید ۲ تا ۴ ساعت خوابیدم و یه جورایی مرده ی متحرک م. امروز رسما هوشیاری م زیر صفر بود و مثل یک آدم مست از دفتر تا خونه رانندگی کردم و واقعا به قول احمدی نژاد می تونم بگم امام زمان منو رسوند خونه مون!

۳ – همونطور که قبلا وعده داده بودم، فردا روز کنکور ارشده و قرار بود به خاطر اون فرشته ای که قراره توی دانشگاه آزاد تهران مرکز سال ۹۱ رشته علوم ارتباطات قبول شه و بیاد منو بگیره، برم کنکور بدم که با توجه به منتفی شدنِ قضایای اون فرشته، هیچی نخوندم و همینجوری محض حلال شدن اون ۵۰ هزار تومنی که خرج کردم، میرم امتحان میدم، تا ببینیم خدا چی می خواد!

در همین راستا و بر همین اساس، از اونجایی که بنده استادِ قبول شدن های همینجوری دورهمی م، یهو زد و دیدید قبول شدم و چند ماه دیگه خبر قبولی کنکور ارشدم رو دادم و اینها؛ توی این مملکت هیچی بعید نیست! فقط اگر اون روز این خبر رو دادم، داستان اون فرشته هه رو پیگیری نکنید که فرشته ای که اون موقع کنارمه، ناراحت میشه!

۴ – در راستای بخش انتهاییِ پست بالا؛ دوباره به ذات مقدسِ خودم که نوشتن توهمات فانتزیِ یک به اصطلاح طنزنویس ه برمی گردم و توهماتی از خودم در خواهم کرد که کمی گمراه تون خواهد کرد. از الان دارم میگم که پس فردا حتی اگر خبر ازدواج و بچه دار شدن هم نوشتم، باور نکنید! همه ی نوشته ها توهمات فانتزی ای بیش نیستند، برای بهتر زندگی کردن.

در همین راستا و بر همین اساس، باید بگم که یاد یه مصاحبه ی فرهاد آییش (یا بهروز بقایی، دقیقا یادم نیست کدومشون) افتادم که میگفت من یه زن واقعی دارم و یه زن مجازی! با زن واقعی م زندگی می کنم و زن مجازی م هم ایده آل ها رو تجربه می کنم. (نقل به مضمون)(یعنی عیناً عبارات واسه ایشون نیست. من کلیت رو عرض کردم) واسه همین دارم یه فرشته ی نازنینِ کوچولوی دوست داشتنی… (البته این توصیفات رو واسه بچه ی تازه به دنیا اومده استفاده می کنن اما من واسه اون معشوقه ی خیالی استفاده می کنم تا ببینم کی چی میخواد بگه؟!)

کجا بودیم؟! آها! در حال طراحی فرشته ی نازنینِ کوچولوی دوست داشتنی زندگی م توی ذهنم هستم تا عاشقانه ترین ها رو کنارش تجربه کنم. مسلما بهتر از اینه که برم سراغ زندگی واقعی ای که به یه اس ام اس بند ه! :D

۵ – امروز توی دفتر اتفاقاتی افتاد که من چندین بار تا مرز گریه رفتم اما از اونجایی که اشک هام مقدس تر از این هستن که غریبه ها ببیننشون، گریه نکردم. اما عوضش تا دلتون بخواد توی مسیر با حسین علیزاده با هم زار زدیم ها! اصن یه وعضی! کلا فضا، فضای مادر و حجم دوست داشتن مادر و خوبیِ مادر و بهشتِ زیر پای مادر و کلا نفس وجودیِ مادر بود که در ۶ باکس مختلف تکرار شد و پدر گلویِ پر از بغض ما رو درآورد.

در همین راستا و بر همین اساس، ما که نه مجری تلویزیون یم که بخوایم پیام تصویری بدیم، نه مجری رادیو که پیام صوتی بدیم… یه نامه ی مفصل و خوشگل و پر از حالِ خوب رو برای یگانه مادرم آماده کرده و دارم می نویسم که کلا دنیای نامه نگاری بین مادر و فرزندی رو متحول میکنه! فقط همینجوری هنوز نامه رو ننوشته خواستم پز بدم که… که نداشت البته! همین جا تموم میشه!

پ.ن ۱ : عقده های چند روز ننوشتن رو امروز در یک متن هزار کلمه ای که در کمتر از نیم ساعت نوشته شد، درآوردم. شدیدا احساس سبکی می کنم و حال م بهتر از قبل ه.
به همین علت، از همین تریبون خدا رو به خاطر آفرینش واژه ها شکر می کنیم!

