یه شعری بود در مورد انزوای خویشتن و اینها، الان یادم نمیاد و حوصله سرچ کردنش رو هم ندارم. هر چی که هست الان حس م توی همون حال و هوای انزوای خویشتن ه. یه جورایی… اممممممممم… نمی دونم. یه حس مزخرفی ه. توضیحش سخته! وایسید!
این روزها که فیسبوک رو دی اکتیو کردم و دیگه توی یاهو مسنجر آن نمیشم و دیگه توی جی تاک نیستم و یا اگر باشم جواب هیچکس رو نمیدم و وبلاگ رو به امون خدا ول کردم و جواب کامنت ها رو هم نمیدم و گوشیم هم واسم بی اهمیت ترین وسیله زندگی م شده و اگر مجبور نباشم، جواب اس ام اس ها رو هم نمیدم و دیگه نه به کسی زنگ می زنم و نه با کسی قرار حضوری میذارم، متوجه شدم که در مرحله ی انزوای خویشتن م.
هفته ی پیش به بچه ها گفتم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. نه اس ام اس خنده داری که یهو به گوشی م سند شه و نه آهنگ های خوبی که این مدت شنیدم و نه هیچ شعر و داستان و کتاب و وبلاگ و متن و مقاله ای که خوندم و نه مسخره بازی هایی که توی جی تاک با استاتوس های هم داشتیم و نه گودر رو با تمام یخ بودنش، بالا پایین کردن و نه گشتن توی فیسبوک و سرک کشیدن به مغز استخون زندگی شخصی دوستان… و نه حتی عاشقی! هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه. یه جورایی انگار کلا حس و قدرت حامسه(!) م رو از دست دادم. منی که عهد کرده بودم که به دلم و خودم و ذهنم و روحم و قلبم و احساسم و… یه مدت استراحت بدم، حتی با فشار و تهدیدِ و زوری که خودم روی خودم گذاشتم هم احساسم راه نیفتاد. یه موجودِ سفت و سخت و سنگ و زمخت و تلخ و تفلون(!) و نچسب و بی مزه و دپ و پریود و گیج و منگ و پرت و درب و داغونم که به معنی واقعی کلمه، حالم داره از خودم به هم می خوره.
این هفته میخواستم کلا فاز خودم رو هم عوض کنم و برم توی کارهای فرهیخته و روشنفکری، ولی هیچ شوق و ذوق و انرژی ای همراهی م نکرد تا مثلا توی وبلاگ، در نقد اینکه چرا دیشب فیلم سینمایی چپ دست با تمام بخش های ساز و آواز و رقص و بزن و بکوب هاش پخش میشه اما گلچینِ ویژه برنامه ی روز مادر برنامه مون (روز از نو) که از خودِ تلویزیون، زنده پخش شده، مجوزِ پخش نمیگیره، بنویسم!
این حس و حال و شرایط و روزها رو دوست ندارم. امروز با دو نفر از دوستای قدیمی قرار حضوری گذاشتم، اس ام اس بازی های الکی رو هم شروع کردم و این تیکه ی “چیزِ شما چیزه، چیز ما توله سگه!” که همون دیالوگ معروف شهاب حسینی توی جدایی نادره و الان توی توییتر خیلی مُد شده رو هی به اشکال مختلف به ملت اس ام اس می کنم و دوباره میخوام جی تاک رو نصب کنم؛ اما… با این حال تا این مهدی، همون مهدی همیشگی بشه زمان زیادی لازمه.
خدا لعنت کنه باعث و بانی ش رو که هیچوقت نگذشتم و نبخشیدم و نمی بخشمش! ایشالا خدا هم ازش نگذره و نبخشه. الهی آمین!
.
پی نوشت ۱ : امروز اومدم دفتر که برای رادیو گردون صدای خودم رو ضبط و پخش کنم، ولی نه حسش رو داشتم و نه وقتشو! رادیوگردون با صدای خودم بمونه واسه روزی که صدام رنگ داشته باشه.
پی نوشت ۲ : لینک دانلود بخش های مختلف برنامه رو توی یوتیوب گذاشتم اما چون فیلتره، برداشتم. توی وب خودم هم چون حجمش زیاد بود نتونستم آپلود کنم، به همین خاطر به مرور توی سایت آپارات اپلود می کنم و توی این ستون سمت راست وبلاگ می ذارم تا از اونجا ببینید یا دانلود کنید.
پی نوشت ۳ : به اون وعده ی ترسناک… البته چرا ترسناک؟! به اون وعده ی باورنکردنی ش دارم نزدیک میشم. کمی استرس پیدا کردم. واقعی شدن و عملی شدنش کمی ترسناکه اما جذابیتش بر ترسش غلبه داره! همچنان منتظرم…
پی نوشت ۴ : دارم میزنم توی خط داستان های کارآگاهی و جنایی! تیریپ دادگاه و قتل و اعدام و دعوا و اینها! مخصوصا وقتی اون روز واقعا زنگ زد و مثلاً تهدید کرد، شبش توی داستانم توی بخش دادگاهش ثبت کردم که “از این به بعد همه مسئولیت های حفظ جونِ من بر عهده ی دادگاهه! اگه یه تار مو از من کم بشه تقصیر این آقائه!” و با دست نشونش دادم!