پ.ن ۲ : دوستان مجازی؛ تا اطلاع ثانوی، از محیط ضاله ی فیسبوک دوری می کنم و همچنان پروفایلم رو غیرفعال نگه می دارم تا… روزی که بتونم از فیسبوک گردی لذت ببرم.
ضمن اینکه از اونجایی که با گوشی به جی تاک وصل هستم، از جواب دادن به اکثر پی ام ها معذورم.

پ.ن ۳ : رادیوگردون با کمی پیشرفت، جمعه شماره دوم خود را تجربه خواهد کرد. هنوز خیلی راه دارد برای حرفه ای شدن، انتظارات را کمی پایین بیاورید!

پ.ن ۴ : دیگه سرم داره رسما گیج میره و شدیدا درد می کنه. قبل از اینکه از حال برم، این مطلب رو ارسال می کنم تا کور شود هر آنکه نتوان دید! (واقعا چرا؟!)


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

۳۴ نظر

قسمت آخر سریال او یک فرشته بود یادتون هست؟! همونجایی که حسن جوهرچی بعد از کلی اتفاقات و جنجال ها و ماجراها و داستان ها، میره پای نماز؛ و توبه و دعا و استغفار میکنه و اون آقای سرابی (که به عنوان شیطان، هم اون بهاره افشاری بود و هم آقای سرابی بود) آخرین تلاش هاش رو می کنه برای گمراهیِ حسن جوهرچی، که در نهایت با یک نور سبز و ذکر چند دعا و توبه، داستانِ پر از تلخی و سیاهیِ “او یک فرشته بود” تموم شد.

در همین راستا، قسمت آخر سریال اغما رو هم یادتون هست؟! همونجایی که طه پژوهان (امین تارخ) متوجه میشه که الیاس (حامد کمیلی) شیطان بوده و اون هم میره توبه و دعا و نماز و استغفار و اینها؛ و ماجراهای یک ماهه گناهانی که مسلسل وار انجام داده بود، تموم میشه.

توی هر دو سریال هم شبهِ مناظره ی شیطان و فرشته و یا مناظره شیطان و انسان داشتیم. مناظره هایی که گره اصلی داستان رو باز می کرد و فکر کنم هر دو، توی قسمت یکی مونده به آخر اتفاق افتاد و باعث تحولات عمیق در انسان گمراه و توبه و اینها شد! یادتون هست؟

حالا بعد از ۵۹۵ روز بعد از یک تصادف انسان و شیطان،مناظره رو هم انجام دادم و دوباره به زندگی برمی گردم. دوباره تلاش می کنم برای خودم شدن. برای جبران پل هایی که در روزهای شیطانی خراب شد و تلخی ها و ناگواری هایی که اتفاق افتاد. برای تمام کردن روزهای سیاه و افسردگی. برای پایان دادن به مبارزه با تقدیر. برای… برای خیلی اتفاقات.

توی این چهل و هشت ساعت، بعد از یک عالمه فریاد زدن و از ته دل گریه کردن، برای خارج کردنِ زهر روزهای شیطانی از بدن و پاک کردن جسم و روحم، فقط می تونم بلند داد بزنم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

و از خدا بخوام، از این به بعد، بهم کمک کنه تا هم بتونم حق رو از ناحق، شیطان و رفتار شیطانی رو از اخلاق و رفتار اخلاقی و درست رو از نادرست، تشخیص بدم که سخت ترینِ روزهای یکسال و نیم گذشته، بالاخص ۹۰ روز گذشته، دوراهی های انتخاب بین شیطان و اخلاق بود که… گاهی شیطانی شد و گاهی اخلاقی؛ که هنوز نمی دونم چقدرش شیطانی بود و چقدرش اخلاقی.

پ.ن ۱ : از رگ گردن نزدیک تره اما..

پ.ن ۲ : این روزها همه رو یا الیاس می بینم یا پیربابا! (در راستای بازپخش سریال اغما از شبکه ی آی فیلم!)

پ.ن ۳ : یه شعری هم هست، نمیگم ش! همینجوری محض تنوع!

پ.ن ۴ : یادش بخیر قدیما پی نوشت هام از خود پست هام بیشتر جذابیت داشت!

پ.ن ۵ : یادم باشه تگ هم بذارم؛ بالاخره آپشنی ه که وجود داره و باید استفاده شه و اینا!

پ.ن ۶ : یه ترانه هم هست که لینکش هم توی وبم هست، اونم نمیگم ش که دل همه بسوزه! شکلک مردم آزاری

پ.ن ۷ : خو نمیتونم اون ترانه پی نوشت ۶ رو نگم. توی پی نوشت بعدی راهنمایی می کنم!

پ.ن ۸ : یهو امروز آهنگ “مرگ و زندگی” رضا صادقی رو توی ماشین شنیدم، اصلا فکرش رو هم نمی کردم روزی بخوام واقعی باهاش همذات پنداری کنم.

پ.ن ۹ : می دونید کدوم آهنگ رو میگم دیگه؟! همون “این حلقه که تو دستته، طناب اعدام منه و…”

پ.ن ۱۰ : صرفا خواستم پی نوشت ها دو رقمی شه! وگرنه مسئله خاصی نیست. حال ما خوب است، می توانید باور کنید!


رادیو گردون – پیش شماره

۲۵ نظر

برای پیش شماره رادیوگردون، فقط یک ترانه اختصاصی پخش می کنیم… ترانه ی معجزه با صدای رضاد صادقیِ نازنین!

دانلود کنید: Reza Sadeghi – Mojezeh و بشنوید (که فکر کنم آپشن شنیدنش فعال نیست!)

متن ترانه:

لبخند تو معجزه ست، معجزه کن دوباره

بذار دوباره مهتاب، رو خاک شب بباره

بذار که خاک تشنه، نگاه تو بنوشه

شب با طلوع چشمات، وقت سحر بپوشه

معجزه کن دوباره، وقتی که بی قرارم

وقتی که بی حضورت، آرامشی ندارم

تو لحظه های تردید، اسم منو صدا کن

از این سکوت دلگیر، قلب منو رها کن…


واقعیتِ رویای ۲۴ سالگی

۷۳ نظر

.

اصولا اکثر آدم ها برای تغییر، ساعت ۲۴ رو انتخاب میکنن؛ یعنی اکثراً هر کار جدیدی رو که میخوان شروع کنن، راس صفر عاشقی میگن “ایشالا از فردا دیگه فلان کار رو نمی کنم یا می کنم!” معتادها هم برای ترک کردن اعتیادشون، روز شنبه رو انتخاب میکنن و عموما شنبه ی هر هفته، روز آغاز ترک اعتیادشونه! کارمندها و کسانی هم تغییر و تحولات مالی در زندگی شون ایجاد می کنن، اول هر ماه رو برای آغاز این تغییرات و تحولات انتخاب میکنن و از اول هر ماه شروع میکنن به تغییر عادات مالی! یک سری هم اول هر سال تغییرات رو ایجاد میکنن… یا اول سال هجری شون و یا اول سال زندگی شون…

.

من هم به نوبه خودم توی ساعت صفر عاشقیِ آغازِ شنبه ی سال بیست و چهار زندگی م (تاکید میکنم امسال ۲۳ تمام شد و وارد ۲۴ شدم) یک سری تغییر و تحولات رو در نظر دارم… که خیلی هاش به خودمم مربوط نیست، چه برسه به وبلاگ! اما اونهایی که مربوط به وبلاگ و دنیای مجازی و مسائل عمومی میشه به این شرح خدمت تون اعلام می گرده!

.

-         بنده از همین تریبون رسما اعلام می کنم زین پس اگر هر مطلبی به هر شکلی در هر مکانی، تلویحی و ضمنی و مستقیم و به هر شکل دیگری، مبنی بر دلبری یا دلدادگی و یا غیره ی بنده دیدید، تا تایید رسمی اخبار از طریق همین وبلاگ، باور نکنید! در همین راستا از همین تریبون تاکید می کنم زین پس، مجموعه عاشقانه ی آرامی با معشوقه ی خیالی منتشر خواهد شد، تا روزی که صاحب اصلی عاشقانه ها، سر و کله ش پیدا شود!

.

-         بنده از همین تریبون اعلام می کنم، زین پس ریزبلاگ و مینیمال و توئیت و استاتوس هایی را که در شبکه های مختلف می نویسم، یک نسخه ش را هم در وبلاگ می گذارم. پس تا ثبت و تایید استاتوس ها از طریق وبلاگ، هیچکدام از نوشته ها ارزش قانونی ندارد و به من ربطی پیدا نمی کند!

.

-         بنده از همین تریبون تلویحاً(!) اعلام می کنم زین پس با توجه به دغدغه مندی های متعالی و اینها، شاهد یک سری مقالات و گزارش ها و مطالبی متفاوت نسبت به یکسال گذشته، خواهید بود که از همین جا، اعلام می کنم، در همین راستا، کامنت های وبلاگ تاییدی شده و تماماً با تایید و پاسخ بنده منتشر خواهد شد. باشد که همه با هم رستگار شویم!

.

-         بنده از همین تریبون اعلام می کنم، در راستای اعلامات موارد بالا؛ دو مجموعه شعر طنز و عاشقانه که نمونه هایی از آنها تا کنون منتشر شده بود، به صورت جدی تر و واقعی تر منتشر می شود تا ان شا الله سال آینده نسخه ی امضا شده ی کتابش را در نمایشگاه بیست و ششم کتاب خدمتتان تقدیم کنم!

.
ضمن اینکه جا داره از همین تریبون، از همه بروبچه های وبلاگی که توی این یکسال گذشته از طریق وبلاگ های مختلف دوستان، هواداران برنامه نیمروز، فیسبوک و غیره به جمع مخاطبان اضافه شدن، بابت خوندن وبلاگ و خودم(!) یک تشکر ویژه بکنم؛ البته درسته که تا اول بهمن هم وبلاگ خیلی آش دهن سوزی نبود، اما بعد از اول بهمن کمی تلخ شد که بابت تلخی آن روزها (که تا همین دیروز هم ادامه داشت) معذرت میخوام و امیدوارم در سایه ی دلی شاد و قلبی مطمئن و ضمیری اگاه و اینها، زین پس خنده های بیشتری بر لبانتان و شیطنت های بیشتری در چشمانتان ایجاد کنم! باشد که همه با هم رستگار شویم!

ضمن اینکه جا داره از همین تریبون (چه تریبون مفیدی شد!) از همه کسانی که طی یکسال گذشته خواسته یا ناخواسته دهن من رو سرویس کردن، تشکر ویژه تری کنم و اعلام کنم از آقای ز گرفته تا آقای ن، به حرمت امروزِ دوست داشتنیِ اردی بهشتی، همه رو بخشیده و حلال میکنم، غیر از تو سابق وبلاگ که تا عمر دارم، خیانت و گناهی که کردی رو نمی بخشم و از یاد نمی برم، باشد که هیچوقت رستگار نشوی!

ضمن اینکه جا داره این نوید رو هم بدم که رادیوگردون با پخش ترانه هایی آزمایشی، از فردا کار خودش رو آغاز میکنه. به امید اینکه در سایه ی اینترنت کشور، بتونیم بزودی تلویزیون اختصاصی گردونه تی وی رو هم راه اندازی کنیم، دارم مقدمات ادامه انتشار مجله ی طنز و سرگرمی دوربرگردون رو هم انجام میدم که البته برای آشنایی بیشتر، شماره های ۱ تا ۵ رو بزودی برای دانلود بازنشر می کنم که ببینید و حالش را ببرید و بیشتر با زوایای پنهان عجیب و غریب من آشنا بشید!

ضمن اینکه جا داره (میگن پر شده ولی من که این گوشه پایین رو می بینم، می بینم که ۲۲۸ کلمه ی دیگه جا داره) بابت همه تشکرات حضوری، زنگی، پیامکی، توئیتی، فیسبوکی، ایمیلی، کامنتی، پستی، پیغام خصوصی و… تشکر کنم و خودم هم به نوبه ی خودم تولد خودم رو به خودم تبریک بگم!

به قول شاعر: به امیدِ یه هوای تازه تر…

پی نوشت (توضیح عکس): در راستای تک فرزندی، کیک رو خودم نیم ساعت پیش زیر تگرگ رفتم خریدم و خودم هم می دونم اصلا خوشگل نیست! این رو هم می دونم که رنگ شمع ها یکی نیست! این رو هم می دونم که باید شمع ۲۳ رو فوت کنم، اما آقاهه شمع ۳ نداشت و به جاش ۴ داد، گفت عددش که فرق نمیکنه، منم گفتم آره و خریدم!


تولدم مبارک

۲۹ نظر

در راستای تمرین نگفتن چیزهایی که نباید گفت، سکوت می کنم و ساعت ده و سی دقیقه ی صبح جمعه پانزدهم اردی بهشت ۱۳۹۱، بیست و چهارمین سال زندگی م رو آغاز می کنم.

+ به تلخیِ گذر از ۳۶۵ رویا و مواجهه ای تلخ با واقعیت…
تولدم مبارک، آرام و با بغض خوانده شود.